زندگینامه امام حسن مجتبی(ع) بخش سوم

فریبكاریهاى معاویه‏

معاویه در دوران زمامدارى خود، با نقشه‏ها و سیاستهاى عوام فریبانه خود،همواره سعى مى‏كرد به حكومت خود رنگ شرعى و اسلامى بدهد. او از این كه افكار عمومى، انحراف وى را از خط سیر صحیح سیاست اسلامى بفهمد، جلوگیرى مى‏كرد. گر چه معاویه عملاً اسلام را تحریف نموده و حكومت اشرافى اموى را جایگزین خلافت ساده و بى پیرایه اسلامى ساخته، و جامعه اسلامى را به یك جامعه غیر اسلامى تبدیل كرده بود، ولى با وجود اینها ظواهر اسلام را نسبتاً حفظ مى‏كرد،مقررات اسلامى را ظاهراً اجرا مى‏نمود، پرده‏ها را نمى‏درید و در دربارش پاره‏اى از مقررات اسلامى ضراعات مى‏شد و نمى‏گذاشت رنگ اسلامى ظاهرى جامعه عوض شود. او بخوبى درك مى‏كرد كه چون به نام دین و خلافت اسلامى، بر مردم حكومت مى‏كند، نباید علناً مرتكب كارهایى بشود كه مردم آن را مبارزه با دین- همان دینى كه وى به نام آن بر آنان فرمانروایى مى‏كرد- تلقى نمایند، بلكه همیشه به اعمال خودرنگ دینى مى‏داد تا با مقامى كه داشت سازگار باشد و آن دسته از كارها را كه توجیه و تفسیر آن طبق موازین دینى مقدور نبود، در خفا انجام مى‏داد.

بعلاوه معاویه، در حل و فصل امور و مقابله با مشكلات، سیاست فوق العاده ماهرانه‏اى داشت و مشكلات را به شیوه‏هاى مخصوصى حل مى‏كرد كه فرزندش یزید فاقد مهارت در به كارگیرى آنها بود، و همین دو موضوع، پیروزى قیام و تأثیر مثبت شهادت در زمان حكومت معاویه را مورد تردید قرار مى‏داد زیرا در این شرائط افكار عمومى درباره قیام و انقلاب ضد اموى داورى صحیح نمى‏كرد. بنى امیه برانگیخته نمى‏شد، چون هنوز افكار عمومى به میزان انحراف معاویه از اسلام، آشنا نبود و به همین جهت، عناصر نا آگاه، جنگ حضرت مجتبى(ع) را با معاویه بیشتر یك اختلاف سیاسى و كشمكش بر سر قدرت و حكومت به شمار مى‏آوردند، تا قیام حق در برابر باطل!

شهادت در چنین شرائطى به پیشبرد مقاصد نهضت كمك نمى‏كرد، بلكه افكار عمومى درباره آن دستخوش اشتباه مى‏گردید و حقیقت لوث مى‏شد.

جو نا مساعد

چنانكه دیدیم، «فضاى سیاسى دوره معاویه فضاى صریحى نبود كه یك مصلح بتواند از یك راه مشخص، امر را فیصله دهد، و جامعه، با هوشیارى، جهت خویش راپیدا كند، چنین نبود، بلكه جوى بود كه هر مصلحى در آن جو مى‏بایست مراقب عمل رهبران فساد باشد و در هر فرصت- با توجه به امكانات خود و چگونگى اطرافیان خود و شكل مواجهه دشمن- عكس العملى مناسب نشان دهد، تا بدین گونه «حقیقت مغلوب» را بر «غالب» پیروز گرداند. این، مشكل عمده روزگار امام حسن بود. در آن روزگار، آنچه به نام «شهادت» شناخته شده بود تأثیرى كه باید، نداشت. در واقع شهادت نیز مانند بسیارى از پدیده‏ها، زمینه مساعدى مى‏خواهد تا بتواند از صورت یك شهادت و اخلاص فردى در آید و شكل یك پدیده اجتماعى موثر به خود گیرد و خون شهید در رگ دیگر مردم، حیات بیافریند.

قرائن تاریخى نشان مى‏دهند كه اگر امام با سپاه سست عنصرى كه دور او را گرفته بودند- و یادى از آنان گذشت كه چه كردند- بر مى‏خاست و میان خود و معاویه شمشیر مى‏نهاد، او را به زودى به عنوان یك شهید قهرمان، نمى‏كشتند، بلكه او را اسیر مى‏كردند! معاویه مى‏خواست ننگى را كه او و خاندانش از دست سربازان اسلام دیده بودند، و روزى به دست سربازان سلحشور اسلام اسیر شده بودند، از طریق اسیر كردن یكى از بزرگان آل محمد(ص) جبران كند. پس امام در صورت شكست خوردن، به صورت شهیدى قهرمان- انسان كه درعاشورا پیش آمد- كشته نمى‏شد، بلكه او به دست معاویه گرفتار مى‏شد و سرانجام به گونه‏اى نامعلوم تلف مى‏گشت، و این، یكى از زیانهاى بزرگ بود كه در آن روز متوجه موضع حق مى‏شد.

اگر در جنگ با سپاه معاویه، سپاه امام مجتبى(ع) مغلوب مى‏شد، معاویه به سرزمینها و شهرهاى اسلام مى‏تاخت و تا مى‏توانست مى‏كشت، و بویژه شهرهاى مكه و مدینه و كوفه و بصره و دیگر آبادیهایى كه در قلمرو حكومت على بن ابى طالب و امام حسن قرار داشت. بدین گونه تعداد كشته شدگان - برخلاف واقعه عاشوا- محدود نمى‏ماند و از حساب مى‏گذشت، این بود آن حفظ خونى كه امام از آن یاد مى‏كرد.»(51)

شاید به همین دلایل - و نیز به دلیل صحه گذاشتن حسین بن على (ع) بر صلح امام حسن (ع) بود كه - حسین بن على (ع) پس از شهادت برادر بزرگوار خود، در مدت ده سال آخر حكومت معاویه یعنى تقریبا از سال 50 تا 60 هجرى قیام نكرد، بلكه در انتظار فرصت مناسب، روز شمارى مى‏نمود و به آماده ساختن افكار عمومى اكتفا مى‏ورزید، زیرا اگر در این زمان قیام مى‏كرد، معلوم نبود بازتاب آن در جامعه اسلامى چگونه خواهد بود و در افكار عمومى چگونه انعكاس خواهد یافت؟

یزید، چهره منفور جامعه اسلامى

اما این مطلب در مورد یزید درست برعكس بود زیرا( چنانكه در زندگانى امام حسین (ع) گفته‏ایم) یزید نه تنها پختگى و تدبیر و سیاست پدر را نداشت، بلكه از رعایت ظواهر اسلام نیز كه مى‏خواست به نام آن بر مردم حكومت كند، فرسنگها دور بود.

یزید جوانى ناپخته، شهوت پرست، خود سر، و فاقد دور اندیشى و احتیاط بود. او فردى بى خرد، متهور، خوشگذران، عیاش، و داراى فكر سطحى بود.

یزید كه پیش از رسیدن به حكومت اسیر هوسهاو پایبند تمایلات افراطى بود، بعد از رسیدن به حكومت نیز نتوانست حداقل مثل پدر ظواهر اسلام را حفظ كند، و خود را ولو به صورت ظاهر، فردى دیندار و با ایمان معرفى كند بلكه در اثر خصلت بى پرواى و هوسبازى كه داشت، علنا مقدسات اسلامى را زیر پا گذاشت و در راه رضاى شهوات خود از هیچ چیز فرو گذارى نكرد. او علناً شراب مى‏خورد و تظاهر به فساد و گناه مى‏كرد.

یزید از لحاظ سیاسى آن قدر ناپخته بود كه ماهیت اصلى حكومت بنى امیه را كه دشمنى آشتى‏ناپذیر با اسلام و بازگشت به دوران جاهلیت و احیاى رژیم اشرافى آن زمان بود، كاملا به مردم نشان داد.

این پرده دریها و بى بند وباریهاى یزید براى همه ثابت كرده بود كه وى بكلى فاقد شایستگى و لیاقت براى احراز مقام خلافت و رهبرى جامعه اسلامى است. بنابراین مزدوران حكومت بنى امیه نمى‏توانستند قیام حسین (ع) را در افكار عمومى متهم و آلوده سازند، زیرا مردم به چشم خود، رفتار یزید را، كه كوچكترین تناسبى با موازین دینى و تعالیم مذهبى نداشت، مى‏دیدند، و همین رفتار یزید در افكار عمومى، مجوز خوبى براى قیام جهت واژگون ساختن چنین حكومتى به شمار مى‏رفت. در چنین شرائطى مردم قیام حسین بن على (ع) را قیام فرزند پیامبر (ص) بر ضد حكومت باطل به منظور حفظ اسلام تلقى مى‏كردند، نه اختلاف سیاسى و یا كشمكش بر سر تصاحب مقام و قدرت!

جنبش نیرو مى‏گیرد

علت دیگر قیام حسین بن على (ع) را باید در بیدارى افكار عمومى و افزایش نفوذ دعوت شیعیان پس از صلح امام مجتبى ع جستجو كرد، زیرا جنبشى كه پس از امضاى صلح، بر ضد حكومت اموى آغاز شده بود روز بروز در حال گسترش و توسعه بود و بر دامنه نفوذ آن افزوده مى‏شد.

سیاست معاویه نیز، دانسته یا نادانسته، موجب گسترش و نیرومندى این جنبش گردید، زیرا معاویه كه پس از شهادت امام مجتبى (ع) میدان عمل را تا حدودى بلامانع مى‏دید، بیش از پیش عرصه را بر مردم - خاصه شیعیان و پیروان امیر مومنان (ع) تنگ گرفت و از هیچ گونه ظلم و ستم فروگذار نكرد.

تجاوز مكرر معاویه به حقوق مسلمانان، حملات و شبیخونهاى پى در پى نظامیان خشن و ستم پیشه معاویه بر مناطق مختلف اسلامى، كشتن و آزار مردم بیگناه، نقض پیمان صلح و بیعت گرفتن براى ولیعهدى یزید- برخلاف مفاد صریح صلحنامه - و بالاخره مسموم ساختن امام مجتبى (ع) مسائلى بود كه وجهه عمومى حكومت بنى امیه را بیش از پیش لكه دار ساخت و موقعیت آن را تضعیف كرد. این حوادث موجب همبستگى و فشردگى هر چه بیشتر صفوف شیعیان و تقویت جبهه ضد اموى شد و بتدریج زمینه نهضت و قیام حسینى را فراهم ساخت.

دكتر «طه حسین»، دانشمند و نویسنده معروف مصرى، پس از بیان سختگیریهاى معاویه نسبت به شیعیان پس از صلح، مى‏نویسد:

«در ده سال آخر حكومت معاویه، كار شیعیان بالا گرفت و دعوت آنها در شرق كشور اسلامى و جنوب مناطق عربى فوق العاده انتشار یافت، به طورى كه هنگام مرگ معاویه عده بسیارى از مردم، مخصوصاً اهل عراق، لعن معاویه و محبت اهل بیت را جزئى از وظیفه دینى خود مى‏دانستند».(52)

بدین ترتیب، جامعه اسلامى به قدر كافى چهره حقیقى حكومت اموى را شناخت، و طعم تلخ شكنجه هاى آن را چشید، و از انواع ظلمها و تجاوزهاى این حكومت به حقوق مسلسانان، آگاه شد و ماسكى كه این حكومت در ابتداى زمامدارى معاویه بر چهره زده بود كنار رفته مردم با قیافه اصلى آن آشنا گشتند. و در نتیجه، با مرگ معاویه و رشد و آگاهى حامعه اسلامى، تمام عواملى كه در زمان وى مانع تحقیق یك قیام پیروزمند بود، بر طرف شد و راه قیام بر ضد حكومت اموى كاملاً هموار گردید و در این هنگام بود كه حسین بن على (ع) ضربت قاطع را بر پیكر حكومت فاسد بنى امیه وارد ساخت و آن قیام بزرگ و بى‏نظیر را پى ریزى نمود.

نهضت الهام بخش

قیام حسین بن على (ع) تحول دامنه دارى در جامعه اسلامى به وجود آورد، اوضاع را دگرگون ساخت و افكار عمومى را بر ضد حكومت بنى امیه شوراند و منشأ پیدایش نهضتها و انقلابهاى پى در پى و بزرگى مانند: قیام توابین، نهضت بزرگ دیگر گردید، در حالى كه اگر همین انقلاب در زمان حضرت مجتبى و به وسیله آن حضرت عملى مى‏گردید، فاقد چنین ثمراتى بود.

حسین بن على (ع) در واقع دنباله برنامه برادر ارجمند خود را گرفت، زیرا حضرت مجتبى (ع) با كمال شهامت، خرده‏گیریهاى كوته فكران و عناصرافراطى را تحمل كرد و بتدریج زمینه انقلاب را فراهم ساخت و افكار عمومى را آماده نمود و آنگاه كه زمینه كاملاً آماده شد، حسین بن على (ع) ابتكار عمل را در تهاجم به كانون فساد به دست گرفت.

تفاوت یاران

گذشته از تفاوتهایى كه دوره امام حسن (ع) با زمان امام حسین داشته است- و شرح آن گذشت-باید تفاوت اساسى میان یاران این دو امام را نیز در نظر گرفت.

در صفحات گذشته دیدیم كه سپاه امام حسن (ع) با شنیدن یك شایعه، بهم ریختند و جمعى، سرا پرده امام حسن (ع) را غارت كردند و حتى فرش زیر پاى امام را ربودند!

دیدیم آنان كه میخواستند در ركاب امام، با سپاه شام بجنگند و در این راه جان دهند، خود حادثه ساز شدند و امام را تنها گذاشتند. اكنون آنان را مقایسه كنید با یاران امام حسین كه شب عاشورا مى‏گفتند:

«به خدا سوگند اگر بدانیم كه كشته مى‏شویم، آنگاه ما را زنده مى‏كنند، سپس مى‏كشند و خاكسترمان را بر باد مى‏دهند، و این كار را هفتاد بار مى‏كنند، از تو جدا نخواهیم شد تا اینكه در راه تو جان بسپاریم. یك كشته شدن كه بیش نیست، و آن شهادت است و كرامت جاوید و سعادت ابدى».

آرى با این گونه مردان، مى‏توان، شورى در تاریخ بشر در انداخت به نام «شهادت» و طنینى در گنبد افلاك در افكند به نام «عاشورا»، نه با كسانى كه با آنان نه غلبه نصیب گردد، نه شهادت، بلكه آدمى را دست بسته تحویل دشمن دهند و آنچه بر جاى ماند، ذلت اسارت باشد و بس!

این بود كه امام حسن فقط سنگر مبارزه را تغییر داد، به عبارت دیگر تغییر جاى داد نه تغییر جهت، مانند كسى كه در وسیله‏اى در حال حركت نماز بخواند و روى به قبله داشته باشد، این نماز گزاز با تغییر مركوب،تغییر وضع و جاى مى‏دهد، نه تغییر جهت(روى به قبله بودن). قبله مردان حق همواره مبارزه با باطل بوده است، چه از میدان عاشورا، چه از درون كوچه‏ها و محله‏هاى كوفه و مسجد مدینه، چه از زندان بغداد و.

امام حسن(ع) ، معاویه را، بزرگترین مانع نشر حق و عدالت در آن روزگار را هدف گرفته بود،گاه از زاویه تجهیز سپاه و گاه از زاویه تدبیر قبول صلح. (53)

دو رویه یك رسالت‏

علامه مجاهد، مرحوم«سید شرف الدّین عاملى»، در مقدمه‏اى كه بر كتاب پر ارج«صلح الحسن» تألیف دانشمند و محقق عالیقدر«شیخ راضى آل یاسین»نوشته، چنین مى‏نگارد:

«...مهمترین هدف امام حسن آن بود كه پرده از چهره این طاغیان بر دارد و آنان را آن طور كه بودند، بشناساند، تا از عملى شدن نقشه هایى كه براى از بین برد رسالت جدش پیامبر كشیده بودند، جلوگیرى نماید، و این هدف امام، به طور كامل برآورده شد و ماسك از چهره كثیف امویان برافتاد و ماهیت پلید آنان آشكار گشت(و خدا را بر این نعمت سپاس).

از بركت این تدبیر امام حسن بود كه برادرش سیدالشهدا آن انقلاب بزرگ را كه روشنگر حقیقت و عبرت بخش خردمندان بود، به وجود آورد.

این دو برادر، دو رویه یك رسالت بودند كه وظیفه و كار هریك، در جاى خود، و در اوضاع و احوال خاص خود از نظر ایفاى رسالت و تحمل مشكلات، و نیز از نظر فداكارى و از خود گذشتگى، درست معادل و هموزن دیگرى بود.

حسن از بذل جان خود دریغ نداشت، و حسین در راه خدا جانبازتر از حسن نبود. چیزى كه هست، حسن، جان خود رادر یك جهاد خاموش و آرام فدا كرد و چون وقت شكستن سكوت رسید، شهادت كربلا واقع شد؛ شهادتى كه پیش از آنكه حسینى باشد. حسنى بود!

از نظر خردمندان صاحبنظر، واقعیت فداكارى در روز«ساباط» از روز«عاشورا» ریشه دارتر بود، زیرا امام حسن آن روز در صحنه فداكارى، نقش یك قهرمان شكیبا و پایدار را در چهره یك شكست خورده از پاى در آمده ایفا كرد.

از اینجاست كه شهادت عاشورا درمرتبه اول حسنى بود و در مرتبه دوم حسینى، زیرا این حسن بود كه در واقع شالوده نهضت عاشورا را ریخته و آن را به ثمر رساند.

گویى امام حسن و امام حسین (ع) (به منظور روشن كردن ماهیت ضد اسلامى حكومت اموى و بیدار كردن مردم از غفلت) بر سر یك برنامه متفقاً تصمیم گرفته بودند كه هر یك نقشى ایفأ كنند، منتها نقش امام حسن نقش صبر وپایدارى حكیمانه باشد و نقش امام حسین (ع)، نقش انقلاب و قیام مردانه، تا از این دو نقش، یك تاكتیك كامل در راه هدف واحد، به وجود آید.

از اینجا بود كه پس از واقعه ساباط و كربلا، مردم بیدار شدند و شروع كردند به فكر كردن در مسائل و حوادث، و پى به ماهیت پلید بنى امیه بردند.(54)

با توجه به این حقایق، مى‏توان گفت كه اگر حسین بن على (ع) در شرائط تاریخى برادرگرامى خود امام حسن قرار مى‏گرفت، همان كار را مى‏كرد كه امام حسن (ع) كرد،و و اگر امام حسن (ع) در زمان حسین بن على، برنامه او را در پیش مى‏گرفت زیرا این دو امام بزرگ هر كدام با توجه به اوضاع و شرائط خاص زمان خود، رسالت تاریخى خویش را انجام دادند.<PFONT>

پیامبر اسلام (ص) با پیش بینى این حوادث و خرده گیریهاى، درباره این دو فرزند عالیقدر خود فرمود: «حسن و حسین دو پیشواى اسلامند، خواه صلح كنند و خواه نبرد و جهاد.»(55)

صلح یا صلاح...؟

این بخش رابا مقاله یكى از نویسندگان كه در یكى از مجلات تهران (56)زیر عنوان «صلح یاصلاح...؟» چاپ شده بود، به پایان مى‏رسانیم:

صلح حسن (ع) یا به عبارتى متاركه و آتش بس وى با معاویه را شاید بتوان یكى از دشوارترین مراحل سیر امامت در دنیاى اسلام نامید. این انقلابى‏ترین نرمش تاریخ، و تحمل رنج طاقت فرساى آن، كه هیچ كس جز پسر على (ع) آن هم توسط درك عالیترین درجات ایمان قادر به انجامش نبوده و نخواهد بود، همواره بحث‏انگیز و سوال آفرین بوده است، و متاسفانه غرض و رزان به قلم غرض، و جاهلان به دیده جهل، این شگرد ایمانى را در پرده تحریف و ابهام پیچیده‏اند.

امامان همگى، مظهر تقوى و روش هستند، تقوى در همگى شان مشترك، و روش در تمامى شان متفاوت است.

روش على (ع) در دو مرحله: سكوت و خروش: راهگشاى امت مى‏گردد. شیوه حسن (ع) در مرحله اول روش پدر، و راه حسین (ع) در مرحله دوم آن شكل مى‏گیرد. على (ع) بى سكوت، خروش و شهادتى هشدار دهنده و حیاتبخش نمى‏داشت، فریاد و جانفشانى حسین (ع) نیز بدون صلح برادر، این چنین در تاریخ به ثبت نمىرسید.

آنان كه حسن (ع) را بع عافیت اندیشى متهم كرده‏اند، و آنان هم كه تحت تاثیر شور و احساس، آرزو كرده‏اند كه «اى كاش او نیز شهادت را بر مى‏گزید و از ساباط (نام مكان صلح، نام روز صلح، همان صلح انقلابى و تاریخ ساز حسن (ع)، و به عبارتى دیگر روز عاشوراى حسن (ع) عاشوراى دیگر، و از كوفه، كربالاى دیگر مى‏ساخت، هر دو در اشتباهند.

گزینش موثرترین شیوه مبارزه

چه بسا تحمل شهادت براى حسن آسانتر بود، اما او نیز مانند سایر امامان باید تنها به فكر نجات اسلام و مسلمین، و برگزیدن موثرترین شیوه و مستى مبارزه، مى‏بود. با كمى تفحص مى‏یابیم كه در دوران حسن هیچ روش دیگرى جز صلح، آن هم به هدف ماندن براى پر پیام‏تر رفتن، و زنده بودن براى بهتر مردن، به كار نمى‏آمد. اگر حسن در آن تنهایى و بى یاورى، مانند برادر قیام مسلحانه مى‏كرد و شهید مى‏شد، امامت تداوم نمى‏یافت.

شاید اگر او هم مانند برادر حتى هفتاد و دو یار صدیق و جانباز مى‏داشت، به آن خروش دست مى‏زد، اما وقتى دشمن آن گونه اطراف او را از یاور تهى مى‏كند كه حتى همسرش را براى مسموم كردنش، تحت فرمان مى‏گیرد و امراى سپاهش را براى «كت بسته» تحویل دادن او به معاویه، به معامله وا مى‏دارد، و در نهایت، فرمانده سپاهى را كه براى قیام باید از او كمك بگیرد، بر علیه‏اش به طغیان مى‏كشاند، چه راهى جز صلح پیش پایش مى‏ماند؟

به تنها كسى كه مى‏توانست اعتماد كند، همان حسینى بود كه فرداى پر پیام عاشورا، منتظرش نشسته بود. بى انصافى است اگر اذعان نكنیم كه شهادت كربلا پیش از آنكه حسینى باشد، حسنى است و چهره حسن را در روزى كه در صحنه فداكارى با نقشى از یك قهرمان نستوه و پایدار، و در چهره مظلومانه یك از پا ننشسته مغلوب، صلح را بتحمیل، تحمل مى‏كند، با بیدارى ننگریم.

بى تردید، اگر معاهده حسن با معاویه نبود و محك آزمودن در شكستن مفاد آن، به وسیله همین صلح به مردم داده نمى‏شد، قیام حسین نیز به وقوع نمى‏پیوست. اگر شرط حسن با معاویه كه او را از تعیین جانشین محروم مى‏ساخت برقرار نمى‏شد، تا معاویه آن را با انتصاب یزید بشكند، نه حسین دستاویز مشهودى براى قیام مى‏داشت، و نه پیروانش دلیل واضح براى استدلال...(57)

ساباط و عاشورا؛ افشاگر جاهلیت پلید امویان

امت آن روز، خود وقتى بر مسیر دو حادثه «ساباط» و «عاشورا» نظر افكند، جاهلیت زشت و پلید امویان را بوضوح احساس مى‏كرد. دید كه حسن مسالمت را پذیرفت، ولى باز معاویه به هیچ یك از پنج شرط توافق پایبند نبوده و میثاقها را شكست. نه در دوران حكومت، بر اساس كتاب خدا و سنت پیامبر خدا، عمل كرد؛ نه پس از خود، زمام امر را به شورا و یا صاحب واقعى آن سپرد ؛ نه دشنام و ناسزا به على را موقوف كرد و تقدس منبر را از این بدعت ننگین مصون داشت؛ نه خراج تعهد كرده را پرداخت ؛ و نه مسلمانان متعهد و یاران على را از آسیب حملات ناجوانمردانه‏اش بركنار داشت... و سرانجام نیز حسن رامسموم كرد.

بزرگترین تجسم خواستن و نتوانستن!

به بركت قیام حسن، و قیام فریادگونه حسین، نقطه‏هاى پوشیده، عریان شدند و فكرهاى نهان، عیان گشتند. این بغض اسلام بود كه در حسن نهفت و نهفت...، و در حسین به فریاد شكست، و شالوده امامت بود كه خون جگر حسن نطفه بست، و در خون پیكر حسین به بلوغ رسید.<>

حسن، بزرگترین تجسم خواستن و نتوانستن بود. سربازى كه در جنگها، یكه تازیش حیرتها مى‏آفرید، و خلفى كه در مكتب رشادت تا شهادت پدر، از ارث و آموزش بهره برده بود، آنجا كه رسالت را در میدان امامت، تنها در صلح، ممكن دید، چه بزرگوارانه و پرشكیب، آن را پذیرفت، كه تحمل كرد. این، زیبایى روش حسن بود نه كیفیتى دیگر، كه سكوت و صلح را تنها بر لبه شمشیرش نشاند، و راههاى دیگر اسلام را در حصار پناه مصون داشت. زبان برنده و خطبه‏هاى كوبنده و كلام توفنده‏اش سكوت شمشیر را بكمال جبران كردند، و مستعدترین زمینه را براى قیام خونین برادر فراهم ساختند تا بدانجا كه معاویه از سخن گفتنش مى‏هراسید و رندان مزدور را بر آن داشت تا رشته كلام را از این صاحب بر حقش، به سرقت برده و حتّى الامكان به وى اجازه صحبت در مجامع را ندهند.

جهاد در وسیعترین میدانها

او بزرگترین قدم اصلاحى را برداشت، و در هنگامه‏اى كه فتنه و سلاح، حاكم بود، درهاى مكتب اخلاق، محبت و اصلاح را گشود، و مانند مصلحى كه جز به صلاح نمى‏اندیشد، نام را به رضاى خدا فروخت. او صلح را در ابتداى راه برنگزید، بلكه در انتهاى آن، و پس از شكست در همه جبهه‏هاى جهاد، گردن نهاد جهاد دردناك او در وسیعترین میدآنهاو گسترده‏ترین ابعاد صورت گرفت. در جبهه مبارزه با دشمن، هم لشكر و هم سنگر را به آزمون گذاشت و هم مقابله با فتنه‏ها و نیرنگها را. در جهاد با اصحاب منافق، ازنیروى اصلاح و ارشاد كمك گرفت و در جهاد با نفس، از مهار خشم و تحمل صلحى تحمیلى.