زندگینامه امام حسن مجتبی(ع) بخش اول
از نظر سیاست داخلى

شك نیست كه هر زمامدار و فرماندهى اگر بخواهد در میدان جنگ بر دشمن پیروز گردد، باید از جبهه داخلى نیرومند و متشكل و هماهنگى برخوردار باشد و بدون داشتن چنین نیرویى، شركت در جنگ مسلحانه نتیجه‏اى جز شكست ذلتبار نخواهد داشت.

در بررسى علل صلح امام مجتبى (ع) از نظر سیاست داخلى، مهمترین موضوعى كه به چشم مى‏خورد، فقدان جبهه نیرومند و متشكل داخلى است، زیرا مردم عراق و مخصوصا مردم كوفه، در عصر حضرت مجتبى (ع) نه آمادگى روحى براى نبرد داشتند و نه تشكیل و هماهنگى و اتحاد.

خستگى از جنگ

جنگ جمل و صفین و نهروان، و همچنین جنگهاى توام با تلفاتى كه بعد از جریان حكمیت، میان واحدهاى ارتش معاویه و نیروهاى امیر مومنان (ع) در عراق و حجاز و یمن درگرفت، در میان بسیارى از یاران على ع یك نوع خستگى از جنگ و علاقه به صلح و متاركه جنگ ایجاد كرد، زیرا طى پنج سال خلافت امیرالمومنین علیه السلام- یاران آن حضرت هیچ وقت اسلحه به زمین ننهادند مگر به قصد آنكه فردا در جنگ دیگرى مشاركت كنند. از طرف دیگر، جنگ آنها با بیگانگان نبود، بلكه در واقع با اقوام و برادران و آشنایان دیروزى آنان بود كه اینك در جبهه معاویه مستقر شده بودند.(18)مردم عراق در واقع با این دست و آن دست كردن، و كندى درگسیل داشتن نیروها براى جنگ با گروههاى مختلف شام كه به حجاز و یمن و حدود عراق شبیخون مى‏زدند، عافیت‏طلبى و خستگى ازجنگ را نشان مى‏دادند، و اینكه عراقیان دعوت مجدد امیرمومنان- علیه السلام- را به جنگ صفین بكندى اجابت‏نمودند، نشانه همین خستگى بود.(19)

دكتر«طه حسین» پس از نقل ماجراى حكمیت و پیچیده‏تر شدن اوضاع در پایان حنگ صفین، مى‏نویسد: سپس(على) تصمیم گرقت رهسپار شام گردد، اما منافقان اصحابش پیشنهاد كردند كه به كوفه بازكردد تا پس از جنگ، كارهاى خود را روبراه كنند و با جمعیت و آمادگى بیشترى به سوى دشمن روى آورند. على- علیه السلام- آنان را به كوفه باز آورد، لیكن دیگر از كوفه بیرون نرفت؛ چه؛ یارانش به خانه‏هاى خود رفتید و به كارهاى خود سرگرم شدند و به قدرى‏در كار جنگ سستى و بى رغبتى نشان دادند كه على- علیه السلام- را از خود نامید ساختند على(ع) پیوسته‏آنها را به جهاد مى‏خواند و در دعوت خویش اصرار مى‏ورزید، لیكن نه مى‏شنیدند و نه مى‏پذیرند، تا آنجا كه‏روزى در خطبه خود گفت: با نافرمانى خود، رأى مرا تباه ساختید و كار به جایى رسید كه قریش گفتند: پسر ابى طالب مردى است دلیر، لیكن با جنگ آشنایى ندارد. پدرشان خوب، چه كسى علم جنگ را بهتر از من مى‏داند؟!.(20)

پس از شهادت امیرمنان(ع) كه حسن بن على به خلافت رسید، این پدیده بشدت آشكار شد و مخصوصا هنگامى كه امام حسن مردم را به جنگ اهل شام دعوت نمود مردم خیلى بكندى آماده شدند. هنگامى كه خبر حركت سپاه معاویه به سوى كوفه به امام مجتبى(ع) رسید، دستور داد مردم در مسجد جمع شوند. آنگاه خصبه‏اى آغاز كرد و پس از اشاره به بسیج نیروهاى معاویه، مردم را به جهاد در راه خدا و ایستادگى در مبارزه با پیروان باطل دعوت نمود و لزوم صبر و فداكارى و تحمل دشواریها را گوشزد كرد امام(ع) با اطلاعى كه از روحیه مردم داشت، نگران بود كه دعوت او را احابت نكنند. اتفاقاً همین طور شد و پس از پایان خطبه جنگى مهیج حضرت، همه سكوت كردند و احدى سخنان آن حضرت را تایید نكرد! این صحنه به قدرى اسف‏انگیز و تكان دهنده بود كه یكى از یاران دلیر و شحاع امیر مومنان(ع) كه در مجلس حضور داشت، مردم را به خاطر این سستى و افسردگى بشدت توبیخ كرد و آنها را قهرمامان دروغین و مردمى ترسو و فاقد شجاعت خواند و از آنها دعوت كرد كه در ركاب امام براى جنگ اهل شام آماده گردند.(21)

این سند تاریخى نشان مى‏دهد كه مردم عراق تا چه حد به سستى و بى حالى گراییده بودند و آتش شور و سلحشورى و مجاهدت، در آنها خاموش شده بود و حاضر نبودند در جنگ شركت كنند. سرانجام پس از فعالیتها و سخنرانیهاى عدهاى از یاران بزرگ حضرت مجتبى به منظور بسیج نیروها و تحریك مردم براى جنگ، امام(ع) با عده كمى كوفه را ترك گفت و محلى در نزدیكى كوفه بنام«نخیله» را اردوگاه قرار داد و پس از ده روز اقامت در «نخیله» به انتظار رسیدن قواى تازه، جمعا«چهار هزار نفر» در اردوگاه حضرت گردد آمدند! به همین جهت امام ناگزیر شد دوباره به كوفه برگردد و اقدامات تازه و جدیترى جهت گردآورى سپاه به عمل بیاورد.(22)

جامعه‏اى با عناصر متضاد

علاوه بر این، جامعه عراق آن روز یك جامعه متشكل و فشرده و متحد نبود، بلكه از قشرها و گروههاى مختلف و متضادى تشكیل یافته بود كه بعضاً هیچ گونه هماهنگى و تناسبى با یكدیگر نداشتند. پیروان و طرفداران حزب خطرناك اموى، گروه خوارح كه جنگ با هر دو اردوگاه را واجب مى‏شمردند، مسلمانان غیر عرب كه از نقاط دیگر در عراق گرد آمده بودند و تعدادشان به بیست هزار نفر مى‏رسید و بالاخره گروهى كه عقیده ثابتى نداشتندو و در ترجیح یكى از طرفین بر دیگرى در تردید بودند، عناصر تشكیل دهنده جامعه آن روز عراق و كوفه به شمار مى‏رفتند. پیروان و شیعیان خاص امیر مؤمنان(ع) نیز یكى دیگر از این عناصر محسوب مى‏شدند.(23)

سپاهى ناهماهنگ‏

این چند دستگى و اختلاف عقیده و تشتت و پراكندگى، طبعاً در صفوف سپاه امام مجتبى(ع) نیز منعكس شده و آن را به صورت ارتشى ناهماهنگ باتركیب ناجور در آورده بود، ازینرو در مقابله با دشمن خارجى به هیچ وجه نمى‏شد به چنین سپاهى اعتماد كرد. استاد شیعه، مرحوم شیخ مفید، و دیگر مورخان در مورد این پدیده خطرناك در سپاه امام حسن(ع) مى‏نویسند: «عراقیان خیلى بكندى و بى علاقگى براى جنگ آماده شدند و سپاهى كه امام حسن(ع) بسیج نمود، از گروههاى مختلفى تشكیل مى‏شد كه عبارت بودند از: 1- شیعیان و طرفداران امیرمؤمنان(ع) 2- خوارج كه از هر وسیله‏اى براى جنگ با معاویه استفاده مى‏كردند(و شركت آنها در صفوف سپاهیان امام به خاطر دشمنى با معاویه بود، نه دوستى با امام حسن)؛ 3- افراد سود جو و دنیا پرست كه به طمع منافع مادى در سپاه امام نظر آنان چندان بر معاویه ترجیح نداشت؛ 5- و بالاخره گروهى كه نه به خاطر دین، بلكه از روى تعصب عشیرگى و صرفاً به پیروى از رئیس قبیله خود، براى جنگ حاضر شده بودند.(24) بدین ترتیب سپاه حضرت مجتبى(ع) فاقد یكپارچگى و انسجام لازم جهت مقابله با دشمن نیرومندى چون معاویه بود.

سندى گویا

شاید هیچ سندى در ترسیم دور نماى جامعه متشتت و پراكنده آن روز عراق و نشان دادن سستى عراقیان در كار جنگ، گویاتر و رساتر از گفتار خود آن حضرت نباشد. حضرت مجتبى (ع) در «مدائن» یعنى آخرین نقطه‏اى كه سپاه امام تا آنجا پیشروى كرد، سخنرانى جامع و مهیجى ایراد نمود و طى آن چنین فرمود:

هیچ شك و تردیدى ما را از مقابله با اهل شام باز نمى‏دارد. ما در گذشته به نیروى استقامت و تفاهم داخلى شما، با اهل شام مى‏جنگیدیم، ولى امروز بر اثر كینه‏ها اتحاد و تفاهم از میان شما رخت بر بسته، استقامت خود را از دست داده و زبان به شكوه گشوده‏اید.

وقتى كه به جنگ صفین روانه مى‏شدید دین خود را بر منافع دنیا مقدم مى‏داشتید، ولى امروز منافع خود را بر دین خود مقدم مى‏دارید. ما همان گونه هستیم كه در گذشته بودیم، ولى شما نسبت به ما آن گونه كه بودید وفادار نیستید.

عده‏اى از شما، كسان و بستگان خود را در جنگ صفین، و عده‏اى دیگر كسان خود را در نهروان از دست داده‏اند. گروه اول، بر كشتگان خود اشك مى‏ریزند؛ و گروه دوم، خونبهاى كشتگان خود را مى‏خواهند؛ و بقیه نیز از پیروى ما سرپیچى مى‏كنند!

معاویه پیشنهادى به ما كرده است كه دور از انصاف، و بر خلاف هدف بلند و عزت ما است. اینك اگر آماده كشته شدن در راه خدا هستید، بگویید تا با او در مبارزه برخیزم و با شمشیر پاسخ او را بدهیم و اگر طالب زندگى و عافیت هستید، اعلام كنید تا پیشنهاد او را بپذیرم و رضایت شما را تامین كنیم.

سخن امام كه به اینجا رسید، مردم از هر طرف فریاد زدند: «البقیة، البقیة»: ما زندگى مى‏خواهیم، ما مى‏خواهیم زنده بمانیم! (25)

آیا با اتكا به چنین سپاه فاقد روحیه رزمندگى، چگونه ممكن بود امام ع با دشمن نیرومندى مثل معاویه وارد جنگ شود؟ آیا با چنین سپاهى، كه از عناصر متضادى تشكیل شده بود و با كوچكترین غفلت احتمال مى‏رفت خود خطرزا باشد، هرگز امید پیروزى مى‏رفت؟

اگر فرضا امام حسن (ع) و معاویه جاى خود را عوض مى‏كردند و معاویه در رأس چنین سپاهى قرار مى‏گرفت، آیا مى‏توانست جز كارى كه امام حسن (ع) كرد، بكند؟

آرى همین عوامل دست به دست هم داد و جامعه اسلامى را تا دو قدمى خطر قطعى نزدیك ساخت و حوادث تلخى به وجود آورد كه شرح آن را ذیلا مى‏خوانید.

بسیج نیرو از طرف امام حسن ع

برخى از نویسندگان و مورخان گذشته و معاصر، حقایق تاریخ را تحریف نموده و ادعا كرده‏اند كه امام حسن مجتبى (ع) آهنگ جنگ و مخالفت با معاویه نداشت، بلكه از روز نخست در صدد بود از معاویه امیتازات مادى گرفته و از زندگى راحت و مرفعى برخوردار شود و اگر مخالفتهایى با معاویه مى‏كرد، براى تامین و تضمین این امتیازات بود!

اسناد تاریخى زنده‏اى در دست است كه نشان مى‏دهد این تهمتها كاملا بى اساس است و با حقایق تاریخى به هیچ وجه سازگار نمى‏باشد، زیرا اگر پیشواى دوم نمى‏خواست با معاویه بجنگد، معنا نداشت گردآورى سپاه و بسیج نیرو كند؛ در صورتى كه به اتفاق مورخان، امام مجتبى (ع) سپاه ترتیب داد و آماده جنگ شد، لیكن از یك سو به خاطر عدم هماهنگى و چند دستگى سپاه امام (ع) و از سوى دیگر در اثر توطئه‏هاى خائنانه معاویه، از هم پاشیده شد و مردم از اطراف امام (ع) پراكنده شدند، امام نیز بناچار از جنگ خوددارى نمود و مجبور به پذیرفتن صلح شد.

بنابراین، كار امام حسن (ع) با «قیام» و اعلان جنگ و تهیه لشكر آغاز شد و سپس با درك عمیق اوضاع و شرائط جامعه اسلامى و رعایت مصالح روز، منجر به صلح مشروط گردید.(26)

ذیلا نظر خوانندگان را به توضیحات بیشرتى در این زمینه جلب مى‏كنیم:

مردم پیمان شكن‏

همانطور كه قبلا گفته شد، مردم عراق و كوفه یكدل و یك جهت نبودند، بلكه مردمى متلوّن و بیوفا و غیر قابل اعتماد بودند كه هر روز زیر پرچم گرد مى‏آمدند و همواره تابع وضع موجود و قدرت روز بودند و به اصطلاح نان را به نرخ روز مى‏خوردند. بر اساس همین روحیه بود كه همزمان با بحران آرایش سپاه و بسیج نیروهاى طرفین، عده‏اى از روساى قبائل و افراد وابسته به خاندانهاى بزرگ كوفه، به امام خیانت كرده و به معاویه نامه‏ها نوشتند و تایید وحمایت خود را از حكومت وى ابراز نمودند و مخفیانه او را براى حركت به سوى عراق تشویق كردند و تضمین نمودند كه به محض نزدیك شدن وى، امام حسن (ع) را تسلیم كنند .

معاویه نیز عین نامه‏ها را براى امام مجتبى (ع) فرستاد و پیغام داد كه چگونه با اتكا به چنین افرادى حاضر به جنگ با وى شده است؟ (27)

فرمانده خائن

امام حسن (ع) پس از آنكه كوفه را به قصد جنگ با معاویه ترك گفت «عبیدالله بن عباس» را با دوازده هزار نفر سپاه، به عنوان طلایه لشكر، گسیل داشت و «قیس بن سعد» و «سعید بن قیس» را كه هر دو از یاران بزرگ آن حضرت بودند، به عنوان مشاور و جانشین وى تعیین نمود تا اگر براى یكى از این سه نفر حادثه‏اى پیش آمد، بترتیب، دیگرى جایگزین وى گردد.(28)

حضرت مجتبى (ع) خط سیر پیشروى سپاه را تعیین فرمود و دستور داد در هر كجا كه به سپاه معاویه رسیدند جلوى پیشروى آنها را بگیرند و جریان را به امام (ع) گزارش دهند تابى درنگ با سپاه اصلى به آنها ملحق شود.(29)

«عبیدالله» فوج تحت فرماندهى خود را حركت داد و در محلى بنام «مسكن» با سپاه معاویه روبرو شد و در آنجا اردو زد.

طولى نكشید به امام (ع) گزارش رسید كه عبیدالله با دریافت یك میلیون درهم از معاویه، شبانه همراه هشت هزار نفر به وى پیوسته است. (30)

پیدا است خیانت این فرمانده، در آن شرائط بحرانى، در تضعیف روحیه سپاه و تزلزل موقعیت نظامى امام (ع) تا چه حد موثر بود، ولى هر چه بود «قیس بن سعد» كه مردى شجاع و با ایمان و نسبت به خاندان امیرمومنان بسیار باوفا بود، طبق دستور امام حسن (ع) فرماندهى سپاه را به عهده گرفت و طى سخنان مهیجى كوشید روحیه سربازان را تقویت كند. معاویه خواست او را نیز با پول بفریبد، ولى قیس فریب او را نخورد و همچنان در مقابل دشمنان اسلام ایستادگى كرد.(31)

توطئه‏هاى خائنانه

معاویه تنها به خریدن «عبیدالله» اكتفا نكرد؛ بلكه به منظور ایجاد شكاف و اختلاف و شایعه سازى در میان ارتش امام مجتبى (ع)، بوسیله جاسوسان و مزدوران خود، در میان لشكر امام مجتبى (ع) شایع مى‏كرد كه قیس بن سعد (فرمانده مقدمه سپاه) با معاویه سازش كرده، و در میان سپاه قیس نیز شایع مى‏ساخت كه حسن بن على (ع) با معاویه صلح كرده است!

كار به جایى رسید كه معاویه چند نفر از افراد خوش ظاهر را كه مورد اعتماد مردم بودند، به حضور امام (ع) فرستاد. این عده در اردوگاه «مدائن» با حضرت مجتبى (ع) ملاقات كردند، و پس از خروج از چادر امام، در میان مردم جار زدند: «خداوند بوسیله فرزند پیامبر فتنه را خواباند و آتش جنگ را خاموش ساخت. حسن بن على (ع) با معاویه صلح كرد، و خون مردم را حفظ نمود»!

مردم كه به سخنان آنها اعتماد داشتند، در صدد تحقیق برنیامدند و سخنان آنها را باور نموده و بر ضد امام شورش كردند و به خیمه آن حضرت حمله ور شده و آنچه در خیمه بود، به یغما بردند و در صدد قتل امام برآمدند و آنگاه از چهار طرف متفرق شدند.(32)

خیانت خوارج

امام مجتبى (ع) از «مدائن» روانه «ساباط» شد. در بین راه یكى از خوارج كه قبلا كمین كرده بود، ضربت سختى بر آن حضرت وارد كرد. امام بر اثر جراحت، دچار خونریزى و ضعف شدید شد و به وسیله عده‏اى از دوستان و پیران خاص خود، به مدائن منتقل گردید. در مدائن وضع جسمى حضرت بر اثر جراحت به وخامت گرایید. معاویه با استفاده از این فرصت بر اوضاع تسلط یافت. پیشواى دوم كه نیروى نظامى لازم را از دست داده و تنها شده مانده بود، ناگزیر پیشنهاد صلح را پذیرفت.(33)

بنابراین اگر امام مجتبى (ع) تن به صلح در داد چاره‏اى جز این نداشت، چنانكه طبرى و عده‏اى دیگر از مورخان مى‏نویسند: حسن بن على (ع) موقعى حاضر به صلح شد كه یارانش از گرد او پراكنده شده و وى را تنها گذاردند.(34)

گفتار امام پیرامون انگیزه‏هاى صلح

امام مجتبى ع در پاسخ شخصى كه به صلح آن حضرت اعتراض كرد، انگشت روى این حقایق تلخ گذاشته و عوامل و موجبات اقدام خود را چنین بیان نمود:

من به این علت حكومت و زمامدارى را به معاویه واگذار كردم كه اعوان و یارانى براى جنگ با وى نداشتم. اگر یارانى داشتم شبانه روز با او مى‏جنگیدم تا كار یكسره شود. من كوفیان را خوب مى‏شناسم و بارها آنها را امتحان كرده‏ام. آنها مردمان فاسدى هستند كه اصلاح نخواهند شد، نه وفا دارند، نه به تعهدات و پیمانهاى خود پایبندند و نه دو نفر با هم موافقند. بر حسب ظاهر به ما اظهار اطاعت و علاقه مى‏كنند، ولى عملاً با دشمنان ما همراهند.(35)

پشواى دوم كه از سستى و عدم همكارى یاران خود بشدت ناراحت و متاثر بود، روزى خطبه‏اى ایراد فرمود و طى آن چنین گفت:

در شگفتم از مردمى كه نه دین دارند و نه شرم و حیا. واى بر شما! معاویه به هیچ یك از وعده‏هایى كه در برابر كشتن من به شما داده، وفا نخواهد كرد. اگر من با معاویه بیعت كنم، وظایف شخصى خود را بهتر از امروز مى‏توانم انجام بدهم، ولى اگر كار به دست معاویه بیفتد، نخواهد گذاشت آیین جدم پیامبر را در جامعه اجرا كنم.

به خدا سوگند (اگر به علت سستى و بیوفایى شما) ناگزیر شوم زمامدارى مسلمانان را به معاویه واگذار كنم، یقین بدانید زیر پرچم حكومت بنى امیه هرگز روى خوشى و شادمانى نخواهید دید و گرفتار انواع اذیتها و آزارها خواهید شد.

هم اكنون گویى به چشم خود مى‏بینم كه فردا فرزندان شما بر در خانه فرزندان آنها ایستاده و درخواست آب و نان خواهند كرد؛ آب و نانى كه از آن فرزندان شما بوده و خداوند آن را براى آنها قرار داده است، ولى بنى امیه آنها را از در خانه خود رانده و از حق خود محروم خواهند ساخت.

آنگاه امام افزود:

اگر یارانى داشتم كه در جنگ با دشمنان خدا با من همكارى مى‏كردند، هرگز خلافت را به معاویه واگذار نمى‏كردم، زیرا خلافت بر بنى امیه حرام است....(36)

امام مجتبى كه ماهیت پلید حكومت معاویه را بخوبى مى‏شناخت، روزى در مجلسى كه معاویه حاضر بود، سخنانى ایراد كرد و ضمن آن فرمود: «سوگند به خدا، تا زمانى كه زمام امور مسلمانان در دست بنى امیه است، مسلمانان روى رفاه و آسایش نخواهند دید»(37).

و این، هشدارى بود به عراقیان كه بر اثر سستى و به امید راحتى و آسایش، تن به جنگ با معاویه ندادند، غافل از اینكه در حكومت معاویه هرگز به امید و آرزوى خود دست نمى‏یابند.

پیمان صلح، و اهداف امام (ع)

پیشواى دوم، هنگامى كه بر اثر شرائط نامساعدى كه قبلا تشریح شد، جنگ با معاویه را بر خلاف مصالح عالى جامعه اسلامى و حفظ موجودیت اسلام تشخیص داد و ناگزیر صلح و آتش بس را قبول كرد، فوق العاده كوشش نمود تا هدفهاى عالى و مقدس خود را به قدر امكان از رهگذر صلح و به نحو مسالمت‏آمیز تامین كند.

از طرف دیگر، چون معاویه به خاطر برقرار صلح و قبضه نمودن قدرت، حاضر به دادن همه گونه امتیاز بود- به طورى كه ورقه سفید امضا شده‏اى براى امام فرستاد و نوشت هر چه در آن ورقه بنویسد مورد قبول وى مى‏باشد.(38)-امام از آمادگى او حداكثر بهره بردارى را نموده و موضوعات مهم و حساس را كه در درجه اول اهمیت قرار داشت و از آرمانهاى بزرگ آن حضرت بشمارمى رفت، در پیمان صلح گنجانید و از معاویه تعهد گرفت كه به مفاد قرار داد عمل كند.

گر چه متن پیمان صلح در كتب تاریخ، به طور كامل و بترتیب، ذكر نشده است، بلكه هر كدام از مورخان به چند ماده از آن اشاره نموده‏اند، ولى با جمع آورى مواد پراكنده آن از كتب مختلف مى‏توان صورت تقریباً كاملى از آن ترسیم نمود. با یك نظر كوتاه به موضوعاتى كه امام در قرار داد قید نموده و براى تحقق آنها پافشارى مى‏كرد، مى‏توان به تدبیر فوق العاده‏اى كه حضرت در مقام مبارزه سیاسى براى گرفتن امتیاز از دشمن به كار برده، پى برد.

اینك پیش از آن‏كه هر یك از مواد صلحنامه را جداگانه مورد بررسى قرار دهیم، متن پیمان صلح را كه در پنج ماده مى‏توان خلاصه كرد، ذیلاً از نظر خوانندگان محترم مى‏گذرانیم: