07:58 ب.ظ
2332
حکایت امام موسی کاظم (ع) و شخص ریاضت کشیده

كسى به مدینه آمد و به مردم مدینه گفت: من مى‏توانم خبرهایى از زندگى شما بدهم. كسانى كه با او در ارتباط بودند، از او خبر مى‏خواستند و او خبر مى‏داد و درست مى‏گفت. این موضوع را به خدمت مبارك موسى بن جعفر علیهما السلام اطلاع دادند كه: شخص بى‏دین و غیر مسلمانى به مدینه آمده و از امور ما خبر مى‏دهد.

حضرت با او ملاقات كردند و در حضور مردم فرمودند: چه كار كرده‏اى كه به این حال رسیده‏اى كه به پنهان راه پیدا كرده‏اى؟

به حضرت عرض كرد: خیلى چیزها را مى‏خواستم، با خواسته‏هایم مخالفت‏

كردم و در مقابل خواسته‏هاى خودم، صبر كردم و آن خواسته‏ها را دنبال نكردم، اگر چه تلخ و سخت بود.

حضرت فرمودند: درست است كه چنین دانشى در محدوده ریاضت‏هاى نفسى و مخالفت با خواهش‏ها نصیب تو شده است. این مسأله درستى است؛ چون خداى مهربان در این عالم نیز اجر خوبى احدى را ضایع نمى‏كند، و لو با خدا نبوده، مخالف خدا باشند و خدا را قبول نداشته باشند.

پاداش عمل صالح دشمنان‏

شیعه‏اى، از یك خان عرب اهل سنت سیلى نابى خورد. روى زمین افتاد.

صورتش از سیلى خوردن درد آمده بود و بدنش از زمین خوردن. به او گفت: من كه زورم به تو نمى‏رسد، اما ما مولایى به نام امیرالمؤمنین علیه‏السلام داریم، به او شكایت مى‏كنم و او انتقام مرا از تو مى‏گیرد. گفت: همین الان برو، خیال مى‏كنى من از او مى‏ترسم؟ او چهارصد سال است كه از دنیا رفته است، چگونه از من انتقام مى‏گیرد؟

این بنده شیعه با دل صاف و پاك آمد، سه شب در حرم امیرالمؤمنین علیه‏السلام دعا كرد و گفت: تا انتقام مرا نگیرى، من از حریم تو بیرون نمى‏روم. گریه مى‏كرد.

آن خان در اطراف كوفه زندگى مى‏كرد. سه روز گذشت، شیعه مى‏بیند كه دعاى او مستجاب نشد و حرف خان ظالم اهل سنت دارد ثابت مى‏شود و گویا از دست حضرت كارى برنمى‏آید.

كنار ضریح گریه كرد تا خوابش برد. محضر مبارك امیرالمؤمنین علیه‏السلام را درك كرد، به حضرت عرض كرد، حضرت فرمود: خداوند متعال به ما قدرت هر كارى را داده است، ولى من به این خان سنّى ضربه‏اى در این دنیا نخواهم زد، چون او حق خیلى مختصرى به گردن من دارد و از من طلبكار است. طلب طلبكار را باید بدهند و آن این است كه: روزى این خان از كنار نخلستان‏هاى بیرون نجف در حال عبور بود، چشم او به گنبد من افتاد، دستش را روى سینه گذاشت و گفت: «السلام علیك یا على بن أبى طالب» یك كار خوب انجام داد، مزدش این است كه او را ببخشى.

بیدار شد. با گرفتن جواب خود از حرم بیرون رفت. خان سوار اسب بود، گفت:

چه شد؟ شكایت كردى؟ آیا على توانست مرا بزند؟ گفت: من رفتم شكایت‏

كردم، على علیه‏السلام فرمودند: من این شخص را به این علت نمى‏زنم كه به گردن من حق دارد و آن این است كه روزى از كنار نخلستان‏ها مى‏گذشت، با دیدن گنبد من، به من احترام كرده است.

خان از اسب پایین آمد. روى خاك نشست، گفت: كجا مى‏روى؟ من مى‏خواهم‏ گریه كنم، دست مرا بگیر و به حرم امیرالمؤمنین علیه‏السلام ببر، من مى‏خواهم شیعه و علوى شوم.

مشاهده كنید كه یك حسنه چه پاسخى دارد.

دنباله حكایت امام كاظم علیه‏السلام‏

موسى بن جعفر علیهماالسلام به آن شخص پیشگو فرمود: در مقابل ریاضت‏ها و صبرى كه كردى، حق است كه چنین پاداشى را به تو بدهند. آیا علاقه دارى مسلمان شوى؟ گفت: نه، هیچ علاقه‏اى به مسلمان شدن ندارم، فرمود: با خواهش نفس مخالفت كن و مسلمان شو، تو كه تمرین مخالفت با هواى نفس دارى، باطن تو مى‏گوید مسلمان نشو، با این باطن جهاد كن و مسلمان شو.

گفت: چشم. به دست موسى بن جعفر علیهماالسلام مسلمان شد. چند روزى كه آداب اسلام را یاد گرفت، كسى آمد به او گفت: یكى از آن خبرها را از زندگى من به من بده. هر چه فكر كرد، دید هیچ خبرى نزد او نیست. به درب خانه موسى بن جعفر علیهماالسلام آمد و در زد، گفت: یابن رسول الله! آن زمانى كه بى‏دین بودم، مى‏توانستم خبر از آینده بدهم، اما اكنون كه دیندار شده‏ام، خبرى نمى‏توانم بدهم، پس مزد این دیندارى ما چه شد؟

حضرت فرمود: دنیا گنجایش مزد مسلمان شدن تو را ندارد، پاداشى كه مى‏خواهند به تو بدهند، در این دنیا نمى‏توان به تو داد. گفت: صبر مى‏كنم تا در قیامت، پاداش مسلمان شدنم را از پروردگار عالم بگیرم.