تبلیغات
حسینیه حضرت علی اکبر ((ع))
12:58 ق.ظ
2329
این دختر سه ساله ام رقیه س است ...

حجة الاسلام و المسلمین ذاكر اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام آقاى حاج شیخ محمد على برهانى فریدنى، می گوید:

كرامتى را كه حدود سى و چهار سال قبل در یكى از مجالس سوگوارى حضرت سید الشهدا علیه السلام از زبان شیواى خطیب محترم جناب آقاى حاج سید عبدالله تقوى شفاهاً شنیده ام نقل مى كنم .

جناب تقوى ، كه یكى از وعّاظ تهران و از اشخاص با اخلاق و نوكران بى ریا و عاشق دلباخته جد مظلومش ‍ امام حسین علیه السلام بودند، فرمودند:

من چندین سال است كه در تهران در مجالس و محافل و منازل منبر مى روم و افتخار نوكرى جد مظلومم ، امام حسین علیه السلام ، را دارم . یكى از شبها كه حدود ساعت 9 شب پس از ختم منبر به منزل بر مى گشتم صداى زنگ تلفن بلند شد. گوشى را برداشتم ، دیدم یكى از دوستان است به بنده گفت: فلان شخص بازارى ، به رحمت خدا رفته و فردا بعد از ظهر در فلان مسجد، مجلس ترحیم اوست . من شما را براى منبر رفتن در ختم آن مرحوم به فرزندان متوفى معرفى كرده ام ، سر ساعت 3 (یا 4) بعد از ظهر آنجا حاضر و مهیاى منبر رفتن باشید.

در همان حال بنده به یادم آمد كه روز گذشته در جایی، روضه ماهیانه خانگى خواندم و خانمى در همان مجلس با التماس به من گفتند كه فردا عصر در همین ساعت یعنى مثلا ساعت 4 در همین كوچه ، خانه روبرو به منزل ما تشریف بیاورید. من حاجتى دارم و نذر كرده ام سفره حضرت رقیه خاتون علیهاالسلام را بیندازم و شما باید روضه توسل به آن خانم كوچك و دختر عزیز امام حسین علیه السلام را بخوانید. من هم به وى قول دادم كه سر ساعت موعود مى آیم .

خلاصه ، در تلفن به دوستم گفتم من فردا قول قبلى داده ام در منزلى روضه حضرت رقیه خاتون علیهاالسلام را بخوانم . دوستم گفت اى آقا، من خواستم خدمتى به شما كرده باشم . شما چه فكر مى كنید.

پیش خود فكر كردم كه من باید چندین مجلس ، روضه حضرت رقیه و حضرت على اصغر علیهماالسلام را بخوانم تا سى تومان پول به من بدهند. این یك تاجر سرمایه دار است كه فوت شده ، لااقل پول خوبى به من مى دهند. به هر حال از رفتن به منزل آن زن منصرف شده ، رفتم در رختخواب خوابیدم و به خواب رفتم .

در عالم خواب دیدم در خیابان ، سر نبش همان كوچه اى كه دیروز در آنجا روضه خوانده بودم ، یك سید نورانى ایستاده و دست یك دختر سه ساله اى را هم در دست دارد. با هم سلام و تعارف كردیم و من از او سوال كردم : نام شریفتان چیست و در كجاى تهران سكونت دارید؟ پاسخ داد:

« من در همه مجالس سوگوارى خودم حاضر مى شوم و این دختر هم دختر سه ساله من رقیه است . شما ما خانواده را به مادیات و دنیا نفروشید. چرا این زن را پس ‍ از آنكه به وى قول دادید در منزلش روضه بخوانید، چشم انتظار گذاشتید؟ چرا به خاطر اینكه آن حاجى بازارى كه فوت شده و ورّاثش پول بیشترى به تو مى دهند مى خواهى خُلف وعده بكنى ؟ و بنا كرد بشدت گریه كردن و با آن دختر به سمت همان خانه اى كه آن زن منتظر من بود رفتند».

من بیدار شدم و به دوستم تلفن كردم . حدود ساعت 2 بعد از نصف شب بود. با گریه به او گفتم : فلانى ، فردا براى مجلس ترحیم آن حاجى ، منتظر من نباشید، كه به هیچ وجهى نخواهم آمد. فردا نیز سر ساعت به منزل آن خانم رفتم و روضه مصیبت حضرت رقیه علیهاالسلام خاتون را خواندم و قضیه را هم روى منبر گفتم هم خودم و هم مستمعین ، شدیداً منقلب گشته و گریه بى سابقه اى بر ما حاكم شد، به طورى كه بعد از ختم روضه هم باز همگان به شدت گریه مى كردیم و بوى عطر خوشى فضاى خانه را فرا گرفته بود و من تا به حال چنین حالى در خود ندیده بودم .

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان


منبع: ستاره درخشان شام حضرت رقیه دختر امام حسین علیه السلام، بخش سیزدهم.




طبقه بندی: معجزات و کرامات اهل بیت (ع)،