تبلیغات
حسینیه حضرت علی اکبر ((ع))

زندگینامه امام حسین(ع)وبعد از کربلا بخش پنجم

جبر گرایى

یكى از راههاى تخدیر افكار مردم و رام ساختن آنان , ترویج جبر گرایى است . معمولاً هر وقت حكومتهاى جبار مى خواهند خود را توجیه كنند, جبر گرا مى شوند; یعنى , همه چیز را به خدا مستند مى كنند, در برابر هر كارى تلقین مى كنند كه كار خدا بود كه این جور شد و اگر مصلحت خدایى نبود این جور نمى شد و خدا خودش نمى گذاشت كه این جور بشود. منطق جبرگرایى این است كه آنچه هست همان است كه باید باشد و آنچه نیست همان است كه نباید باشد!(20

دقیقاً یكى از پشتوانه هاى فكر و عقیدتى حكومت بنى امیه منطق جبر گراى بود, آنان با ترویج جبر گراى كوشش داشتند هر گونه اعتراض احتمالى مردم را در نطفه خفه كنند

امویان به منظور تثبیت پایه هاى حكومت خود و جلوگیرى از قیام مردم مسلمان , از فرقه ء<جبریه > ترویج و حمایت مى كردند. امویان با خطر نفوذ<قدریه > مواجه بودند. این فرقه معتقد به حریت اراده و آزادى انسان در مقام عمل بودند و عقیده داشتند كه انسان هر نوع عملى را كه در زندگى پیش مى گیرد, به میل خود انتخاب مى كند و چون در انتخاب نحوهء عمل و رفتار آزاد است , در برابر اعمال خود مسئول است , زیرا هر حریتى طبعاً مستلزم مسئولیت مى باشد (21

این مذهب براى امویان , كه از مخالفت ملت مسلمان بیمناك بودند, خطر بزرگى محسوب مى شد. ازینرو پیروان و رهبران قدریه را زیر فشار قرار داده از مذهب جبر, كه درست نقطهء مقابل آن بود, جانبدارى مى كردند زیرا مذهب جبر در زمینهء مبازرات سیاسى , با هدفهاى امویان سازش داشت . این مذهب به مردم مى گفت : وجود امویان و كارهاى آنان , هر قدر كه ناروا و ظالمانه باشد, جز تقدیر الهى نیست و به هیچ وجه قابل تغییر و تبدیل نمى باشد! بنابر این مخالفت با آنها هیچ فایده اى ندارد. معاویه تظاهر به مذهب جبر مى كرد تا اعمال خود را در برابر ملت بدین نحو توجیه كند كه هر چه او مى كند طبق مقدرات الهى است و هیچ راهى براى تغییر آن وجود ندارد, بعلاوه چون معاویه خلیفهء اسلامى است , ارتكاب هیچ گناهى به مقام او لطمه نمى زند و مجوز مخالفت با او نخواهد بود! پیداست شخصى مثل معاویه از منافع مهمى كه ممكن بود مذهب جبر براى او در برداشته باشد, غفلت

نمى كرد. او و سایر امویان بخوبى مى دانستند كه حكومت آنها براى مسلمانان غیر قابل تحمل است و باز مى دانستند كه آنها در نظر بسیارى از افراد ملت , یك مشت فریبكار و دشمن خاندان پیامبر و قاتل افراد پرهیزگار و بى گناه مى باشند و نیز مى دانستند كه اگر عقیده اى باشد كه مردم را از قیام بر ضد آنها و اعمالشان باز بدارد, مذهب جبر است ; مذهبى كه به مردم مى گوید: خداوند از روز اول مقدر كرده است كه این خاندان به حكومت برسند, بنابر این اعمال و رفتار آنها جز نتیجهء تقدیر حتمى خدا نیست . ازینرو نفوذ این افكار و عقاید در ذهن مسلمانان كاملاً به نفع امویان و حكومت آنها بود (22

بهره بردارى از ادبیات تخدیرى

منظور تاءیید این افكار, علاوه بر توجیهات دینى گذشته , از عنصر شعر نیز بهره بردارى مى شد. معاویه از نفوذ فوق العادهء شعراى معاصر خود در افكار عمومى , به منظور پیشبرد مطامع خود سود مى جست . معاویه ـ و همچنین خلفاى اموى بعدى ـ به اشعار شعرایى كه حكومت آنها را مولود تقدیر و مشیت الهى معرفى مى كردند, با خوشحالى و رضایت گوش مى دادند و حتى آنها را به سرودن چنین اشعارى وادار مى نمودند تا هیچ فرد با ایمانى امكان قیام بر ضد بنى امیه نداشته باشد. مزدوران معاویه ماءموریت داشتند افكار مخصوص معاویه را در قالبهایى بریزند كه در میان عوام و تودهء مردم بسهولت شایع گردد, خواه به وسیلهء نقل روایاتى از زبان پیامبر باشد و خواه به وسیلهء شعر(23

حضرت زینب ـ علیها السلام ـ در كاخ پسر زیاد

پس از حادثهء عاشورا مزدوران یزید, با استفاده از این روش , شروع به تبلیغ كردند و پیروزى ظاهر یزید را خواست خدا قلمداد كردند

<عبیدالله بن زیاد> پس از شهادت اما حسین ـ علیه السلام ـ مردم را در مسجد بزرگ كوفه جمع كرد تا قضیه را به اطلاع آنها برساند. او قیافهء مذهبى به خود گرفت و گفت

<الحمدلله الذى اءظهر الحق و نصر اءمیر الموءمنین و اءشیاعه و قتل الكذاب بن الكذاب >:ستایش خدا را كه حق را پیروز كرد و امیر الموءمنین (یزید) و پیروانش را یارى كرد و دروغگو پسر دروغگو را كشت !! (24

اما متقابلاً حضرت زینب و حضرت على بن الحسین ـ علیهم السلام ـ كه از شگرد تبلیغى دشمن آگاه بودند, این پایگاه فكرى بنى امیه را هدف قرار داده با سخنان متین و مستدل خود بشدت آن را كوبیدند و یزید و یزیدیان را مسئول اعمال و جنایاتشان معرفى كردند. یكى از جلوه هاى بر خورد این دو تفكر, هنگامى بود كه زنان و كودكان حسینى را وارد كاخ عبید الله بن زیاد كردند

آن روز عبید الله در كاخ خود دیدار عمومى ترتیب داد و دستور داد سر بریدهء امام حسین ـ علیه السلام ـ را در برابرش بگذارند. آنگاه زنان و كودكان را وارد كاخ نمودند

زینب , در حالى كه كم ارزش ترین لباسهاى خود را به تن داشت و زنان و كنیزان اطراف او را گرفته بودند, به صورت ناشناس وارد مجلس شد و بى اعتنا در گوشه اى نشست . عبیدالله چشمش به او افتاد و پرسید: این زن كه خود را كنار كشیده و دیگر زنان گردش جمع شده اند, كیست ؟

زینب پاسخ نگفت . عبیدالله سوءال خود را تكرار كرد. یكى از كنیزان گفت : او زینب دختر فاطمه دختر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم است

عبیدالله رو به زینب كرد و گفت

ستایش خدا را كه شما خانواده را رسوا ساخت و كشت و نشان داد كه آنچه مى گفتید دروغى بیش نبود(25

زینب پاسخ داد

ستایش خدا را كه ما را به واسطهء پیامبر خود(كه از خاندان ماست ) گرامى داشت و از پلیدى پاك گردانید. جز فاسق رسوا نمى شود و جز بد كار, دروغ نمى گوید, و بدكار ما نیستیم , دیگرانند(یعنى تو و دار و دسته ات هستید) و ستایش مخصوص خداوند است (26

ـ دیدى خدا با خاندانت چه كرد؟

ـ جز زیبایى ندیدم ! آنان كسانى بودند كه خدا مقدر ساخته بود كشته شوند و آنها نیز اطاعت كرده و به سوى آرامگاه خود شتافتند و بزودى خداوند تو و آنان را(در روز رستاخیر) با هم روبرو مى كند و آنان از تو, به درگاه خدا شكایت و دادخواهى خواهند كرد, اینك بنگر آن روز چه كسى پیروز خواهد شد, مادرت به عزایت بنشیند اى پسر مرجانه

پسر زیاد(از سخنان صریح و تند زینب و از اینكه او را با نام مادر بزرگ بد نامش یعنى مرجانه خطاب كرد) سخت خشمگین شد و خواست تصمیم سوئى بگیرد. یكى از حاضران بنام <عمرو بن حریث > گفت : امیر! این یك زن است و كسى زن را به خاطر سخنانش مواءخذه نمى كند

پسر زیاد بار دیگر خطاب به زینب گفت

خدا دلم را با كشته شدن برادر نافرمانت حسین و خاندان شورشگر و سر كشت شفا داد

زینب گفت

به جانم قسم مهتر مرا كشتى , نهال مرا قطع كردى و ریشهء مرا در آوردى , اگر این كار مایهء شفاى توست , همانا شفا یافته اى

پسر زیاد كه تحت تاءثیر شیوائى كلام زینب قرار گرفته بود, با خشم و استهزا گفت : این هم مثل پدرش سخن پرداز است , به جان خودم پدرت نیز شاعر بود و سخن به سجع مى گفت

زینب گفت

زن را با سجع گویى چكار؟(حالا چه وقت سجع گفتن است ؟)(27

ابن زیاد مى خواست وانمود كند كه هر كس بر حسب ظاهر در جبههء نظامى شكست بخورد, رسوا شده است , زیرا اگر او بحق بود در جبههء نظامى غالب مى شد

زینب كبرى ـ علیها السلام ـ كه بخوبى مى دانست پسر زیاد از چه دیدگاهى سخن مى گوید پایگاه فكرى او را در هم كوبید, و با این سخنانش اعلام كرد كه معیار<شرف و فضیلت >, حقیقت جویى و حقیقت طلبى است , نه قدرت ظاهرى

زینب اعلام كرد كه كسى كه در راه خدا شهید شده رسواه نمى شود, رسوا كسى است كه ظلم و ستم كند و از حق منحرف شود

عبیدالله بن زیاد انتظار داشت زینب مصیبت دیده , و عزیز از دست داده , با یك طعنه , به زانو در آید, اشك بریزد و عجز و لابه كند! اما زینب شیر دل ـ علیها السلام ـ سخنان او را در دهانش شكست و غرورش را درهم كوبید

براستى , در تاریخ بشر كدام زنى را مى توان یافت كه شش یا هفت برادر او را كشته باشند, پسرى از وى به شهادت رسیده باشد, ده نفر از برادر زادگان و عمو زادگان او را از دم تیغ گذرانده باشند و سپس او را با همهء خواهران و برادر زادگانش اسیر كرده باشند, آنگاه بخواهد در حال اسیرى و گرفتارى از حق خود و شهیدان خود دفاع كند, آنهم در شهرى كه مركز حكومت و خلافت پدرش بوده و در دارالحكومه اى كه پدرش در حدود چهار سال از دوران خلافت خود را همانجا ساكن بوده است , و با این وضع و با این همه موجبات ناراحتى و افسردگى , نه تنها از آنچه بر سر وى آمده است گله مند نباشد, بلكه با كمال صراحت بگوید كه ما چیزى بر خلاف میل و رغبت خویش ندیده ایم , اگر مردان ما به شهادت رسیده اند براى همین كار آمده بودند و اگر جز این باشد جاى نگرانى و اضطراب خاطر است , اكنون كه آنان وظیفهء خدایى خویش را بخوبى انجام داده اند و افتخار شهادت را به دست آورده اند, جز اینكه خدا را بر این توفیق شكر و سپاس گوییم چه كارى از ما شایسته است ؟(28

خطبهء حضرت زینب ـ علیها السلام ـ در كوفه

اینجا كوفه است , كوفه با دمشق خیلى فرق دارد, كوفه شهرى است كه تا بیست سال پیش مركز حكومت على ـ علیه السلام ـ بود. اینجا مركز شیعیان بود. مردم اینجا ـ كه بخشى از عراقیانند ـ طالب حكومت عدل اسلامى و خواهان آزادى از چنگ ستمگران و هواخواه اهل بیتند, اما حاضر نیستند بهاى (دستیابى به ) چنین نعمتى را بپردازند!اینان , هم زندگى مادى و ثروت و ریاست مى خواهند, و هم آزادى از یوغ ستمگران , اما اگر فشارى بر آنان وارد شود, یا منافعشان را در خطر ببینند, دست از همهء آرمانهاى خود مى كشند! اینان شخصیتى دو گونه دارند, گرفتار نوعى تضاد درونى هستند, از یك سو پسر پیغمبر را با شور و حرارت دعوت مى كنند, و از سوى دیگر چون فشار بر آنان وارد مى شود نه تنها وعدهء خود را فراموش مى كنند, بلكه كمر به قتل او مى بندند, پس باید اینان را بیدار كرد, باید متوجه خطاهایشان ساخت , باید گفت كه با قتل حسین بن على ـ علیه السلام ـ چه جنایت بزرگى مرتكب شده اند

این وظیفهء بیدار سازى , از میان زنان بیشتر به عهدهء زینب است , زیرا زنانى كه در كوفه سن آنان از سى سال تجاوز مى كرد, زینب را بیست سال پیش در دوران حكومت على ـ علیه السلام ـ در این شهر دیده بودند و حرمت او را در دیده ء على و حشمت وى را در چشم پدران و شوهران خویش مشاهده كرده بودند, زینب براى آنان چهره اى آشنا بود, اینك دیدن صحنهء رقتبار اسیرى زینب در خیل اسیران , خاطرات گذشته را زنده مى كرد. زینب از این فرصت استفاده نمود,];ّّ شروع كرد به صحبت كردن , مردم صداى آشنایى شنیدند, گویى على ـ علیه السلام ـ صحبت مى كرد, حنجره , حنجره ء على ـ علیه السلام ـ و صدا, صداى على بود. راستى این على است كه حرف مى زند یا دختر على است ؟ آرى او زینب كبرى بود كه سخن مى گفت

احمد بن ابى طاهر معروف به <ابن طیفور>(204ـ 280 در كتاب <بلاغات النساء> كه مجموعه اى از سخنان بلیغ بانوان عرب و اسلام ویكى از قدیمى ترین منابع است , مى نویسد

<خدیم اسدى >(29مى گوید: در سال شصت و یك كه سال قتل حسین ـ علیه السلام ـ بود وارد كوفه شدم . دیدم زنان كوفه گریبان چاك زده گریه مى كنند, و على بن الحسین ـ علیه السلام ـ را دیدم كه بیمارى او را ضعیف و ناتوان ساخت بود. على بن الحسین سر بلند كرد و گفت : اى اهل كوفه بر(مظلومیت و مصیبت ) ما گریه مى كنید؟! پس چه كسى جز شما ما را كشت ؟

در این هنگام <ام كلثوم > ـ علیها السلام ـ (30با دست به مردم اشاره كرد كه خاموش باشید! با اشارهء او نفسها در سینه ها حبس شد, صداى زنگ شترها خاموش گشت

آنگاه شروع به سخن كرد, من زنى با حجب و حیا را فصیحتر از او ندیده ام , گویى از زبان على ـ علیه السلام ـ سخن مى گفت , سخنان زینب چنین بود

<مردم كوفه ! مردم مكار خیانت كار! هرگز دیده هاتان از اشك تهى مباد! هرگز ناله هاتان از سینه بریده نگردد! شما آن زن را مى مانید كه چون آنچه داشت مى رشت , بیكبار رشته هاى خود را پاره مى كرد, نه پیمان شما را ارجى است و نه سوگند شما را اعتبارى ! جز لاف , جز خودستایى , جز درعیان مانند كنیزكان تملق گفتن , و در نهان با دشمنان ساختن چه دارید؟ شما گیاه سبز وتر و تازه اى را مى مانید كه بر تودهء سر گینى رسته باشد و مانند گنجى هستید كه گورى را بدان اندوده باشند. چه بد توشه اى براى آن جهان آماده كردید: خشم خدا و عذاب دوزخ ! گریه مى كنید؟ آرى به خدا گریه كنید كه سزاوار گریستنید! بیش بگریید و كم بخندید

با چنین ننگى كه براى خود خریدید, چرا نگریید؟ ننگى كه با هیچ آب شسته نخواهد شد. چه ننگى بدتر از كشتن پسر پیغمبر و سید جوانان بهشت ؟! مردى كه چراغ راه شما و یاور روز تیرهء شما بود. بمیرید! سر خجالت را فرو بیفكنید! بیكبار گذشتهء خود را بر باد دادید و براى آینده هیچ چیز به دست نیاوردید! از این پس باید با خوارى و سرشكستگى زندگى كنید; چه , شما خشم خدا را براى خود خریدید! كارى كردید كه نزدیك است آسمان بر زمین افتد و زمین بشكافد و كوهها درهم بریزد

مى دانید چه خونى را ریختید؟ مى دانید این زنان و دختران كه بى پرده در كوچه و بازار آورده اید, چه كسانى هستند؟! مى دانید جگر پیغمبر خدا را پاره كردید؟! چه كار زشت و احمقانه اى ؟!, كارى كه زشتى آن سراسر جهان را پر كرده است

تعجب مى كنید كه آسمان قطره هاى خون بر زمین مى چكد؟, اما بدانید كه خوارى عذاب رستا خیز سخت تر خواهد بود. اگر خدا, هم اكنون شما را به گناهى كه كردید نمى گیرد, آسوده نباشید, خدا كیفر گناه را فورى نمى دهد, اما خون مظلومان را هم بى كیفر نمى گذارد, خدا حساب همه چیز را دارد>

این سخنان كه با چنین عبارات شیوا از دلى سوخته بر مى آمد, و از دریایى مواج از ایمان به خدا نیرو مى گرفت , همه را دگر گون كرد. شنوندگان انگشت ندامت به دندان گزیده دریغ مى خوردند. در چنان صحنهء غم انگیز و عبرت آمیز مردى از بنى جعفى كه ریشش از گریه تر شده بود, شعرى بدین مضمون خواند

پسران این خاندان بهترین پسرانند و هرگز بر دامن فرزندان این خانواده لكهء ننگ یا مذلت ننشسته است (31

حضرت زینب ـ علیها السلام ـ در كاخ یزید

یزید دستور داد اسیران را همراه سرهاى شهیدان به شام بفرستند. قافلهء اسیران به سمت شام حركت كرد. ماءموران ابن زیاد بسیار تند خو و خشن بودند. دربار شام به انتظار رسیدن این قافله , كه پیك فتح و پیروزى محسوب مى شد, دقیقه شمارى مى كرد. به گفتهء مورخان , كاروان اسیران از دروازهء ساعات در میان هزاران تماشاچى وارد شهر گردید. آن روز شهر دمشق , غرق شادى و سرور, پیروزى یزید را جشن گرفته بود! قافله ء اسیران در میان انبوه جمعیت , كوچه ها و خیابانها را پشت سر گذاشت و تا كاخ بلند حكومت یزید بدرقه شد

درباریان در جایگاه مخصوص نشسته و یزید بر فراز تخت با غرور و نخوت تمام آمادهء دیدار اسیران بود. در مجلس یزید, بر خلاف مجلس عبیدالله , همه كس راه نداشت , بلكه تنها بزرگان كشور و سران قبایل و برخى از نمایندگان خارجى حضور داشتند و از این جهت مجلس فوق العاده مهم و حساس بود

اسیران وارد كاخ شدند و در گوشه اى كه در نظر گرفته شده بود, قرار گرفتند. چون چشم یزید به اسیران خاندان پیامبر افتاد, و آنان را پیش روى خود ایستاده دید, دستور داد تا سر امام حسین ـ علیه السلام ـ را در میان طشتى نهادند. لحظه اى بعد او با چوبى كه در دست داشت , به دندانهاى امام مى زد و اشعارى را كه <عبدالله بن زبعرى سهمى > در زمان كافر بودن خود گفته بود و یاد آور كینه هاى جاهلى بود, مى خواند و چنین مى گفت

<كاش بزرگان من كه در بدر حاضر بودند و گزند تیرهاى قبیلهء خزرج را دیدند, امروز در این مجلس حاضر بودند و شادمانى مى كردند و مى گفتند یزید دست مریزاد! به آل على كیفر روز بدر را چشاندیم و انتقام خود را از آنان گرفتیم ...>

< ـ السلام علیها زینب حضرت>

اگر مجلس به همین جا خاتمه مى یافت , یزید برنده بود, و یا آنچه به فرمان او انجام مى یافت , چندان زشت نمى نمود, اما زینب نگذاشت كار به این صورت پایان بیابد; آنچه را یزید مایهء شادى مى پنداشت , در كام او از زهر تلختر كرد; به حاضران نشان داد: اینان كه پیش رویشان سر پا ایستاده اند, دختران همان پیامبرى هستند كه یزید به نام او بر مردم شام سلطنت مى كند. زینب با قدرت و شهامت تمام آغاز سخن كرد و خطاب به یزید چنین گفت

خدا و رسولش راست گفته اند كه : پایان كار آنان كه كردار بد كردند, این بود كه آیات خدا را دروغ مى خواندند و آنها را مسخره مى كردند

یزید! چنین مى پندارى كه چون اطراف زمین و آسمان را بر ما تنگ گرفتى و ما را به دستور تو مانند اسیر از این شهر به آن شهر بردند, ما خوار شدیم و تو عزیز گشتى ؟ گمان مى كنى با این كار قدر تو بلند شده است كه این چنین به خود مى بالى و بر این و آن كبر مى ورزى ؟ وقتى مى بینى اسباب قدرتت آماده و كار پادشاهیت منظم است از شادى در پوست نمى گنجى , نمى دانى این فرصتى كه به تو داده شده است براى این است كه نهاد خود را چنانكه هست , آشكار كنى . مگر گفتهء خدا را فراموش كرده اى كه مى گوید:<كافران مى پندارند این مهلتى كه به آنها داده ایم براى آنان خوب است , ما آنها را مهلت مى دهیم تا بار گناه خود را سنگینتر كنند, آنگاه به عذابى مى رسند كه مایهء خوارى و رسوایى است >

اى پسر آزاد شدگان !(32این عدالت است كه زنان و دختران و كنیزكان تو در پس پردهء عزت بنشینند و تو دختران پیغمبر را اسیر كنى , پردهء حرمت آنان را بدرى , صداى آنان را در گلو خفه كنى , و مردان بیگانه , آنان را بر پشت شتران از];ّّ این شهر به آن شهر بگرداندد؟! نه كسى آنها را پناه دهد, نه كسى مواظب حالشان باشد, و نه سر پرستى از مردانشان آنان را همراهى كند؟ مردم این سو و آن سو براى نظارهء آنان گرد آیند؟

اما از كسى كه سینه اش از بغض ما آكنده است جز این چه توقعى مى توان داشت ؟ مى گویى كاش پدرانم كه در جنگ بدر كشته شدند اینجا بودند و هنگام گفتن این جمله با چوب به دندان پسر پیغمبر مى زنى ؟ ابداً به خیالت نمى رسد كه گناهى كرده اى و رفتارى زشت مرتكب شده اى ! چرا نكنى ؟! تو با ریختن خون فرزندان پیغمبر و خانوادهء عبدالمطلب , كه ستارگان زمین بودند, دشمنى دو خاندان را تجدید كردى . شادى مكن , چه , بزودى در پیشگاه خدا حاضر خواهى شد, آن وقت است كه آرزو مى كنى كاش كور و لال بودى و این روز را نمى دیدى , كاش نمى گفتى : پدرانم اگر در این مجلس حاضر بودند از خوشى در پوست نمى گنجیدند! خدایا, خودت حق ما را بگیر و انتقام ما را از آن كس كه به ما ستم كرد, بستان

به خدا پوست خود را دریدى و گوشت خود را كندى . روزى كه رسول خدا و خاندان او و پاره هاى تن او در سایهء لطف و رحمت حق قرار گیرد, تو با خوارى هر چه بیشتر پیش او خواهى ایستاد, آن روز روزى است كه خدا و عدهء خود را انجام خواهد داد و این ستمدیدگان را كه هر یك در گوشه اى به خون خود خفته اند, گرد هم خواهد آورد; او خود مى گوید:<مپندارید آنان كه در راه خدا كشته شده اند مرده ـ اند, نه , آنان زنده اند و از نعمتهاى پروردگار خود بهره مند مى باشند>. اما آن كس كه تو را چنین بنا حق بر گردن مسلمانان سوار كرد(= معاویه ), آن روز كه دادخواه , محمد, دادستان خدا, و دست و پاى تو گواه جنایات تو در آن محكمه باشد, خواهد دانست كدامیك از شما بدبخت تر و بى پناهتر هستید

یزید اى دشمن خدا! و پسر دشمن خدا! سوگند به خدا تو در دیدهء من ارزش آن را ندارى كه سر زنشت كنم و كوچكتر از آن هستى كه تحقیرت نمایم , اما چه كنم اشك در دیدگان حلقه زده و آه در سینه زبانه مى كشد. پس از آنكه حسین كشته شد و حزب شیطان ما را از كوفه به بارگاه حزب بى خردان آورد تا با شكستن حرمت خاندان پیغمبر پاداش خود را از بیت مال مسلمانان بگیرد, پس از آنكه دست آن دژخیمان به خون ما رنگین و دهانشان از پاره گوشتهاى ما آكنده شده است , پس از آنكه گرگهاى درنده بر كنار آن بدنهاى پاكیزه جولان مى دهند, توبیخ و سرزنش تو چه دردى را دوا مى كند؟

اگر گمان مى كنى با كشتن و اسیر كردن ما سودى به دست آورده اى , بزودى خواهى دید آنچه سود مى پنداشتى جز زیان نیست . آن روز جز آنچه كرده اى حاصلى نخواهى داشت , آن روز تو پسر زیاد را به كمك خود مى خوانى و او نیز از تو یارى مى خواهد! تو و پیروانت در كنار میزان عدل خدا جمع مى شوید, آن روز خواهى دانست بهترین توشهء سفر كه معاویه براى تو آماده كرده است این بود كه فرزندان رسول خدا را كشتى . به خدا من جز از خدا نمى ترسم و جز به او شكایت نمى كنم . هر كارى مى خواهى بكن ! هر نیرنگى كه دارى به كار زن ! هر دشمنى كه دارى نشان بده ! به خدا این لكهء ننگ كه بر دامن تو نشسته است هرگز سترده نخواهد شد. سپاس خدا را كه كار سروران جوانان بهشت را به سعادت پایان داد و بهشت را براى آنان واجب ساخت . از خدا مى خواهم رتبه هاى آنان را فراتر برد و رحمت خود را بر آنان بیشتر گرداند, چه او سر پرست و یاورى تواناست (33

عكس العمل چنین گفتار كه از جگرى سوخته و دلى سرشار از تقوى نیرو مى گرفت , معلوم است .

سختدل ترین مرد هنگامى كه با ایمان و تقوى روبرو شود, ناتوانى خود و قدرت حریف را مى بیند و براى چند لحظه هم كه شده است , از تصمیم گیرى عاجز مى گردد. سكوتى مرگبار سراسر كاخ را فرا گرفت , یزید آثار و علائم نا خوشایندى را در چهرهء حاضران دید, گفت : خدا بكشد پسر مرجانه را من راضى به كشتن حسین ];ّّ نبودم !...(34

بارزات تبلیغاتى امام چهارم علیه السلام

براى رهایى از ذلت و بردگى و باز یابى عزت و آزادگى و فراهم ساختن زمینه براى یك انقلاب ریشه دار و بنیادى در سطحى گسترده بر ضد بیداد و خفقان و تحریف حقایق , راهى جز آگاهى و بیدار سازى و روشنگرى مردم نیست

پس باید مردم را روشن كرد و به آنان آگاهى و شناخت داد تا احساس مسئولیت كنند, آنگاه خود بخود شورش و انقلاب پدید مى آید

این , جزء نقشهء امام حسین ـ علیه السلام ـ بود كه مرحلهء اول را خود و یارانش با شهادت انجام دادند و مرحلهء دوم آن یعنى رساندن پیام قیام كربلا بر عهدهء امام زین العابدین ـ علیه السلام ـ و زینب كبرى ـ سلام الله علیها ـ بود

تنها با این نوع مبارزه بود كه مى شد تمام بافته هاى سى و چند سالهء بنى امیه را از بین برد و شورشى بنیادى بر ضد بنى امیه پى افكند و كاخ یزید و امویان را براى همیشه لرزاند و واژگون كرد

مرحلهء دوم این مبارزه كه تواءم با مظلومیت اهل بیت بود, و از عصر عاشورا شروع شد, با خطبهء زینب دختر امیر موءمنان ـ علیه السلام ـ در بازار كوفه بعد با سخنان كوتاه و ساده , ولى بسیار پر شور و موءثر زین العابدین در همان شهر تداوم یافت

امام به جمعیتى كه بیشتر براى تماشاى اسیران آمده بودند اشاره كرد كه سكوت كنند, و همه ساكت شدند. آنگاه پس از ستایش و درود خداى متعال فرمود

<مردم ! آنكه مرا مى شناسد, مى شناسد, و آنكه نمى شناسد خود را بدو مى شناسانم : من على فرزند حسین فرزند على فرزند ابى طالبم . من پسر آنم كه حرمتش را در هم شكستند, دارایى و مال او را به غارت بردند... و كسان او را اسیر كردند. من پسر آنم كه در كنار نهر فراتش سر بریدند, در حالى كه نه به كسى ستم كرده و نه به كسى مكرى به كار برده بود.من پسر آنم كه او را از قفا سر بریدند و این مرا فخرى بزرگ است . مردم , شما به پدرم نامه ننوشتید؟ و با او بیعت نكردید؟ و پیمان نبستید؟ و به او خیانت نكردید؟ و به پیكار او برنخاستید؟ چه زشت كارى ! و چه بد اندیشه و كردارى ؟

اگر رسول خدا به شما بگوید: فرزندان مرا كشتید و حرمت مرا در هم شكستید, شما از امت من نیستید! به چه رویى به او خواهید نگریست ؟>

این سخنان كوتاه و جانگذار در آن محیط خفقان و ارعاب , توفانى بپا ساخت و چنان در عمق روح و جان مردم كوفه نفوذ كرد كه ناگهان از هر سو بانگ شیون برخاست . مردم به یكدیگر مى گفتند: نابود شدید و نمى دانید. على بن الحسین ـ علیه السلام ـ گفت : خدا بیامرزد كسى را كه پند مرا بپذیرد و به خاطر خدا و رسول آنچه مى گویم در گوش گیرد. سیرت ما باید چون سیرت رسول خدا باشد كه نیكوترین سیرت است . همه گفتند

پسر پیغمبر! ما شنوا, فرمانبردار, و به تو وفا داریم , از تو نمى بریم , با هر كه گویى پیكار مى كنیم , و با هر كس خواهى در آشتى به سر مى بریم ! یزید را دستگیر مى كنیم و از ستمكاران بر تو بیزاریم ! على بن الحسین ـ علیه السلام ـ گفت

هیهات ! اى فریبكاران دغل باز ! اى اسیران شهوت و آز

مى خواهید با من هم كارى كنید كه با پدرانم كردید؟ نه , به خدا هنوز زخمى كه زده اید خون فشان است و سینه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان . تلخى این غمها گلوگیر و اندوه من تسكین ناپذیر است و از شما مى خواهم نه با ما باشید نه ];ّّ بر ما.(35