تبلیغات
حسینیه حضرت علی اکبر ((ع))
10:30 ب.ظ
2908
جلوه‏اى از اخلاق حضرت امام موسى کاظم علیه السلام‏

عبادت رب و خدمت به خلق

امام هفتم حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام در میان اهل زمانش عابدترین و فقیه ترین و سخى ترین و بزرگوارترینشان بود.

روایت شده: حضرت همه نافله هاى شب را به جا مى آورد و به نماز صبح وصل مى كرد سپس مشغول تعقیب مى شد تا صبح بدمد و براى خدا به حال سجده مى افتاد و سر از سجده برنمى داشت تا آفتاب به زوال نزدیك گردد. حضرتش بسیار دعا مى كرد و این دعا را تكرار مى نمود.

اللَّهُمَّ إِنِّى أَسْأَ لُكَ الرَّاحَةَ عِنْدَ الْمَوْتِ، وَالْعَفْوَ عِنْدَ الْحِسابِ

. خدایا! راحتى هنگام مرگ و بخشش هنگام حساب را از تو درخواست مى كنم.

از دعاهاى آن حضرت این بود:

عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ، فَلْیَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِكَ.

گناه از بنده تو عظیم است پس بخشش از تو نیكو است.

همواره از خشیت خدا گریه مى كرد تا جایى كه محاسنش از اشك دیدگانش تر مى شد. آن بزرگوار به اهل بیت و اقوامش از همه بیشتر رسیدگى مى كرد و همواره از تهیدستان مدینه در تاریكى شب تفقد و دلجویى مى نمود، زنبیلى از درهم و دینار و آرد و خرما براى آنان مى برد و به دستشان مى رساند و آنان نمى دانستند این لطف و عنایت از چه ناحیه اى است «1»؟!

 

قناعت و جود و كرم

محمّد بن عبداللّه بكرى مى گوید: به مدینه آمدم تا وامى بگیرم، از جستجو خسته شدم، گفتم: چه خوب است نزد حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام بروم و از وضع خود نزد او شكایت برم.

به كشتزارش كه در بلندى هاى شهر بود آمدم، به همراه غلامش به سوى من آمد. غربالى در دست داشت كه تنها چند قطعه گوشت در آن بود، از آن گوشت خورد و من هم با او خوردم سپس از حاجت من پرسید، داستانم را گفتم، وارد خانه شد، بعد از چند لحظه به سوى من آمد، به غلامش فرمود:

برو، سپس دستش را به سوى من دراز كرد و كیسه اى كه در آن سیصد دینار بود به من عطا فرمود سپس برخاست و روى از من گردانید و رفت، من هم برخاستم، سوار مركبم شدم و از مدینه باز گشتم «2».

 

كمك و محبت به مخالفان

مردى از فرزندان عمر بن خطاب در مدینه بود كه پیوسته حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام را آزار مى داد و هرگاه آن بزرگوار را مى دید به حضرتش ناسزا مى گفت و نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام بدگویى مى كرد!!

روزى اصحاب حضرت گفتند: پسر پیامبر! ما را آزاد بگذار تا این بدكار را نابود كنیم، حضرت آنان را به شدّت از این كار باز داشت و به سختى از انجام آن عمل نهى كرد.

امام از وضع عُمرى پرسید، گفتند: در ناحیه اى از نواحى مدینه كشت و زرع مى كند، حضرت سوار بر مركبى شده، به سوى او حركت كردند و او را در مزرعه اش یافتند، با مركبشان وارد مزرعه شدند، عمرى فریاد برداشت: روى زراعت ما قدم مگذار ولى حضرت سوار بر مركب جلو رفتند تا به او رسیدند، از مركب پیاده شدند و كنار او نشسته، با گشاده رویى و خنده با او برخورد كردند، به او گفتند: براى زراعتت چه مقدار هزینه كرده اى؟ گفت: صد دینار، فرمود: چه مقدار امید برداشت دارى؟ گفت:

غیب نمى دانم، فرمود: حرفم این است كه چه اندازه امید دارى به تو برسد؟ گفت: امیدوارم دویست دینار نصیبم شود، حضرت كیسه اى كه در آن سیصد دینار بود به او عطا كردند و فرمودند: این زراعتت كه بر حال خود است و خدا در آن، آنچه را امید دارى به تو مى بخشد، عمرى از جاى برخاست و سر حضرت را بوسید و از آن بزرگوار خواست كه از اسائه ادبش بگذرد.

حضرت تبسّمى حاكى از رضایت به روى او نمودند و باز گشتند.

راوى مى گوید: امام به مسجد رفتند و دیدند عمرى در آنجا نشسته، چون حضرت را دید، گفت: خدا مى داند رسالتش را كجا قرار دهد!

یاران عمرى به او هجوم بردند و گفتند: داستانت چیست؟ تو در حق او سخنانى غیر این مى گفتى! گفت: بى تردید آنچه را الآن گفتم شنیدید و با آنان درباره امام بحث و گفتگو كرد و آنان هم با او به مجادله و ستیز برخاستند!

هنگامى كه حضرت به خانه باز گشت به اصحابش كه خواستار قتل عمرى بودند فرمود: آنچه را شما در حق او خواستید بهتر بود یا آنچه را من خواستم؟ من كارش را به مقدارى كه دانستید اصلاح كردم و شرّش را كفایت نمودم «3».

 

بخششى بى نظیر

منصور دوانیقى از حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام خواست تا براى تبریك روز نوروز و گرفتن هدایا كه براى او حمل مى كردند، بنشیند.

حضرت فرمود: من در اخبار جدم رسول خدا صلى الله علیه و آله جستجو و دقت كردم، براى این عید خبرى نیافتم. عید گرفتن چنین روزى سنت ایرانیان است و اسلام آن را محو كرد و پناه به حق كه ما چیزى را كه اسلام میرانده، زنده كنیم.

منصور گفت: من این را به عنوان سیاستى براى لشكر انجام مى دهم، تو را به خداى بزرگ سوگند مى دهم كه بنشینى، حضرت نشست، فرمانروایان و امرا و لشكریان بر حضرت وارد مى شدند و به او تبریك مى گفتند و هدایایى براى حضرت مى آوردند و خادم منصور بالاى سر حضرت هدایاى آورده شده را شماره مى كرد.

در پایانِ دیدار مردم، پیرمردى سال خورده وارد شده، گفت: اى پسر دختر رسول خدا! من مردى فقیر و تهیدستم كه در این روز مالى ندارم به تو هدیه دهم، هدیه من سه بیت شعر است كه جدم براى جدّت حسین بن على علیهما السلام سروده است و آن را خواند، حضرت فرمود: هدیه ات را پذیرفتم، بنشین خدا تو را بركت دهد.

آنگاه به سوى غلام منصور سر برداشته، فرمود: نزد امیر برو و او را از اموال آگاهى ده و بپرس مى خواهد با این اموال چه كند، غلام رفت و برگشت و گفت: منصور مى گوید كه همه آنها تحفه اى از من به شماست، هرچه مى خواهید انجام دهید، حضرت به پیرمرد تهیدست فرمود: همه این اموال را بردار كه بخششى از سوى من به توست