زندگینامه امام حسین(ع)وبعد از کربلا بخش ششم

گفتگوى امام سجاد علیه السلام با پسر زیاد

چنانكه در صفحات پیش گفتیم , دستگاه حكومت بنى امیه از جبریگرى بهره بردارى مى كرد و كارها و جنایتهاى خود را به ارادهء خدا نسبت مى داد و بدین وسیله افكار عمومى را تخدیر مى كرد, و چون امام سجاد ـ علیه السلام ـ و حضرت زینب ـ علیها السلام ـ از این شگرد تبلیغى دشمن آگاه بودند, بشدت با آن مبازره مى كردند

نمونهء روشن این مبارزه گفتگوى امام سجاد با پسر زیاد در كوفه است . پس از آنكه اسیران اهل بیت را به مجلس عمومى در كاخ پسر زیاد وارد كردند و سخنان تندى بین او و زینب كبرى ـ علیه السلام ـ رد و بدل گردید, پسر زیاد به طرف على بن الحسین ـ علیه السلام ـ متوجه شد و گفت

این كیست ؟

بعضى از حاضران گفتند

على بن الحسین ـ علیه السلام ـ است

ـ مگر خدا على بن الحسین ـ علیه السلام ـ را نكشت ؟

حضرت فرمود

برادرى داشتم كه او را نیز على بن الحسین مى گفتند, مردم او را كشتند

ـ نه , خدا او را كشت ؟

ـ الله یتوفى الاءنفس حین موتها و التى لم تمت فى منامها(36:(خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى كند و ارواحى را نیز كه نمرده اند, به هنگام خواب مى گیرد

ـ با چه جراءتى این گونه جواب مرا مى دهى ؟ او را ببرید و گردنش را بزنید

در این هنگام زینب كبرى ـ علیها السلام ـ كه حافظ ودیعهء امامت بود, گفت : پسر زیاد! كسى از مردان ما را زنده نگذاشتى , اگر مى خواهى او را بكشى , مرا نیز با او بكش

على بن الحسین ـ علیه السلام ـ گفت : عمه ! خاموش باش تا من با او سخن بگویم , سپس گفت : پسر زیاد! مرا از كشتن مى ترسانى ؟ مگر نمى دانى كه كشته شدن براى ما امر عادى , و شهادت , براى ما كرامت است ؟!(37

خطبهء امام سجاد علیه السلام در شام

چنانكه قبلاً اشاره شد, سفر بازماندگان امام حسین علیه السلام ـ به شام , در رساندن پیام انقلاب حسین ـ علیه السلام ـ و افشاى ماهیت پلید حكومت یزید, نقش اساسى داشت . آنان در لباس اسارت همان جهاد مقدسى را انجام دادند كه حسین ـ علیه السلام ـ در لباس خون و شهادت انجام داد. توقف اسیران در شام فرصت خوبى به آنان داد تا مردم شام را كه در اثر تبلیغات چهل ساله معاویه شناخت صحیحى از اسلام و خاندان پیامبر نداشتند, آگاه سازند. ازینرو باز ماندگان حسین ـ علیه السلام ـ از هر مناسبتى در این زمینه بهره بردارى مى كردند. خطبهء امام سجاد ـ علیه السلام ـ كه در یكى از روزهاى توقف در شام ایراد شد, در این میان نقشى تعیین كننده داشت و یزید را رسواى خاص و عام ساخت

مرحوم <علامه مجلسى > به نقل از صاحب <مناقب > و دیگران مى نویسد: روایت شده است كه روزى یزید دستور داد منبرى گذاشتند تا خطیب بر فراز آن سخنانى در نكوهش حسین ـ علیه السلام ـ و على ـ علیه السلام ـ براى مردم ایراد كند. خطیب بالاى منبر رفت و پس از حمد و ستایش خداوند, سخنان زیادى در نكوهش على بن ابى طالب و حسین ];ّّ بن على ـ علیهما السلام ـ گفت و سپس در مدح و ستایش معاویه و یزید, داد سخن داد. و از آنان به نیكى یاد كرد. على بن الحسین ـ علیهما السلام ـ (از میان جمعیت ) بر او بانگ زد:<واى بر تو اى خطیب ! خشنودى خلق را به بهاى خشم خالق خریدى , و جایگاهت را در آتش دوزخ قرار دادى >

سپس گفت : یزید! اجازه مى دهى بالاى این چوبها بروم و سخنانى بگویم كه در آن رضاى خدا باشد و براى حاضران نیز اجر و ثوابى ؟ یزید اجازه نداد. مردم گفتند: امیر! اجازه بده بر منبر برود, شاید از او سخنى بشنویم (ببینیم چه مى گوید؟

یزید گفت : اگر او بر فراز این منبر برود, پایین نمى آید مگر آنكه من و خاندان ابوسفیان را رسوا سازد

كسى گفت : امیر مگر این (جوان اسیر) چه مى داند و چه مى تواند بگوید؟! یزید گفت : او از خاندانى است كه علم را از كودكى با شیر مكیده اند و با خون آنها در آمیخته است

مردم آنقدر اصرار ورزیدند تا سرانجام یزید اجازه داد. آنگاه حضرت بر عرشهء منبر قرار گرفت , و ابتدءا خدا را حمد و ستایش كرد و سپس خطبه اى ایراد كرد كه اشكها را از دیدگان سرازیر كرد و دلها را به لرزه در آورد

آنگاه فرمود: مردم ! خداوند به ما(خاندان پیامبر) شش امتیاز ارزانى داشته و با هفت فضیلت بر دیگران برترى بخشیده است

شش امتیاز ما این است كه خدا به ما: علم , حلم , بخشش و بزرگوارى , فصاحت , و شجاعت داده و محبت ما را در دلهاى موءمنان قرار داده است

هفت فضیلت ما این است كه : پیامبر بر گزیدهء خدا از ماست , صدیق (على بن ابى طالب ) از ماست , جعفر طیار از ماست , شیر خدا و شیر رسول او(حمزهء سید الشهدا) از ماست , دو سبط این امت ـ حسن و حسین ـ از ماست . زهراى بتول (یا: مهدى ) از ماست (38

مردم ! هر كس مرا شناخت كه شناخت ,و هر كس نشناخت خود را بدو معرفى مى كنم : من پسر مكه و منایم , من پسر زمزم و صفایم , منم فرزند آن بزرگوارى كه <حجر الاءسود> را با گوشه و اطراف عبا برداشت (39, منهم فرزند بهترین كسى كه احرام بست و طواف و سعى به جا آورد, منم فرزند بهترین انسانها, منم فرزند كسى كه (در شب معراج ) از مسجد الحرام به مسجد الاءقصى برده شد, منم پسر كسى كه (در سیر آسمانى ) به سدرة المنتهى رسید, منم پسر كسى كه در سیر ملكوتى آنقدر به حق نزدیك شد كه رخت به مقام <قاب قوسین او ادنى > كشید(بین او و حق دو كمان یا كمتر فاصله بود), منم فرزند كسى كه با فرشتگان آسمان نماز گزارد, منم فرزند كسى كه خداوند بزرگ به او وحى كرد, منم محمد مصطفى , منم فرزند على مرتضى , منم فرزند كسى كه آنقدر با مشركان جنگید تا زبان به <لا اله الا الله > گشودند, منم فرزند كسى كه در ركاب پیامبر خدا با دو شمشیر و دو نیزه جهاد كرد (40, دوبار هجرت كرد (41, و دوبار با پیامبر بیعت نمود, در بدرو حنین شجاعانه جنگید, و لحظه اى به خدا كفر نورزید, من فرزند كسى هستم كه صالح ترین موءمنان , وارث پیامبران , نابود كنندهء كافران , پیشواى مسلمانان , نور مجاهدان , زیور عابدان , فخر گریه كنندگان (از خشیت خدا), شكیباترین صابران , بهترین قیام كنندگان از تبار یاسین ـ فرستادهء خدا ـ است

نیاى من كسى است كه پشتیبانش جبرئیل , یاورش میكائیل و خود حامى و پاسدار ناموس مسلمانان بود. او بامارقین (از دین بدر رفتگان ) و ناكثین (پیمان شكنان ) و قاسطین (ستمگران ) جنگید, و با دشمنان كینه توز خدا جهاد كرد. منم پسر برترین فرد قریش كه پیش از همه به پیامبر گروید و پیشگام همهء مسلمانان بود. او خصم گردنكشان , نابود كننده ء مشركان , تیر خدایى براى نابودى منافقان , زبان حكمت عابدان , یارى كنندهء دین خدا, ولى امر خدا, بوستان حكمت الهى , و كانون علم او بود

سپس فرمود

منم پسر فاطمهء زهرا ـ علیها السلام ـ, منم پسر سرور زنان ... امام در معرفى خود, و در حقیقت : معرفى شجره نامه ء امامت و رسالت , آنقدر داد سخن داد كه صداى گریه و نالهء مردم بلند شد

یزید ترسید شورشى بر پا شود, لذا به موءذن دستور داد تا اذان بگوید. موءذن بپا خاست و اذان را شروع كرد و گفت

الله اكبر, الله اكبر

امام فرمود: بلى هیچ چیز از خدا بزرگتر نیست , و چون موذن گفت :اشهدان لا اله الله , گفت : بلى مو و پوست و گوشت و خون من به یگانگى خدا شهادت مى دهند. همین كه موءذن گفت : اشهد ان محمد رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم , امام از بالاى منبر رو به یزید كرد و گفت : یزید! آیا محمد صلى الله علیه و آله و سلم جد من است یا جد تو؟ اگر بگویى جد تو است , دروغ گفته اى و حق را انكار كرده اى , و اگر بگویى جد من است , پس چرا فرزندان او را كشتى ؟!...(42

<عماد الدین طبرى >, از دانشمندان قرن هفتم هجرى , در كتاب <كامل بهائى > در پایان خطبهء حضرت سجاد مى نویسد

<... ( امام سجاد) گفت : اى یزید, این رسول عزیز كریم , جد من بوده است یا جد تو؟ اگر گویى كه جد تو بوده است عالمیان دانند كه دروغ مى گویى و اگر بگویى كه جد من بوده چرا پدرم را بیگناه شهید كردى و مال او را به تاراج دادى و حرم او را به اسیرى آوردى ؟

این بگفت و دست زد و جامه بدرید و در گریه افتاد و گفت : به خدا كه اگر در دنیا كسى هست كه رسول جد او باشد, بغیر از من نباشد, پس چرا این مرد پدر مرا بظلم كشت و ما را, چنانكه اسیران روم (را) آورند, آورد؟ پس گفت : اى یزید, این كار كردى و مى گویى محمد رسول الله و روى به قبله مى كنى ؟ واى بر تو, روز قیامت جد من و پدر من خصم تو باشد

یزید لعین در این اثنا بانك بر موءذن زد كه قامت بگو, زمزمه و دمدمه اى عظیم در خلق افتاد, بعضى نماز كرده , و بعضى نماز نكرده , پراكنده شدند>(43

نتایج و پیامدهاى قیام عاشورا

قیام و نهضت امام حسین ـ علیه السلام ـ آثار و نتایج بزرگى در جامعهء اسلامى بر جا گذاشت كه ذیلاً برخى از آنها را به عنوان نمونه مورد بررسى قرار مى دهیم

1ـ رسوا ساختن هیئت حاكمه

از آنجا كه بنى امیه به حكومت و سلطنت خود رنگ دینى مى دادند و بنام اسلام و جانشینى پیامبر بر جامعهء اسلامى حكومت مى كردند و با شیوه هاى گوناگون (مانند جعل حدیث , جذب شعرا و محدثان , تقویت فرقه هاى جبر گرا و...) جهت تثبیت موقعیت دینى خود در جامعه مى كوشیدند, قیام و شهادت امام حسین ـ علیه السلام ـ بزرگترین ضربت را بر پیكر این حكومت وارد آورد و هیئت حاكمهء وقت را رسوا ساخت ; بویژه آنكه سپاه یزید در جریان فاجعهء عاشورا یك سلسله حركات نا جوانمردانه همچون بستن آب به روى یاران امام حسین ـ علیه السلام ـ, كشتن كودكان , اسیر كردن زنان و كودكان خاندان پیامبر و امثال اینها انجام دادند كه به رسوایى آنان كمك كرد و یزید بشدت مورد نفرت عمومى قرار گرفت , به طورى كه <مجاهد>, یكى از شخصیتهاى آن روز, مى گوید

به خدا سوگند مردم عموماً یزید را مورد لعن و ناسزا قرار دادند و به او عیب گرفتند و از او روى گرداندند (44

یزید با آنكه در آغاز پیروزى خود بسیار شادمان و مغرور بود, در اثر فشار افكار عمومى قافیه را باخته و گناه كشتن حسین بن على ـ علیه السلام ـ را به گردن عبید الله بن زیاد(حاكم كوفه ) افكند

مورخان مى گویند

یزید پس از حادثهء عاشورا به پاس خوشخدمتى عبید الله بن زیاد او را به دمشق دعوت كرد و اموال فراوان و تحفه هاى بزرگ به او بخشید و او را نزد خود نشانید و مقام او را بالا برد(ترفیع رتبه و درجه ) و او را به حرمسراى خود نزد زنان خویش برد و ندیم خویش قرار داد... (45

اما چون فشار افكار عمومى اوج گرفت , با یك چرخش سریع , خود را تبرئه كرد و مسئولیت را به گردن عبید الله افكند

<ابن اثیر> مى نویسد

هنگامى كه سر حسین را نزد یزید بردند, موقعیت ابن زیاد نزد او بالا رفت و از اقدام او خوشحال شد و به وى جایزه داد, ولى طولى نكشید كه به وى گزارش رسید كه مردم نسبت به او خشمگین شده اند و به او لعن و ناسزا مى گویند, ازینرو از كشتن حسین پشیمان شد. او مى گفت

كاش متحمل اذیت مى شدم و حسین را به منزل خود مى آوردم و به خاطر پیامبر اسلام و رعایت حرمت قرابت حسین با او, اختیار را به وى واگذار مى كردم , هر چند موجب ضعف حكومتم مى شد. خدا پسر مرجانه (ابن زیاد) را لعنت كند! او حسین را مجبور به این كار كرد, در حالى كه حسین از وى خواسته بود اجازه بدهد دست در دست من بگذارد یا به یكى از مناطق مرزى برود (46, ولى پسر مرجانه با پیشنهاد او موافت نكرده او را به قتل رساند و با این كار مرا مورد بغض و نفرت مسلمانان قرار داده و تخم دشمنى مرا در دلهاى آنها افشاند. اینك هر كس و ناكس به خاطر قتل حسین با من دشمن شده است . این چه گرفتارى بود كه پسر مرجانه براى من درست كرد؟! خدا او را لعنت و گرفتار غضب خویش سازد!(47

از طرف دیگر, با آنكه یزید نخست با كودكان و زنان و بازماندگان امام حسین با خشونت غرور و تكبر بر خورد كرد و دستور داد آنان را در خانهء مخروبه اى جاى دهند, اما زیر فشار افكار عمومى , به فاصلهء كمى با آنان بناى نرمش و ملاطفت و محل سكونتشان را تغییر داد و گفت : اگر مایل هستید شما را روانهء مدینه كنم

<عماد الدین طبرى > در این زمینه مى نویسد:<زینب كس فرستاد نزد یزید كه اجازت ده ما را تا تعزیت حسین بداریم , یزید اجازت داد و گفت باید ایشان را به دار الحجاره برید تا آنجا گریه كنند. هفت روز آنجا تعزیت داشتند. هر روز چندان زن بر ایشان جمع مى شدند كه از حصر و احصا بیرون بود. مردم قصد كردند كه خود را به خانهء یزید اندازند و او را بكشند

<مروان > (48از این حال واقف شده نزد یزید آمد و با او گفت هیچ صلاح ملك تو نیست كه اولاد و اهل بیت و متعلقان حسین آنجا باشند, صلاح در آن است كه كار ایشان بسازى و ایشان را به مدینه فرستى , الله ! الله ! كه كار ملك تو تباه شود به سبب این عورات

پس یزید امام زین العابدین ـ علیه السلام ـ را بخواند و پیش خود بنشانید و استمالتهاى بسیار كرد و گفت : لعنت بر پسر مرجانه باد! اگر من صاحب جطرف مقابل ج پدر تو بود مى نگذاشتمى كه كار بدین مقام رسیدى و آنچه او از من بخواستى بدادمى و حاجت او را روا كردمى ولیكن قضا گذشت , باید كه چون به مدینه رسى هر كار و حاجتى كه باشد بنویسى و];ّّ امام را خلعت بداد و زنان را تشریفها فرستاد ولیكن گویند كه اهل بیت هیچ قبول نكردند> (49

یزید بیش از چهار سال پس از فاجعهء عاشورا زنده نماند, اما این ننگ و رسوایى را براى ابد براى خاندان بنى امیه به ارث گذاشت , به طورى كه هر كدام از خلفاى اموى بعدى كه اندكى عقل و درایت داشتند از تكرار كارهاى یزید پرهیز مى كردند. چنانكه <یعقوبى >, مورخ نامدار اسلام , مى نویسد

<عبد الملك بن مروان >(در زمان حكومت خود) به <حجاج > كه از طرف وى حاكم حجاز بود, نوشت : مرا به خون فرزندان ابو طالب آلوده نكن , زیرا من دیدم كه چون خاندان حرب (ابو سفیان ) با آنان در افتادند, بر افتادند (50

2ـ احیاى سنت شهادت

پیامبر اسلام با آوردن آیینى نو كه بر اساس ایمان به خدا استوار بود, سنت شهادت را پى ریزى كرد و به گواهى تاریخ , عامل بسیارى از پیروزیهاى بزرگ مسلمانان , استقبال آنان از شهادت در راه خدا به خاطر پیروزى حق بود. اما پس از در گذشت پیامبر, در اثر انحراف حكومت اسلامى از مسیر اصلى خود, گسترش فتوحات و سرازیر شدن غنایم به مركز خلافت و عوامل دیگر, كم كم مسلمانان روحیهء سلحشورى را از دست دادند و به رفاه و آسایش خو گرفتند, به طورى كه هر كس به هر نحوى قدرت را در دست مى گرفت , مردم از ترس از دست دادن زندگى آرام و گرفتار شدن در كشمكشهاى اجتماعى براحتى از او اطاعت مى كردند, و ستمگرانى كه بنام اسلام بر آن مردم حكومت مى كردند, از این روحیهء آنان استفاده مى كردند و هر چه از عمر حكومت بنى امیه مى گذشت , این وضع بدتر مى شد تا آنكه در اواخر عمر معاویه و آغاز حكومت یزید به اوج خود رسید

در آن زمان شیوخ قبایل و رجال دینى , غالباً مطیع زر و زور بودند و وجدان و شخصیت خود را در برابر مال و ثروت نا چیز دنیا مى فروختند. رهبران دینى و سیاسى آن روز, با آنكه از ریشهء پست خانوادگى <عبید الله بن زیاد> كاملاً آگاه بودند, در برابر وى سر تسلیم فرود مى آوردند. این گونه افراد نه تنها در برابر یزید و ابن زیاد, بلكه در برابر زیر دستان ستمگر آن دو نیز مثل موم نرم و مطیع بودند, زیرا جاه و مال و نفوذ در اختیار آنها بود و این عده مى توانستند در سایه تقرب و دوستى با آنها به نام و نان و نوایى برسند

دستهء دیگرى نیز كه در پستى كمتر از دستهء اول نبود, زاهد نمایان عوامفریب بودند كه ریاكارانه تظاهر به زهد و خداشناسى مى كردند تا از طریق ظاهر فریبندهء خویش , لقمهء چربى گیر بیاورند, ولى همین كه توجه ستمگران وقت را به خود جلب مى كردند, در جرگهء وابستگان به آنان قرار مى گرفتند

مردم آن روز با این چهره آشنا بودند و چنان با رفتار كثیف این عده خو گرفته بودند كه اعمال آنان در نظرشان طبیعى و عادى جلوه مى كرد و موجب هیچ گونه اعتراض و انتقادى نمى شد

زندگى مردم عادى آن عصر نیز طورى بود كه یگانه هدف آنان , تاءمین حوائج شخصى بود. هر كس به خاطر زندگى شخصى خود كار مى كرد و به خاطر رسیدن به هدفهاى شخصى زحمت مى كشید و هیچ فكرى جز دستیابى به مقاصد شخصى نداشت . جامعه و مشكلات بزرگ آن , به هیچ وجه مورد توجه یك فرد عادى نبود

تنها چیزى كه مورد توجه این گونه افراد بود و خیلى مواظب آن بودند, این بود كه مقرریشان قطع نشود. آنان از ترس قطع شدن مقررى , دستور روءسا و رهبران خود را بى كم و كاست اجرا مى كردند و از بیم این موضوع , با هر گونه صحنه ء ظلم و فساد كه روبرو مى شدند, لب به اعتراض و انتقاد نمى گشودند

قیام امام حسین ـ علیه السلام ـ این وضع را دگرگون ساخت و سنت شهادت را در جامعهء اسلامى زنده كرد. حسین ـ علیه السلام ـ با قیام خود, پرده از روى زندگى آلوده و پست مسلمانان برداشت و راه نوینى پیش پاى آنان گذاشت كه در];ّّ آن سختى هست , حرمان هست , اما ذلت نیست

براى آنكه میزان تاءثیر قیام امام حسین ـ علیه السلام ـ در بیدارى روح حماسه و شهادت در جامعهء اسلامى آن روز روشن گردد, باید توجه داشت كه جامعهء اسلامى پیش از حادثهء عاشورا(با صرفنظر از اعتراضهاى موضعى و مقطعى چون حركت حجر) بیست سال به سكوت و تسلیم گذرانده بود و با آنكه در این مدت نسبتاً طولانى موجبات قیام فراوان بود, كوچكترین قیام اجتماعى رخ نداده بود

در جنبش مردم كوفه نیز, كه به آمدن مسلم انجامید, دیدیم كه یك تهدید دروغین آمدن لشكر شام چگونه انبوه مردم را از گرد نمایندهء شجاعِ سالار شهیدان ـ علیه السلام ـ پراكنده ساخت

فاجعهء كربلا وجدان دینى جامعه را بیدار كرد و تحول روحى اى به وجود آورد كه شعاع تاءثیر آن , جامعهء اسلامى را فرار گرفت , و همین كافى بود كه مردم را به دفاع از حریم شخصیت و شرافت و دین خود وا دارد, روح مبارزه را ـ كه در جامعه به خاموشى گراییده بود ـ شعله اى تازه بخشد, و به دلهاى مرده و پیكرهاى افسرده , حیاتى تازه دمیده آنها را به جنبش در آورد

از نخستین جلوه هاى این تحول , قیام و مخالفت <عبد الله بن عفیف ازدى > در كوفه بود. آنگاه كه پسر زیاد نخستین سخنرانى پس از جنگ مبنى بر اعلام پیروزى خود را با دشنام و ناسزا به امام حسین ـ علیه السلام ـ آغاز كرد, با خروش و فریاد اعتراض عبدالله بن عفیف كه مردى نابینا بود (51, روبرو گردید. پسر زیاد دستور بازداشت او را صادر كرد. افراد قبیلهء عبدالله او را به منزل رساندند. پسر زیاد گروهى از دژخیمان را جهت دستگیرى او فرستاد. عبدالله با شجاعت در برابر یورش آنان مقاومت كرد, ولى سر انجام دستگیر شد و به شهادت رسید (52

3ـ قیام و شورش در امت اسلامى

قیام بزرگ و حماسه آفرین امام حسین ـ علیه السلام ـ سر چشمهء نهضتها و قیامهاى متعدد در جامعهء اسلامى گردید كه به عنوان نمونه برخى از آنها را مورد بحث قرار مى دهیم

الف ـ قیام توابین

نخستین عكس العمل مستقیم شهادت امام حسین ـ علیه السلام ـ<جنبش توابین > در شهر<كوفه > بود همین كه امام حسین به شهادت رسید, و ابن زیاد از اردوگاه خود در<نخلیه > به شهر باز گشت , شیعیانى كه فرصت طلایى یارى امام در كار زار عاشورا را از كف داده بودند, بشدت پشیمان شده خود را ملامت نمودند. آنان تازه متوجه شدند كه اشتباه بزرگى مرتكب شده اند, زیرا حسین ـ علیه السلام ـ را دعوت نموده و سپس از یارى او دست نگهداشته اند و او كه بنا به دعوت آنها به عراق آمده بود, در كنار شهر آنان به شهادت رسیده و آنها از جا تكان نخورده اند! این گروه احساس كردند كه ننگ این گناه از دامن آنها شسته نخواهد شد مگر آنكه انتقام خون حسین را از قاتلان او بگیرند و یا در این راه كشته شوند

به دنبال این فكر بود كه شیعیان نزد پنج تن از روءساى خود در كوفه كه عبارت بودند از

<سلیمان بن صرد خزاعى >,<مسیب بن نجبهء فزارى >,<عبد الله بن سعد بن نفیل ازدى >,<عبد الله بن وال تمیمى >, و<رفاعة بن شداد بجلى > رفتند و در منزل سلیمان اجتماعى تشكیل دادند. نخست مسیب بن نجبه رشتهء كلام را به دست گرفت و پس از ذكر مقدمه اى چنین گفت

<... ما پیوسته دلباختهء خوبیهاى موهوم خود بوده یاران و پیروان خود را مى ستودیم , ولى در این امتحانى كه خداوند در مورد پسر پیامبر پیش آورد, دروغ ما آشكار گردید و ما از این امتحان سر شكسته و خجلت زده بیرون آمدیم و از هر جهت در مورد فرزند پیامبر كوتاهى كردیم

حسین پسر پیامبر به ما نامه ها نوشت و پیكها فرستاد و بارها, چه پنهان و چه آشكار, از ما یارى خواست و راه هر گونه عذر و بهانه را بر مابست . ولى ما از بذل جان خود در ركاب او دریغ ورزیدیم تا آنكه در بیخ گوش ما به خشنترین وضع كشته شد. ما آنقدر سستى نمودیم كه نه با عمل و زبان او را یارى كردیم , نه با مال و ثروت خود به پشتیبانى وى شتافتیم و نه قبائل خود را جهت یارى او فرا خواندیم

حال , در پیشگاه خدا و در حضور پیامبر چه عذرى داریم ؟ به خدا عذرى غیر از این نداریم كه قاتلان حسین را به كیفر اعمالشان برسانیم و یا در این راه كشته شویم , باشد كه خداوند از ما راضى گردد...>

آنگاه پس از چند سخنرانى پر شور دیگر,<سلیمان بن صرد خزاعى > كه به رهبرى جمعیت بر گزیده شده بود, سخنانى بدین مضمون ایراد كرد

<ما در انتظار ورود خاندان پیامبر به سر مى بردیم و به آنها وعدهء یارى داده براى آمدن به عراق تشویقشان نمودیم , ولى وقتى در خواست ما عملى شد و پسر پیامبر به سرزمین ما آمد, سستى كرده ناتوانى پیشه ساختیم و وقت را به امروز و فردا گذرانده در انتظار حوادث نشستیم تا آنكه پسر پیامبر كشته شد

هان ! بپا خیزید و دست به قبضهء شمشیر ببرید! چه آنكه خشم خدا را بر انگیخته اید, و مادام كه رضاى خدا را به دست نیاورده اید, نباید به میان زنان و فرزندان خود باز گردید. خدا از شما راضى نخواهد بود مگر آنكه انتقام خون فرزند پیامبر را بگیرید

از مرگ نترسید! به خدا سوگند هر كس از مرگ بترسد محكوم به شكست و ذلت است . باید مثل بنى اسرائیل باشید كه موسى ـ علیه السلام ـ به آنان فرمود: شما با گوساله پرستى , به خود ظلم كردید, اینك در پیشگاه آفریدگار خود توبه نمایید و خود را بكشید...>(53

به دنبال این اجتماع , سلیمان بن صرد جریان را به <سعد بن حذیفة بن یمان > و شیعیان دیگر<مدائن > نوشت و از آنان یارى خواست . آنان نیز دعوت سلیمان را پذیرفتند همچنین سلیمان به <مثنى بن مخرمهء عبدى > و شیعیان دیگر<بصره > نامه نوشت و آنها نیز پاسخ مساعد دادند

انگیزهء توابین

توابین معتقد بودند كه مسئول قتل حسین ـ علیه السلام ـ در درجهء اول حكومت بنى امیه است نه افراد, و لذا به منظور خوانخواهى به سوى شام حركت كردند و گفتند پس از انتقام از بنى امیه , به سراغ جنایتكاران كوفه مى رویم

همان طور كه ملاحظه شد, انگیزهء این جنبش , احساس ندامت از گناه , و شوق به جبران خطا بود. در لابلاى سخنان و نامه ها و خطبه هاى توابین , احساس عمیق پشیمانى , و شور و شوق سوزان به شستشوى گناه , موج مى زند و هر كس مرورى در آنها بكند این موضوع را بخوبى لمس مى كند. همین انگیزه بود كه قیام توابین را در ارزیابى ظاهرى به صورت یك قیام انتحار آمیز جلوه گر ساخته بود. توابین فقط در صدد گرفتن انتقام , و جبران لغزش و گناه خود بودند و جز این هیچ هدف دیگرى نداشتند. این عده نه طالب فتح و پیروزى بودند و نه خواهان حكومت و غنیمت , بلكه یگانه هدفشان انتقام بود. آنان وقتى خانه هاى خود را ترك مى گفتند اطمینان داشتند كه دیگر به خانه هاى خود باز نخواهد گشت . آنان تشنهء مرگ در راه هدف خود بودند, به طورى كه دشمن به آنها امان داد ولى آنها از قبول امان سرباز زدند! زیرا آن را دامى براى شكست قیام مى دانستند