تبلیغات
حسینیه حضرت علی اکبر ((ع))
زندگینامه مسلم ‏بن عقیل 
روح بزرگ انسانهاى خود ساخته و پاك به دیگران هم، پاكى و ایمان مى‏آموزد. صداقت و فداكارى ایثارگران در راه خدا الهام بخش تعهد و فداكارى است. حماسه‏هاى جهاد و شهادت مردان بزرگ اسلام، مجاهد ساز و شهید پرور است. عظمت انسانى چهره‏هاى پرفروغ تاریخ خونبار ما اسوه همه كسانى است كه در زندگى به هدفهایى والاتر از خوردن و خوابیدن اعتقاد دارند و ارزشهاى متعالى را مى‏جویند. انسانهاى نمونه از نظر ایمان، اخلاق، شهامت، جوانمردى و استقامت، همیشه زینت تاریخ بوده و هستند. 

«مسلم بن عقیل‏» یكى از این چهره‏هاست. شنیدن نام این انسان والا و سرباز فداكار راه حق، یاد آور همه خوبیها، رشادتها و جوانمردیهاست;و خواندن زندگینامه این سردار رشید اسلام، درس آموز و الهام‏بخش و سازنده است. حماسه مسلم‏بن عقیل در كوفه، پیش درآمدى بر نهضت عظیم عاشورا بود; و خود مسلم، پیشاهنگ نهضت‏سیدالشهدا -علیه‏السلام و سفیر انقلاب كربلا و پیشمرگ حماسه تاریخ‏ساز و جاویدان عاشورا بود. 

درباره مسلم، چه مى‏توان گفت، جز بیان صداقت و رشادت و ایمانش؟ و چه مى‏توان نوشت، جز فداكارى و حماسه وآزادگى‏اش، و چه مى‏توان شنید جز عمل به وظیفه و اطاعت از امام و جهاد در راه حق تا مرز شهادت. و مسلم‏بن عقیل كیست؟ تجسمى از ارزشهاى والاى مكتب; الگو و اسوه‏اى از یك جوانمرد سلحشور و انقلابى پاكباخته و دل به راه خدا داده و سر به راه دوست‏سپرده و قدم در راه‏حق نهاده و با شهادت به معراج قرب پروردگار رسیده. پس، با هم با چهره این شخصیت‏بزرگ،آشنا شویم. 

مسلم‏بن عقیل كیست؟ 

در میان جوانان برومند «بنى‏هاشم‏» مسلم، فرزند عقیل یكى از چهره‏هاى تابناك و شخصیتهاى بارز، به شمار مى‏رفت. «عقیل‏» برادر حضرت على(ع) و دومین فرزند ابوطالب بود. در ترسیم زیر رابطه نسبى مسلم، آشكارتر است: 

ابوطالب: - طالب - عقیل - مسلم - جعفر - على - حسین بن على 

مسلم‏بن عقیل، برادرزاده امیرالمؤمنین و پسر عموى حسین‏بن على بود. دودمانى كه مسلم در آن رشد یافت، دودمان علم و فضیلت و شرف بود و خاندانى كه شخصیت انسانى و اسلامى مسلم در آن شكل گرفت، بهترین زمینه را براى تربیت و تكامل معنوى و حماسى مسلم فراهم كرد. از آغاز كودكى، در میان جوانان بنى‏هاشم بخصوص در كنار امام حسن و امام حسین -علیهما السلام بزرگ شد و كمالات اخلاقى و بنیان ولایت و درسهاى حماسه و ایثار و شجاعت را بخوبى فرا گرفت. اجداد مسلم كسانى، چون «ابوطالب‏» و «فاطمه بنت اسد» بودند كه در فرزندان خویش، شجاعت و ایمان و دلاورى را به ارث مى‏گذاشتند و مسلم، شاخه‏اى پربار از این اصل و تبار بود;و بنا به اصل وراثت،خصلتهاى برجسته را از نیاكان خود به ارث برده بود. (1) 
مسلم در زمان حضرت امیر(ع) نوجوانى رشید و پاك بود كه به افتخار دامادى آن حضرت نایل شد و با یكى از دختران امام به نام «رقیه‏» ازدواج كرد. این وصلت‏بر میزان فضیلتهاى مسلم افزود و او را بیشتر در محور «حق‏» و در خدمت نظام الهى آن حضرت در دوران خلافتش قرار داد. 
به نقل مورخان، در زمان حكومت آن حضرت (بین سالهاى 36 تا 40 هجرى) از جانب آن امام، متصدى برخى از منصبهاى نظامى در لشگر بوده است، از جمله در جنگ صفین، وقتى كه امیرالمؤمنین(ع) لشگر خود را صف‏آرایى مى‏كرد، امام حسن و امام حسین(ع) و عبدالله‏بن جعفر و مسلم‏بن عقیل را بر جناح راست‏سپاه، مامور كرد و بر جناح چپ لشگر، محمدبن حنفیه و محمدبن ابى‏بكر و هاشم‏بن عتبه (مرقال) را گماشت و مسؤولیت قلب لشگر را به عبدالله‏بن عباس و عباس‏بن ربیعه و مالك اشتر سپرد (2) . 

پس از شهادت حضرت على(ع) 

شناسنامه مسلم را، پیش از آن كه از نیاكان و سرزمین وقبیله جستجو كنیم، باید در فكر، عمل و زندگانى‏اش بیابیم; این بهترین معرف مسلم است. مسلم، در دوران خلافت على(ع) در خدمت آن حضرت، مدافع حق بود و پس‏از شهادت آن امام، هرگز از حق كه در خاندان او و امامت‏دو فرزندش، حسنین -علیهما السلام تجسم پیدا كرده بود جدا نشد و عاقبت هم، جان پاكش را بر این آستان فدا كرد. 

در دوران امامت دهساله امام حسن مجتبى(ع) كه از سخت‏ترین دوره‏هاى تاریخ اسلام نسبت‏به پیروان اهل‏بیت و طرفداران حق بود،مسلم با خلوص هر چه تمام در مسیر حق بود و از باوفاترین یاران و از خواص اصحاب امام حسن محسوب مى‏شد. پس از شهادت امام مجتبى(ع) كه امامت‏به حسین‏بن على(ع) رسید تا مرگ معاویه كه یك دوره دهساله بود;باز مسلم را در كنار امام حسین(ع) مى‏بینیم. در این دوره بیست‏ساله -یعنى از شهادت على(ع) تا حادثه كربلا بسیارى از كسان یا مرعوب تهدیدها شدند یا مجذوب زر و سیم و فریفته دنیا و صحنه حق را رها كردند و یا به معاویه پیوستند و یا انزواى بى‏دردسر را برگزیدند، ولى آنان كه قلبى سرشار از ایمان و دلى سوخته در راه حق داشتند و مسلمانى را در صبر و مقاومت و مبارزه در شرایط دشوار مى‏دانستند، امامان حق را تنها نگذاشتند و با زبان و مال و جان و فرزند، به فداكارى در راه خدا و جهاد فى سبیل الله پرداختند. ارزش و فضیلت پیروان حق در آن دوره، بخصوص وقتى آشكارتر مى‏شود كه به شرایط دشوار دیندارى و حق‏پرستى در روزگار سلطه امویان آگاه باشیم. 

ارجمندى و فضیلت ومقام مسلم، در این‏جاست كه براى ما روشنتر مى‏گردد، و همچنان كه در فصلهاى آینده خواهیم دید، مسلم‏بن عقیل دست از محبت و ولایت و حمایت امام زمان خویش -حسین‏بن على(ع)- بر نداشت تا این كه به عنوان پیشاهنگ نهضت كربلا در كوفه به شهادت رسید و افتخار اولین شهید كاروان عاشورا را به خود اختصاص داد و اولین شهید از اصحاب امام حسین بود. از اولاد عقیل كه به همراهى حسین‏بن على(ع) و در ركاب او قیام كردند، تعداد 9 نفر، به شهادت رسیدند،كه مسلم شجاع‏ترین آنان بود. این فضیلت‏بزرگ، از زبان پیامبر اسلام هم بیان شده است. حضرت على(ع) از پیامبر اسلام حدیثى را در مدح «عقیل‏» نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمودند: «من او را (عقیل را) به دو جهت دوست دارم: یكى، به خاطر خودش، و یكى هم به خاطر این كه پدرش ابوطالب او را دوست مى‏داشت.» و در آخر، خطاب به على(ع) فرمود: 

«فرزند او -مسلم كشته راه محبت فرزند تو خواهد شد. چشم مؤمنان بر او اشك مى‏ریزد و فرشتگان مقرب پروردگار بر او درود مى‏فرستند.» آن گاه پیامبر اسلام گریست تا آن كه اشكهایش بر سینه‏اش ریخت و فرمود: «به سوى خدا شكایت مى‏برم، از آنچه كه خاندانم پس از من مى‏بینند.» (3) 

حمایتهاى این خانواده از اهل حق موقعیت و اعتبارى خاص براى آنان فراهم كرده بود و فضایلشان همواره مورد تقدیر امامان(ع) قرار داشت. امام سجاد -علیه السلام نسبت‏به خاندان عقیل عطوفت و محبت‏بیشترى از دیگران نشان مى‏داد و مى‏فرمود: من هر گاه خاطره آن روزى را كه اینان با حسین -علیه السلام بودند به یاد مى‏آورم، اندوهگین مى‏شوم. 

خانواده شهیدپرور 

قبلا هم اشاره شد كه از فرزندان عقیل 9 نفر قربانى راه حسین(ع) كه راه خدا بود شدند و مسلم تابنده‏ترین این چهره‏ها بود. این خاندان با استقبال از شهادت در راه قرآن افتخار ویژه‏اى براى خود كسب كردند و فرزندان مسلم هم در ادامه خط سرخ پدر شهیدشان در صحنه كربلا حضور یافتند تا وفادارى خویش را به خاندان پیامبر كه تعهد اسلامى هر مؤمن راستین به حساب مى‏آمد نشان دهند. 
صحنه شورانگیز شب عاشورا سند زنده‏اى بر این وفا و تعهد و اخلاص است. در آن شب شگفت و عظیم، كه سالار شهیدان، حسین‏بن على(ع) با اهل‏بیت و بستگان و یاران خویش، از ماجراهاى فرداى خونین سخن مى‏گفت و وفادارى اصحابش را مى‏ستود و از نیكى و حقشناسى اهل‏بیت‏خویش تقدیر مى‏كرد و از خدا براى همه، پاداش نیك مى‏طلبید، آرى در آن شب كه بیعت را از یاران خود برداشت تا هر كه مى‏خواهد برود خطاب به عموزادگانش; یعنى فرزندان عقیل كرده و فرمود: شما شهید داده‏اید، شهادت مسلم شما را بس است، اجازه مى‏دهم كه شما بروید. در پاسخ گفتند: اگر ما، بزرگ و سرور و پسر عموى والا مقام خود را رها كنیم و در ركابش نه تیرى بیندازیم و نه شمشیر و نیزه‏اى بزنیم،آن گاه مردم چه خواهند گفت و جواب مردم را چه خواهیم داد؟ نه! به خدا سوگند،ما نخواهیم رفت و جان و مال و خانواده خویش را فداى تو مى‏كنیم و در كنار تو مى‏مانیم و مى‏جنگیم تا با تو وارد بهشت‏شویم; زشت و ناگوار باد، زنده ماندن پس از تو!» (4) و این گونه فرزندان مسلم و اولاد عقیل، در كنار امام حسین ماندند و از حق دفاع كردند. در ماجراى كربلا دو تن از فرزندان مسلم‏بن عقیل به شهادت رسیدند و دو فرزند دیگر در كربلا به اسارت نیروهاى دشمن درآمدند كه آنها را به كوفه برده و تحویل «ابن‏زیاد» دادند. نزدیك به یك سال در زندان بودند كه پس از فرار به شهادت رسیدند. (در این باره، توضیحى خواهیم داشت). 
این اجمالى بود از خانواده مسلم، نیاكانش، فرزندانش و شهادت‏طلبى این دودمان پاك و وفادارى‏شان نسبت‏به اهل‏بیت پیامبر و خط امامت و ولایت و دفاعشان از حق و ستیزشان با باطل پس از آن كه مولا امیرالمؤمنین(ع) به شهادت رسید و جبهه حق و عدل، یارانى مخلصتر و سربازانى فداكارتر مى‏طلبید. قسمت عمده تلاش و جهاد «مسلم‏بن عقیل‏» در دوره امامت‏حسین‏بن على(ع) و زمینه‏سازى براى نهضت آن امام شهید، در كوفه بود، كه در فصل آینده، آن را مى‏خوانیم. 

سفیر انقلاب كربلا 

مى‏دانیم كه «مسلم‏بن عقیل‏» پیشاهنگ نهضت كربلا و سفیر امام حسین به سوى مردم كوفه بود. براى آشنایى با پیوستگى حوادث كوفه و كربلا لازم است كه خیلى كوتاه و فشرده به حوادث مقدماتى اعزام مسلم به كوفه جهت گرفتن بیعت‏به نفع امام حسین(ع) اشاره كنیم: 

معاویه، پس از بیست‏سال سلطنت استبدادى مرد. یزید، پس از معاویه بر سر كار آمد و با تهدید و تطمیع بر اوضاع مسلط شد. مى‏خواست اباعبدالله الحسین(ع) را هم به بیعت وادار كند،كه سیدالشهدا، نپذیرفت و به طور مخفیانه، همراه با جمعى از خانواده خود، شبانه از مدینه بیرون آمد و به حرم خدا در مكه پناهنده شد، تا در ضمن آن، از فرصت مناسب ایام حج در جهت آگاهانیدن مردم، بهره بردارى كند. 

سال شصت هجرى بود. اقامت چهار ماهه امام حسین(ع) در مكه و برخورد با مردم و تشكیل اجتماعات و گفتگوها، مردم را با انگیزه و اهداف امام، از امتناع از بیعت‏با یزید، آشنا كرد;بخصوص مردم كوفه از اقدام انقلابى امام حسین(ع) خوشحال و امید وار شدند. مردم كوفه، خاطره حكومت چهارساله علوى را به یاد داشتند و در این شهر، شخصیتهاى برجسته و چهره‏هاى درخشانى از مسلمانان متعهد و یاران اهل‏بیت‏بودند. از این رو نامه‏ها و طومارهاى مفصلى با امضاى چهره‏هاى معروف شیعه در كوفه و بصره به امام حسین(ع) نوشتند، كه تعداد این نامه‏ها به هزاران مى‏رسید. كوفیان،گروهى را هم به نمایندگى از طرف خود به سركردگى «ابوعبدالله جدلى‏» به نزد آن حضرت فرستادند و نامه‏هایى همراه آنان ارسال كردند. 

در میان نامه‏ها و امضاها، نام شخصیتهاى بزرگى از كوفه همچون «شبث‏بن ربعى‏» و «سلیمان‏بن صرد» و «مسیب‏بن نجبه‏» و... به چشم مى‏خورد كه از آن حضرت مى‏خواستند مردم را به بیعت‏با خود دعوت كند و به كوفه بیاید و یزید را از خلافت‏خلع كند. (5) 

امام، تصمیم گرفت در مقابل اصرار و دعوتهاى مكرر مردم كوفه، عكس‏العمل نشان داده و اقدامى كند. براى ارزیابى دقیق اوضاع كوفه و میزان علاقه و استقبال مردم و تهیه مقدمات لازم و شناسایى و سازماندهى و تشكل نیروهاى انقلابى، ضرورى بود كه كسى قبلا به كوفه رفته و این ماموریت را انجام دهد و گزارشى دقیق از وضعیت‏شهر و مردم، به او بدهد. 

حضرت حسین‏بن على(ع) مناسبترین فرد براى این ماموریت محرمانه را «مسلم‏بن عقیل‏» دید، كه هم آگاهى سیاسى و درایت كافى داشت،و هم تقوا و دیانت،و هم خویشاوند نزدیك امام بود. به نمایندگانى كه از كوفه آمده بودند، فرمود:من، برادر و پسر عمویم (مسلم) را با شما به كوفه مى‏فرستم، اگر مردم با او بیعت كردند;من نیز خواهم آمد. این كه امام از مسلم به عنوان «برادرم‏» و «فرد مورد اعتمادم‏» نام مى‏برد، میزان اعتبار و لیاقت و كفایت مسلم‏بن عقیل را مى‏رساند. آن گاه مسلم را طلبید و به او فرمود: به كوفه مى‏روى، اگر دیدى كه دل وزبان مردم یكى است و آنچنان كه در این نامه‏ها نوشته‏اند متفقند و مى‏توان به وسیله آنان اقدامى كرد،نظر خودت را بر من بنویس و مسلم را وصیت و سفارش كرد، به این كه: 

پرهیزكار و با تقوا باش;نرمش و مهربانى به كار ببر; فعالیتهاى خود را پوشیده‏دار; اگر مردم، یكدل و یكجان بودند و در میانشان اختلافى نبود، مرا خبر كن. (6) 

امام حسین(ع) طى نامه و پیامى جداگانه كه خطاب به مردم كوفه نوشت، تكلیف مردم و ماموریت مسلم را روشن ساخت. متن نامه امام چنین بود: 

«بسم الله الرحمن الرحیم 

از حسین بن على، به جماعت مؤمنان و مسلمانان; 

اما بعد، 

سعید و هانى، با نامه‏هایتان نزد من آمدند. آنان آخرین كسانى بودند از فرستادگانتان كه نزد من آمدند. من تمام مقصود و هدفى را كه ذكر كرده بودید فهمیدم. بیشتر سخن شما این بود كه: ما را امام و پیشوایى نیست، پس بشتاب! شاید خدا ما را به واسطه تو بر هدایت، هماهنگ و مجتمع كند. اینك، من برادرم،عموزاده‏ام و شخص مورد اعتمادم از خانواده‏خویش «مسلم‏بن عقیل‏» را به سوى شما فرستادم و او را مامور كردم كه از حال شما و از كار و نظرتان به من گزارش بفرستد. اگر به من چنین گزارش دهد كه راى بزرگان و صاحبان فضل و خرد شما،همانند چیزى است كه قاصدان شما گفتند و در نامه‏هاى شما نوشته شده است‏به خواست‏خدا بزودى به سویتان خواهم آمد. 

به جانم سوگند پیشوا و امام، تنها و تنها كسى است كه به كتاب خدا حكم و عمل كند و به قسط رفتار نماید و به حق، گردن بنهد و خود را وقف و پایبند فرمان خدا سازد، والسلام.» (7) 

اعزام مسلم و فرستادن این پیام به كوفه، پاسخى به همه نامه‏ها و دعوتها و طومارها بود. محتواى پیام امام، در این چند محور، خلاصه مى‏شود: 

1 - تایید كامل از مسلم به عنوان برادر، پسر عمو و نماینده‏اى مورد اطمینان. 
2 - محدوده مسؤولیت مسلم در كوفه نسبت‏به ارزیابى وحدت كلمه و صداقت مردم. 
3 - پاسخى به دعوتهاى مكرر، به عنوان اتمام حجت. 
4 - درخواست از مردم براى حمایت و اطاعت از مسلم. 

مسلم با گرفتن دو راهنما از مكه به سوى كوفه حركت كرد. روزهاى متوالى راه طى كرد. آن دو راهنما در راه، از تشنگى جان سپردند. مسلم، همراه با «قیس‏بن مسهر صیداوى‏» و «عمارة بن عبدالله ارحبى‏» با تحمل مشقتهاى توانفرساى راه، پس از بیست روز، خود را به كوفه رساند و مسافت‏سى‏روزه را با همه سختیها در بیست روز پشت‏سرگذاشت. (8) 
اینك، مسلم، با شهرى رو به روست، حادثه‏خیز و پرماجرا و با گرایشهاى مختلف; شهرى با افكار گوناگون كه اگر چه بظاهر آرام است،اما آرامش قبل از طوفان را مى‏گذراند. مسلم، وارد كوفه شد و به خانه مختار ثقفى، كه از شیعیان خالص‏حضرت على(ع) وعلاقه‏مندان به اهل‏بیت‏بود، رفت. (9) 

مسلم، در كوفه 

فلق با تیغ آذر،خیمه شب را زهم بدرید و... شب، دامان خود برچید خبر در گوشهاى كوفیان پیچید كه مسلم، افسر جانباز و پیشاهنگ این نهضت پیام انقلاب عدل را با خویش آورده است. و مشتاقان،بسان موج خشم آلود اما طالب و مشتاق به سوى خانه مسلم، روان گشتند. درون چشمهاشان اشگهاى شوق و جانها، تشنه آزادى و دلها پر از شادى هزاران دست گرم شیعیان در دست مسلم بود و بیعت تا غروب، آن روز بر پا بود. طرفداران حق، چون حلقه، پیرامون این رهبر شعور و شور، اندر سینه و در سر و گاهى دیدگان از اشگ شوق یاوران، تر بود. شیعیان، دسته دسته به خانه مختار مى‏آمدند و با مسلم دیدار و بیعت مى‏كردند و مسلم هم نامه امام حسین(ع) را خطاب به مؤمنان و مسلمانان كوفه براى هر جماعتى از آنان مى‏خواند. در یكى از همین دیدارها «عابس بن شبیب شاكرى‏» برخاست و پس از ستایش خداوند، خطاب به مسلم گفت: «من از مردم چیزى نمى‏گویم و نمى‏دانم كه در دلها چه دارند و تو را به آنها مغرور نمى‏كنم. من از خود و آمادگى خودم به تو خبر مى‏دهم. به خدا سوگند! اگر بخوانید، شما را اجابت مى‏كنم و در ركابتان با دشمنانتان مى‏ستیزم و در راه شما با شمشیرم كارزار مى‏كنم تا با شهادت، خدا را ملاقات كنم; و از این كار،فقط پاداش الهى را مى‏طلبم.» 
پس از او دلیر مردى دیگر، كهنسال و جوان دل برخاست، به نام «حبیب‏بن مظاهر» و گفت: (خطاب به عابس) 
«رحمت‏خدا بر تو باد! آنچه را در دل داشتى با سخنى كوتاه و گویا بیان كردى. به خداى یكتا سوگند، عقیده و موضع من نیز همچون تو است.» (10) و كسان دیگر هم برخاسته و اعلام وفادارى و آمادگى براى فداكارى كردند. 
«از آن پس، دست‏بود و دست كه پیمان با سخنگوى «حسین‏بن على‏» مى‏بست.» 

روز به روز بر تعداد هواداران امام حسین(ع) كه با نماینده‏اش مسلم،بیعت مى‏كردند افزوده مى‏شد تا این كه پس از چند روز، به هزاران نفر مى‏رسید. (11) 

با وجود این همه بیعتگران‏جان بر كف و انقلابیهاى آماده براى هرگونه فداكارى در راه حمایت‏حسین(ع) و بر انداختن كومت‏یزید، مسلم‏بن عقیل، طى نامه‏اى اوضاع را به امام گزارش داد و با بیان شرایط و زمینه مساعد براى نهضت از امام خواست كه به سوى كوفه بشتابد. در نامه‏اى كه به امام نوشت،چنین بیان كرد: 
«نامه‏هاى فرستاده شده، راست‏بوده و سخن فرستادگان هم درست است. مردم كوفه آماده جهاد و جانبازى در راه خدایند. هم اكنون هیجده هزار نفر، با من بیعت كرده‏اند و آماده فداكارى در ركاب تو هستند. هر چه زودتر به سوى كوفه حركت كن!»این نامه را كه مسلم،بیست‏و هفت روز پیش از شهادتش به امام حسین(ع) نوشت، توسط «عابس‏بن شبیب شاكرى‏» براى آن حضرت فرستاد. همراه او،نامه‏هاى دیگرى هم كوفیان به امام نوشتند و با گزارش این كه صدهزار شمشیر براى یارى تو آماده است،از آن حضرت خواستند كه در آمدن به كوفه شتاب كند. (12) 
كنون مسلم، نگینى در میان حلقه انبوه یاران است حضورش مایه دلگرمى امیدواران است شكوه و هیبتى دارد، میان كوفیان جایى و محبوبیتى دارد، و هر شب، صحبت از جنگ است، سخن از شستشوى لكه‏هاى ذلت و ننگ است كلام از شور جانسوز حقیقتهاست، ز «رفتن‏» ها و «ماندن‏» هاست. ولى دوران آن كم بود و كم پایید، تمام شعله‏ها ناگه فرو خوابید... 

والى كوفه «نعمان بن بشیر» بود كه از جانب معاویه و پس از او از سوى یزید به این سمت،گماشته شده بود. وقتى از تجمع‏مردم كوفه، پیرامون مسلم و بیعت‏با او آگاه شد، در یك سخنرانى مردم را تهدید كرد و آنها را از رفت‏وآمد پیش مسلم‏بن عقیل و شنیدن حرفهایش اكیدا نهى كرد; اما انقلابیون كوفه كه دل به مهر حسین(ع) سپرده و دست‏بیعت‏با نماینده‏اش مسلم داده بودند براى سخنان تهدیدآمیز او ارزشى قائل نشدند. 

یكى از هم‏پیمانان بنى‏امیه به نام عبدالله‏بن مسلم بن ربیعه حضرمى پس از او برخاست و با سخنانى خواستار آن شد كه با مخالفان با شدت عمل بیشترى برخورد كند، چرا كه برخوردى این‏گونه كه از موضع ناتوانى و ضعف است فتنه مسلم را نمى‏تواند بخواباند. با اوجگیرى نهضت نیمه مخفى مسلم در كوفه گزارشهاى تندى به شام و نزد «یزید» فرستاده مى‏شد. از جمله همان عبدالله حضرمى، كه از او یاد شد،طى نامه‏اى براى یزید این گونه نوشت: «مسلم‏بن عقیل به كوفه آمده و شیعه به نفع حسین‏بن على با او بیعت كرده‏اند. اگر به كوفه نیاز دارى، مرد نیرومندى براى سركوبى شورشیان و اجراى فرمانت‏بفرست، چرا كه نعمان‏بن بشیر، مردى ناتوان است‏یا خود را ضعیف مى‏نمایاند....» 
یزید براى حفظ سلطه و حاكمیت‏بر كوفه عنصر ناپاك و سفاك و خشنى همچون «عبیدالله بن زیاد» را كه حاكم بصره بود، انتخاب كرد. «ابن‏زیاد» با حفظ سمت، والى كوفه نیز شد. ماموریت ابن‏زیاد آن بود كه به كوفه برود و مسلم را دستگیر كند و سپس او را محبوس یا تبعید كند، یا به قتل برساند. (13) 
ابن زیاد،با اجازه و اختیارهاى نامحدودى براى قلع‏وقمع و كشتار و فرونشاندن آتش مبارزات، مخفیانه و با قیافه‏اى مبدل و نقابدار به هنگام شب وارد كوفه شد و مراكز قدرت را، با عملیاتى شبیه كودتا به دست گرفت. 
ابن زیاد قبل از آمدن به كوفه در بصره سخنرانى كرد و براى این كه در غیاب او هیچ‏گونه حادثه و شورشى پیش نیاید،ضمن تهدیداتى كه نسبت‏به مردم نمود، برادر خودش را كه عثمان نام داشت، به جاى خود گماشت و خود به كوفه رفت. (14) 
مردمى كه با مسلم بیعت كرده و در انتظار آمدن حسین بن على(ع) به كوفه بودند، با ورود ابن‏زیاد به كوفه، وضعى دیگر پیدا كردند. فردا صبح كه مردم براى نماز جماعت‏به مسجد آمدند،ابن‏زیاد از دارالاماره بیرون آمد و در سخنان خود، خطاب به مردم گفت: «... امیرالمؤمنین یزید، مرا فرمانرواى شهر و این مرز و بوم و حاكم بر شما و بیت‏المال قرار داده است و به من دستور داده كه با ستمدیدگان،انصاف و با محرومان بخشش داشته باشم و به فرمانبرداران نیكى كنم و با متهمان به مخالفت و نافرمانى با شدت و با شمشیر و تازیانه رفتار كنم. پس هر كس باید بر خویش بترسد. راستى گفتارم هنگام عمل‏روشن مى‏شود; به آن مرد هاشمى (مسلم‏بن عقیل) هم برسانید كه از خشم و غضب من بترسد.» (15) 
از این پس، مجراى بسیارى از حوادث، دگرگون شد و اوضاع برگشت. ابن‏زیاد، رؤساى قبایل و محله‏ها را طلبید و برایشان صحبتهاى تهدیدآمیز كرد و از آنان خواست كه نام مخالفان یزید را به او گزارش دهند،و گرنه خون و مال و جانشان به هدر خواهد رفت. (16) 
حزب اموى، كه مى‏رفت‏بساطش نابود و برچیده گردد،دیگر بار، جان گرفت و آن تهدیدها و تطمیع‏ها و فریبكاریها و تبلیغهاى دامنه‏دار، تاثیر خود را بخشید و والى جدید، توانست‏با قدرت و قوت و با تمام امكانات جاسوسى و خبرگیرى و خبررسانى، جوى از وحشت و ارعاب را فراهم آورد. با دستگیریها و خشونتها و برخوردهاى تندى كه انجام داد، بر اوضاع مسلط شد و ورق برگشت. 

دوران اختفا 

مسلم بن عقیل، در خانه «مختار» بود كه صحنه حوادث به صورتى كه یاد شد، پیش آمد. از آن جا كه ابن‏زیاد، براى سركوبى انقلابیها به دنبال رهبر این نهضت; یعنى مسلم مى‏گشت، مسلم مى‏بایست جاى امنتر و مطمئنترى انتخاب كند. این بود كه مقر و مخفیگاه خود را تغییر داد و به خانه «هانى‏» رفت. 
هانى‏بن عروه،از بزرگان كوفه و چهره‏هاى معروف و پرنفوذ شیعه در این شهر بود كه هواداران و نیروهاى مسلح و سواره‏اى كه تعدادشان به هزاران نفر مى‏رسید در اختیار داشت. هانى، در آن هنگام حدود نود سال داشت و افتخار حضور پیامبر را هم درك كرده بود و در زمان امیرالمؤمنین(ع) هم در جنگهاى جمل و صفین و نهروان ملازم ركاب آن حضرت بود و از اخلاصى والا و وفایى شایسته در حق اهل‏بیت پیامبر برخوردار بود. (17) اینك، بار دیگر موقعیتى پیش آمده بود كه هانى، صداقت و ایمان و تعهد خویش را نسبت‏به حق نشان دهد و در این شرایط خطرناك و اوضاع بحرانى، پذیراى «مسلم‏» گردد كه در راس نیروهاى شیعى است و تحت تعقیب از سوى حاكم كوفه. 
هانى، مسلم را در خانه خود در موقعیتى مطمئن جا داد. از آن پس، شیعیان دوباره رفت‏وآمدهاى پنهانى خود را به خانه هانى شروع كردند و دیدارها با مسلم، در آن جا انجام مى‏گرفت و هنوز «عبیدالله زیاد» از مخفیگاه جدید مسلم بى‏اطلاع بود. (18) 
یكى از وقایع مربوط به دوران مخفى بودن مسلم در خانه هانى نقشه ترور «ابن‏زیاد» است كه انجام نشد. قضیه از این قرار بود : 
یكى از بزرگان بصره، كه از شیعیان خالص امیرالمؤمنین(ع) محسوب مى‏شد، «شریك‏بن اعور» بود. شریك از كسانى بود كه در ركاب على(ع) و همراه عمار یاسر، در جنگ صفین با معاویه جنگیده بود. هنگام آمدن «عبیدالله زیاد» به كوفه او هم همراه جمعى اجبارا از بصره به طرف كوفه مى‏آمد كه در راه، از قافله عقب ماند و چون بیمار هم شده بود، پس از رسیدن به كوفه به خانه «هانى‏» وارد شد. ابن‏زیاد كه از بیمارى شریك مطلع شد، تصمیم گرفت‏براى عیادت او به خانه هانى برود. 
به پیشنهاد شریك، تصمیم بر آن شد كه «مسلم‏» در پستوى خانه و پشت پرده، كمین كند و در وقت‏حضور ابن‏زیاد با علامتى كه به مسلم مى‏دهند (آب خواستن شریك) بیرون آمده و او را به قتل برساند. طبق برخى از نقلها، در اجراى این طرح، بنا بود كه سى‏تن از شیعیان هم حضرت مسلم را یارى كنند. 
«ابن زیاد» آمد و نشست و صحبتهایى كردند، ولى وقتى شریك، آب طلبید، مسلم براى اجراى طرح، بیرون نیامد و با تكرار علامت، باز هم از مسلم خبرى نشد. ابن زیاد كه احتمال خطرى مى‏داد، از هانى پرسید: او چه مى‏گوید؟ گفتند: تب كرده و هذیان مى‏گوید. اما عبیدالله زیاد، زود از آن جا رفت. 
پس از رفتن او از مسلم پرسیدند چرا نقشه را عملى نكردى؟ گفت: به دو جهت، یكى به خاطر سخنى كه على(ع) از پیامبر اسلام(ص) نقل كرده كه: «ایمان، مانع كشتن غافلگیرانه است‏» دیگرى به خاطر اصرار همراه با گریه همسر هانى كه از من خواست در خانه او چنین كارى نكنم. هانى گفت: واى بر آن زن كه هم خودش و هم مرا از بین برد و از آنچه كه مى‏ترسید، در آن واقع شد. شریك گفت: اگر او را كشته بودى،فاسق فاجر و مكارى را از بین برده بودى (19) . 

نفوذ دشمن به تشكیلات نهضت 

نهضت مسلم و هوادارانش، صورت مخفیترى گرفت و ارتباطها پنهانتر انجام مى‏شد. با تغییر شرایط،كوفه به كانون خطرى براى انقلابیهاى شیعه تبدیل شده بود كه با كمترین غفلتى ممكن بود خطرات بزرگى پیش بیاید. سیاست كلى «ابن‏زیاد» نابودى مسلم و شكست این نهضت‏بود و براى این كار، دو نقشه كلى را در دست اجرا داشت: 

1 - جستجو و تعقیب مسلم و طرفدارانش. 
2 - خریدن سران شهر و چهره‏هاى با نفوذ. 

براى پى‏بردن به مخفیگاه مسلم و اطلاع از قرارها و برنامه‏ها و شناختن عوامل مؤثر در نهضت مسلم، راهى كه از سوى ابن‏زیاد پیش گرفته شد، استفاده از یك عامل نفوذى بود كه با جاسوسى، اخبار نهضت مسلم را به حكومت‏برساند. این عامل نفوذى ابن‏زیاد كسى جز «معقل‏» نبود. معقل كه از سرسپردگان‏حكومت‏بود، با دریافت‏سه‏هزار درهم، ماموریت‏یافت كه به عنوان یك هوادار مسلم و طرفدار نهضت‏با طرفداران مسلم تماس بگیرد و به عنوان یك انقلابى،كه مى‏خواهد این پولها را براى صرف در راه‏انقلاب و تهیه سلاح و امكانات مبارزه به مسلم تحویل دهد، كم‏كم به پیش مسلم راه یافته و از خانه او و تشكیلات و افراد مؤثر، گزارش تهیه كرده و به ابن‏زیاد خبر دهد. 
معقل، به مسجد آمد و نماز خواند و با عده‏اى صحبت كرد تا این كه او را به «مسلم‏بن عوسجه‏» راهنمایى كردند، كه مردى شریف و از شخصیتهاى بارز شیعه در تشكیلات مسلم‏بن عقیل بود. معقل صبر كرد تا نماز «مسلم‏بن عوسجه‏» تمام شد. آن گاه پیش رفت و طبق برنامه از پیش دیكته شده،خود را چنین معرفى كرد: مردى از اهل شام و از قبیله «ذى‏الكلاع‏» هستم كه خداوند، نعمت محبت و دوستى اهل‏بیت را به من عطا كرده است. شنیده‏ام كه مردى از این خاندان به كوفه آمده و مردم را به یارى پسردختر پیامبر دعوت كرده و از آنان بیعت مى‏گیرد. پولى دارم كه مى‏خواهم به او برسانم و نیز دوست دارم كه او را از نزدیك دیدار كنم. مردم تو را به من معرفى كرده‏اند. این پولها را از من بگیر و مرا نزد آن مرد ببر تا با او بیعت كنم. 
مسلم‏بن عوسجه كه سخنان او را باور كرده بود،ضمن ابراز خوشحالى از دیدن آن مرد كه خود را دوستدار خاندان پیامبر معرفى كرده بود،از «معقل‏» قولها و پیمانهاى استوار گرفت كه قدمى از راه خیرخواهى فراتر نگذارد و جریان را پوشیده نگه دارد. معقل هم هر قول و پیمانى را كه وى مى‏خواست‏به او داد. 
مسلم‏بن عوسجه كه به سخنان او اطمینان پیدا كرده بود، به او گفت: چند روزى به خانه من بیا، تا من مقدمات و اجازه‏دیدار تو را با آن مرد كه در جستجوى او هستى فراهم كنم. 
به این صورت، كم‏كم این جاسوس ابن‏زیاد، به خانه هانى هم كه پناهگاه مسلم‏بن عقیل بود راه پیدا كرد و با مسلم ملاقات نمود و پولها را به او تحویل داد و بتدریج‏خود را یكى از طرفداران نهضت، جا زد. صبحها زودتر از همه مى‏آمد و دیرتر از همه مى‏رفت و اخبار درونى نهضت را به عبیدالله زیاد،گزارش مى‏داد. (20) 
این از یكسو، اخبار نهضت را به دشمن انتقال داده بود و از سوى دیگر، نامه‏اى را كه مسلم‏بن عقیل توسط «عبدالله یقطر» (21) براى حسین‏بن على(ع) نوشته و از اوضاع جارى به امام گزارش داده بود، به دست گشتیهاى عبیدالله زیاد افتاد. حامل نامه را پیش عبیدالله زیاد بردند. (22) وقتى كه آن مرد، حاضر نشد نویسنده نامه را معرفى كند و مقاومت كرد، به دست ماموران و به دستور ابن‏زیاد، به شهادت رسید اما خیانت نكرد. 
با پى بردن به مخفیگاه مسلم و مركزیت نهضت و افراد مؤثر در جریان مبارزه، ابن زیاد، بیشتر احساس خطر كرد و تصمیم گرفت كه هر چه زودتر دست‏به كار شود و انقلاب را قبل از آن كه به مرحله غیرقابل كنترلى برسد، درهم شكسته و سران نهضت و مقاومت انقلابیها را درهم شكند. این بود كه نقشه حمله گسترده به نهضت و پیشگامان آن و چهره‏هاى سرشناس تشكیلات مسلم كشیده شد و اولین گام،دستگیرى «هانى‏» بود. 

نهضت در خطر 

نقش «هانى‏» در نهضت، بسیار بود; از این رو والى كوفه به فكر دستگیرى هانى افتاد تا از این طریق به مسلم هم دسترسى پیدا كند، زیرا مى‏دانست تا وقتى كه هانى، در محل خود مستقر باشد، بازداشت مسلم‏بن عقیل عملى نیست و نیروهاى زیادى كه در اختیار و در فرمان هانى هستند،مقاومت و دفاع خواهند كرد. پس باید با نقشه‏اى پاى هانى را به «دارالاماره‏» بكشد و او را در همان جا زندانى كند تا بین او و مسلم جدایى بیفتد. 

هانى به بهانه مریضى پیش «عبیدالله زیاد» نمى‏رفت، تا این كه ابن‏زیاد، چند نفر را در پى او فرستاد و با این بهانه كه والى كوفه مى‏خواهد تو را ببیند، او را به دارالاماره بردند. (23) 
«عبیدالله بن زیاد» والى كوفه در اولین برخورد، سخنان تندى به او گفت، از جمله این كه هنگام ورود هانى گفت: «خیانتكار، با پاى خود آمد!» 
سخنان نیشدار ابن‏زیاد و گوشه و كنایه‏هاى او سبب شد كه هانى بپرسد: مگر چه شده است؟ 
ابن زیاد گفت: این چه غوغایى است كه در خانه خود،علیه امیرالمؤمنین یزید،بر پا كرده‏اى؟! مسلم را در خانه خود جا داده و براى او افراد جنگى و سلاح، جمع مى‏كنى و گمان كرده‏اى كه اینها بر من پوشیده است؟ هانى انكار كرد، اما ابن‏زیاد، هانى را با «معقل‏» روبه‏رو كرد. این جا بود كه هانى فهمید كه معقل،جاسوس ابن‏زیاد بوده است (24) و خود را به عنوان یك انقلابى هوادار اهل‏بیت و بیعت كننده با مسلم به نفع حسین‏بن على(ع) در درون تشكیلات نهضت، جا زده است. 
آن دیدار به جر و بحث كشیده شد و پس از گفتگوهاى تندى كه رد و بدل شد،ابن‏زیاد عصاى غلام خویش (مهران) را گرفت،و در حالى كه مهران، از موهاى سر هانى گرفته بود،با عصا آن قدر بر سر و صورت او زد تا این كه دماغ و پیشانى هانى شكست. در این لحظه هانى دست‏برد تا شمشیر نگهبانى را كه نزدیكش بود بكشد و... كه جلوى دستش را گرفتند، و به فرمان عبیدالله زیاد او را به زندان انداختند. (25) دستگیرى هانى، كه براى حكومت، یك موفقیت‏به حساب مى‏آمد و از این طریق ابن‏زیاد توانسته بود مانعى بزرگ را از پیش پاى خود بردارد، در وضع روحى بعضى از انقلابیها تاثیر منفى گذاشت. 
منبع:خبر گزاری فارس