06:51 ب.ظ
1380
سوگواره اربعین حسینی ( مرثیه )

پایان گرفت این همه لحظه شماری ام

یک اربعین گذشت ز چشم انتظاری ام

یک اربعین گریسته ام، آب رفته ام

حالا به خون رسیده دو ابر بهاری ام

در چند گام مانده به قبرت بریده ام

این چند گامِ مانده می آیی به یاری ام؟

چِل شب برای دیدنت ای صاحب الزّمان

گرم نماز و گریه و شب زنده داری ام

سوغات کهنه پیرهن آوردم از سفر

شرمنده ام کنار تو از این نداری ام

بر نیزه خوانده ای به دل خاک هم بخوان

قرآن برای خواهرت ای تشنه قاری ام!

گر سر به زیر آمده ام داغ دخترت

گردیده است علّت این شرمساری ام

×××

از وبلاگ امام رئوف

 


زخمیِ زنجیرم، کبودِ بی شمارم

بر شانه هایم زخم های کهنه دارم

همشیرۀ خورشیدم و بانوی نورم

هر چند که در پنجه ی گرد و غبارم

شامِ غریبانیِ عصر خیمه هایم

آن چادر خاکیِ در حال فرارم

نام مرا با خطّ نا محرم نوشتند

یعنی اسیر کوچه های روزگارم

دیگر نمی آید به دنبالم مغیلان

دیگر ندارد آبله کاری به کارم

من حضرت یعقوبم و یوسف پرستم

بر سینه ام پیراهنت را می فشارم

دسته گل یاسی ندارم بر مزارت

امّا به جایش تا بخواهی لاله دارم

انگار من خوابیده ام در این بیابان

انگار تو افتاده ای روی مزارم

من با نیابت از تمام خاندانم

بر آستان خاکی ات سر می گذارم


یک اربعین فراق و غـم و غصه و ملال

هر لحظه‌اش گذشته به زینب هزار سال

تو روی خاک بودی و می‌زد چهل عروج

مرغ دلم بـه جـانب گـودال، بـال‌ بـال

قـرآن روی سینـۀ پیغمبـر خدا!

گشتی چرا بـه زیر سم اسب، پایمال؟

من دیده‌ام کتاب خـدا را به تشت زر

من دیده‌ام به نوک سنان وجه ذوالجلال

در شهر کوفه هر نفسم نهضتی عظیم

در شام بود هـر قـدمم صحنـۀ قتـال

از ضـرب تازیانـه و از جـای کعب نی

باشد بـه جای ‌جای تن خسته‌ام مدال

هجده ستاره کرد غـروب از سپهر من

هم بی‌ستاره ماندم و هم گشته‌ام هلال

وقتی طلوع کـرد رخـت نوک نیزه‌هـا

یاد آمدم ز صبـح و اذان گفتـن بـلال

ممکن نبـود بیشتر از ایـن کنند ظلم

بعـد از رسول، امت او بـا رسـول و آل

پـای سـر تو خنده و شـادی و هلهله

هرگـز به شهـر شام نمی‌دادم احتمال

در حیرتم کـه ماه محـرم چگونـه شد

بر اهـل کوفه ریختن خـون تو حلال؟!

«میثم!» از این مصیبت جان‌سوز، روز و شب

ماننـد شمع آب شـو و مثـل نـی بنال


 

اگر چه عشق و وفا را به غایت آوردم

هجوم بی کسی ام را برایت آوردم

من از تظاهر نامحرمان عزا دارم

هزار غم ز هزاران حکایت آوردم

کسی که درد ندیده ز درد راوی نیست

به چشم آن چه که دیدم روایت آوردم

مرور تلخ ترین خاطرات من وقتی ست

که آستین به سر بچه هایت آوردم

ز افترای کنیزی تمام دل ها ریخت

و من پناه به آه و دعایت آوردم

گهی که بر لب تو چوب خیزران می خورد

به آیه شان نزول ولایت آوردم

برای آن که به نام تو لطمه ای نرسد

هماره اسم تو را با درایت آوردم

به گریه های غریبم اگر چه خندیدند

بهار گریه سوی کربلایت آوردم

فدای پیرهن پاره ات که با چه دلی

نشان ز خاطره آشنایت آوردم

دگر به شام کسی سبّ مرتضی نکند

شهیده دادم و داغش برایت آوردم

طنین صوت علی را به کوفه افکندم

ز شام قافله را با صدایت آوردم

سر تو سایه به سایه چراغ محمل بود

قدی خمیده کنون پیش پایت آوردم

کنار قبر تو دل های پر حرارت را

به یاد سوختن خیمه هایت آوردم

ببین که چادر من پرچم عزای تو شد

نوا و زمزمه در نینوایت آوردم

هر آن که فاتح دل هاست چون تو پیروز است

ببین دل همه را مبتلایت آوردم

 



منبع : پایگاه تخصصی مدح و مرثیه

 




طبقه بندی: اشعار مذهبی،