تبلیغات
حسینیه حضرت علی اکبر ((ع))
مالک اشتر نخعی(بخش سوم)


3 ـ مالك و فتح فرات

امیرالمؤمنین (علیه السلام) با سپاهى گران مسیر راه را طى كرد و وارد سرزمین صفین شد، و به پیش قراولان و طلایه داران سپاه خود كه مالك اشتر آنان را فرماندهى مى كرد، پیوست. اما على (علیه السلام)وقتى قدم به صفین گذارد كه دشمن میان سربازان او و آب فرات لشكر بزرگى را مستقر كرده و امكان استفاده لشكر عراق را از آب فرات سلب كرده بود.عبدالله بن عوف بن احمر از یاران و جنگ جویان سپاه على (علیه السلام) مى گوید: وقتى ما وارد صفین شدیم، دیدم معاویه شریعه را در اختیار گرفته و ابوالاعور سلمى فرمانده مقدمه سپاه معاویه، مسیر آب را با سواره و پیاده نظام بسته است و تیراندازان زیادى در اطراف آن مستقر نموده است و تمام تلاش آن ها جلوگیرى از رسیدن آب به سپاه امیرالمؤمنین على (علیه السلام) است. عبدالله مى گوید: ما كم آبى و مشكلات و سختى طاقت فرساى آن شرایط را به محضر امام (علیه السلام)گزارش كردیم، حضرت براى آن كه كار به مسالمت تمام شود، صعصعة بن صوحان را به سوى معاویه فرستاد تا او را ملامت نماید و او را باز هم به گفت و گو و مذاكره فرا خواند.صعصعه نزد معاویه رفت و تذكرات امام (علیه السلام) را یادآور شد، اما بعضى از اطرافیان و خود معاویه بستن آب را اولین پیروزى براى خود مى دانستند. سخن بین صعصعه و معاویه و همراهانش به درازا كشید و سرانجام معاویه بر تصمیم خود اصرار ورزید و حاضر به باز شدن فرات نشد.بعد از بازگشت صعصعه نگرانى بر سپاه امام (علیه السلام) مستولى شد، اما نظر سپاه امام این شد كه باید با یك جمله غافلگیرانه رود فرات از دست دشمن آزاد شود. امام (علیه السلام)فرمود: اختیار با شماست سپس موضع تمركز نیروهاى اشتر را معین كرد و بعد خطبه اى بسیار غرّا و كوبنده خواند كه سپاهیان را به طورى تهییج كرد كه با یك حمله برق آسا، سربازان معاویه را درهم شكستند و فرات را آزاد كردند(40). اما امام (علیه السلام) بر خلاف معاویه اجازه داد تا دشمن نیز از آب فرات استفاده كند.(41)

4 ـ جبران خطا در توطئه تخریب بند فرات

روزى معاویه به دروغ شایع كرد كه مى خواهد بند (سد) فرات را خراب نماید ـ اگر بند خراب مى شد سپاه امام (علیه السلام) براى سالم ماندن باید شریعه فرات را رها مى كرد و این شكست بزرگى بود ـ لذا سران سپاه امام (علیه السلام) پیشنهاد ترك شریعه را دادند، اما چون با مخالفت امام (علیه السلام) رو به رو شدند ـ چون امام مى دانست این نقشه عملى نیست و صرفاً یك توطئه است ـ به خواسته خود پافشارى كردند و از محل استقرار خود خارج شدند و امام آخرینِ آن ها بود كه خارج شد. مدتى بعد كه معاویه به راحتى شریعه را به دست گرفت و سربازان عراقى در حیرت فرو رفتند.در این موقعیت امام (علیه السلام)سران مخالف از جمله مالك اشتر و اشعث بن قیس را كه اصرار به ترك اردوگاه داشتند، خواست كه این شكست را جبران كنند و آن دو پذیرفتند لذا با نیروهاى خود با حمله اى غافگیرانه آن ها را سه فرسنگ از منطقه اشغالى دور ساختند و از این طریق شكست خود را جبران نمودند و وضع جبهه را به نفع سپاه امیرالمؤمنین (علیه السلام)تغییر دادند(42).

5 ـ نگرانى معاویه از مالك اشتر

از روز اول صفر، جنگ میان دو سپاه مجدداً آغاز شد و غالباً برترى با سپاه امام (علیه السلام)بود كه مالك اشتر نقش اصلى را ایفا مى كرد و این مسئله بر معاویه گران بود، لذا به مروان گفت با سواركاران قبایل یحصب و كلاعیین به میدان جنگ برو، مروان گفت: بهتر است عمروعاص را براى جنگ با مالك روانه میدان كن كه كه سرانجام معاویه پذیرفت و از او خواست تا همراه نیروهاى آن دو قبیله بر مالك اشتر بتازد. او گرچه از رو به رو شدن با مالك هراس داشت، اما براى حفظ موقعیت خود، دستور معاویه را پذیرفت و راهى جنگ شد. ابتدا در مقابل رجز خوانى مالك او هم رجز خواند، ولى با نخستین حمله مالك به وحشت افتاد و در میان نیروهاى خود پنهان شد و مورد توبیخ و تحقیر آنان قرار گرفت.(43)روز دیگر عبیدالله بن عمر، به دستور معاویه همراه با نیروهاى فراوان عازم نبرد با سپاه امیر مؤمنان به فرماندهى مالك اشتر شد. مالك به هنگام رویارویى رجزخوانى نمود و چنان حمله كرد كه نیروهاى عبیدالله درمانده شدند و به عقب بازگشتند. این شكست براى پسر عمر و معاویه بسیار گران شد و مایه آزردگى خاطرشان گردید.(44)

6 ـ مالك و بازسازى بخش شكست خورده سپاه امام (علیه السلام)

در یكى از روزهاى سخت جنگ در صفین، جناج راست سپاهیان عراق در برابر حمله شدید سپاهیان شام، در هم شكست و نیروها پا به فرار گذاشتند. امیر مؤمنان (علیه السلام) با مشاهده فرار جناح راست سپاهیان خود آهنگ جناح خود كرد و از مردم مى خواست برگردند و به نبرد ادامه دهند، در همین حال از كنار مالك گذشت و فریاد زد: اى مالك به این جماعت در حال فرار بگو، از چه و به كجا مى گریزید، آیا از مرگى كه هرگز نمى توانید آن را عاجز كنید و به زندگانى كه براى شما باقى نمانده است، فرار مى نمایید؟ مالك حركت كرد و در برابر فراریان ایستاد و سخنان امیرالمؤمنین را برایشان بازگفت و به آنان فریاد زد: اى مردم من مالك بن حارثم، و مكرر خود را معرفى كرد و گفت: من مالك بن حارثم، حال پیرامون من جمع شوید، ولى از آن گروه یك نفر هم به
او توجه نكرد و هم چنان در حال فرار و دور شدن از صحنه نبرد بودند. در این لحظه، مالك با خود پنداشت كه نام «اشتر» میان مردم مشهورتر است به این سبب او فریاد زد:اى مردم من اشترم، اى مردم من اشترم، به من نزدیك شوید و فرار نكنید. در این هنگام
گروهى به جانب او آمدند، مالك به آنان گفت: آن چه امروز انجام دادید، بسیار ناپسند بود، اى مردم از دشمن استقبال كنید و بر آنان حمله كنید و با سرعت و تهوربه دشمن یورش برید.اى مردم مگر نمى دانید هدف دشمن خاموش كردن نور خدا و سنت پیامبر و
زنده كردن بدعت ها است، پس در راه خدا و دفاع از دین ایثار كنید; فرار از میدان نتیجه اى جز خوارى و مرگ و عذاب دردناك الهى ندارد.آن مذحجیان را ملامت نمود كه: امروز خدا را خشنود نكردید و به وظایف خود عمل ننمودید، این رفتار (فرار از جنگ) از شما بعید بود، مگر نه این كه شما دست پرورده جنگ و بزرگ شده رزم و پیكارید و اصحاب تهاجم و ارباب جوان مردى، شما
كه هرگز به درماندگى و بیچارگى معروف نبودید ... سخنان نافذ مالك در آنان و سایر فراریان اثر گذاشت، لذا خطاب به او گفتند به
هر جا كه مى خواهى ما را ببر، مالك گفت: من با شما هم پیمان مى شوم كه تا پیروزى نهایى یا شهادت بجنگیم.آن گاه به همراه آنان به بخش مركزى سپاه معاویه حمله كرد و قوى ترین ستون سپاه دشمن را مورد حمله قرار داد. این گروه به حدى پایدارى از خود نشان داد كه دشمن را به وحشت و ترس انداخت و سپس به اردوگاه سپاه على (علیه السلام) بازگشت و بدین ترتیب مالك اشتر از گروه فرارى نیروهایى ساخت كه دشمن را به شگفتى و حیرت واداشت.بعد از این واقعه امام (علیه السلام) از بازگشت آنان به میدان جنگ و حماسه آفرینى آنان به ویژه مالك اشتر ابراز رضایت نموده و خطبه ایراد فرمودند.(45)

7 ـ مردانگى مالك و انجام وظیفه و رعایت موازین

مردى از شامیان به نام اصبغ بن ضرار ازدى به صحنه نبرد آمد، امیر مؤمنان (علیه السلام)مالك اشتر را به مقابله با او گسیل داشت، اشتر موفق شد، بدون جنگ و درگیرى او را اسیر كند. بدین ترتیب او را شبانه به قرارگاه خویش آورد و در جایى او را محكم بست تا فرار نكند تا صبح فرا رسد. اصبغ شاعرى نام آور بود و یقین پیدا كرد كه فردا كشته خواهد شد، لذا براى نجات خود، ابیاتى سرود و صداى خود را بلند كرد تا اشتر بشنود.راوى مى گوید: صبح كه شد، اشتر او را به حضور حضرت على (علیه السلام) آورد و گفت: اى امیرالمؤمنین، این مرد از افراد پادگان معاویه است كه دیروز اسیرش كردم و دیشب را پیش ما گذراند و با اشعار خود عواطف ما را تحریك كرد، گویا او با من خویشاوندى هم دارد، اینك اگر مستحق كشته شدن است او را بكش و اگر گذشت از اوبراى تو گوارا است او را به من ببخش.على (علیه السلام) فرمود: «هو لك یا مالك، و اذا أصبت منهم أسیراً فلا تقتله فإن أسیر أهل القبلة لا یقتل; اى مالك، او از تو باشد و هرگاه از ایشان اسیرى گرفتى او را مكش كه اسیر اهل قبله نباید كشته شود.» مالك او را به جایگاه خویش برد و آزاد ساخت(46).

8 ـ نقش مالك در روز و شب هریر

لیلة الهریر شبى است كه لشكریان معاویه از شدت جراحت و درد زوزوه مى كشیدند، زیرا در این ایام شدیدترین درگیرى ها روى داد و بیشترین كشته ها را داشت.امیرالمؤمنین (علیه السلام) از صبح گاهان این روز پس از اداى نماز صبح با یاران خود، از آن جا كه مى دانست دشمن از ادامه جنگ به ستوه آمده و به آخرین سنگر عقب نشینى نموده و با یك حمله جانانه مى تواند بساط ظلم معاویه را برچیند، لذا به مالك اشتر دستور داد كه به تنظیم سپاه بپردازد و آماده نبردى تمام عیار شود(147).در این موقع مردى از لشكر عراق بیرون آمد و چندان سلاح بر تن داشت كه فقط دو چشمش دیده مى شد و نیزه اى در دست داشت و با آن به سر سپاهیان عراق اشاره مى كرد و مى گفت: «خدا شما را رحمت كند، صف هاى خود را مرتب كنید.» و چون صف ها و پرچم ها را مرتب كرد، روى به مردم عراق و پشت به مردم شام كرد و حمد و سپاس خداوند را بر زبان آورد و چنین گفت:«سپاس خداوندى را كه پسر عموى پیامبر خویش را در میان ما قرار داد، همان كسى كه در اسلام آوردن بر همه مقدم و در هجرت نیز پیشتاز همگان بود، كسى كه شمشیرى از شمشیرهاى خداوند است كه بر دشمنان خدا فرود مى آید، اینك دقت كنید كه چون تنور جنگ تافته و گرد و غبار برانگیخته و نیزه ها درهم شكسته شد و اسب ها سواران ورزیده را به جولان آورده اند، من جز همهمه و خروش نخواهم شنید،
اینك از پس من حركت كنید و به دنبال من آیید.» او پس از بیان این كلمات به ارتش شام حمله كرد و نیزه خود را میان آنان
شكست و پس از مدتى پیكار بازگشت و معلوم شد كه این شخص دلاور مالك اشتر بوده است.(48) در این موقع سرنوشت ساز، مردى از سپاه شام خواستار ملاقات حضورى با امیرالمؤمنین (علیه السلام) شد، حضرت نزد او رفت. آن مرد از حضرت خواست كه به جایگاه نخستین خود یعنى عراق برگردد و معاویه هم به شام برگردد و شام براى معاویه باشد.امام (علیه السلام) از خیرخواهى او تشكر كرد و فرمود: من در این موضوع مدت ها اندیشیده ام و در آن جز دو راه براى خود ندیده ام: یا نبرد با یاغى گران یا كفر بر خدا و بر آن چه كه بر پیامبر او نازل شده است، و خداوند هرگز از اولیاى خود راضى نخواهد شد كه مردم روى زمین معصیت و گناه كنند و آنان سكوت اختیار نمایند و از امر به معروف و نهى از منكر سرباز زنند، از این رو جنگ با معاویه را بر خویشتن آسان تر و بهتر مى یابم تا در سلطه زنجیرهاى دوزخ جهنم در افتم تا آن كه از گناه رهایى یابم.

9 ـ ادامه جنگ و نقش حساس مالك

وقتى آن مردى كه به گمان خود خیرخواهى مى كرد به اردوگاه معاویه بازگشت، میان دو گروه سپاهیان عراق و شام باز جنگ سختى از سر گرفته شد، و از هر وسیله ممكن استفاده مى شد، نخست با تیر و سنگ به جان یك دیگر افتادند و سپس با نیزه به
نبرد با هم پرداختند و با شكسته شدن نیزه ها با شمشیر و گرزهاى آهنین به یك دیگر حمله كردند و صدایى جز صداى ضربات آهن شنیده نمى شد كه دل مردان دلاور را به هراس انداخته بود و رایات و درفش ها در میان گرد و غبار گم شده بود.در این میان مالك اشتر بدون خوف و هراسى میان میمنه و میسره سپاه حركت مى كرد و به هر یك از قبایل و گروه هاى قاریان قرآن فرمان مى داد كه به گروه مقابل خود حمله برند و از هنگام نماز صبح آن روز (سه شنبه دهم ربیع الاول سال 37 قمرى) تا نیمه شب با شمشیر و گرز به نبرد پرداختند و فرصت خواندن نماز را نداشتند و به تكبیر و ایما و اشاره بر روى مركب ها اكتفا كردند. مالك اشتر در تمام آن مدت هم چنان مى جنگید و مى رزمید تا شب را به صبح آورد، در حالى كه آوردگاه پشت سرش بود، سرانجام دو گروه از یكدیگر جدا شدند در حالى كه هفتاد هزار تن كشته شده بودند; و این شب همان شب مشهور «هریر» است. در این جنگ، مالك اشتر در میمنه لشكر و ابن عباس در میسره و على (علیه السلام) در قلب ] لشكر [ بودند و مردم هم چنان جنگ مى كردند.

۱۰ ـ به نیزه كردن قرآن ها و مقابله با مالك

راوى گوید: چون سخنان امیر مؤمنان على (علیه السلام) و آمادگى براى جنگى تمام عیار با شامیان به اطلاع معاویه رسید، عمروعاص را خواست و گفت: اى عمرو، فقط یك امشب را فرصت داریم و على فردا براى فیصله كار بر ما حمله خواهد آورد; اندیشه تو چیست و چه مى بینى؟عمروعاص گفت: اى معاویه، مردان تو در قبال مردان على (علیه السلام) پایدارى نمى كنند تو هم از نظر اعتقاد در جنگ مثل او نیستى; زیرا على (علیه السلام) براى خدا مى جنگدو تو براى دنیا مى جنگى، وانگهى اگر تو بر مردم عراق پیروز شوى، آنان از تو بیم دارند ولى اگر على بر مردم شام پیروز شود، از او بیمى ندارند; بنابراین براى نجات
از این مهلكه و خطر قطعى باید كارى به آن قوم پیشنهاد كنى كه اگر آن را بپذیرند اختلاف نظر پیدا كنند و اگر نپذیرند باز هم اختلاف پیدا كنند، آنان را به این كار فراخوان كه قرآن را میان خودت و ایشان حكم قرار ده و با این پیشنهاد در آن قوم به
هدف خودخواهى رسید، این نیت در فكر من بود ولى من همواره این پیشنهاد را به تأخیر مى انداختم تا وقتى كه كاملاً نیازمند آن شوى اعلام كنم. معاویه ارزش پیشنهاد عمروعاص را فهمید و به او گفت راست گفتى و تصمیم گرفت دستور دهد قرآن ها را
بالاى نیزه ها ببرند و در مقابل سپاه على (علیه السلام) قرار داده و آنان را به حكمیت و داورى قرآن فراخوانند.

نتیجه مشورت شوم معاویه با عمروعاص این شد كه بامداد روز بعد سپاه امام (علیه السلام) با نیرنگ كاملاً بى سابقه اى رو به رو شد و خدمتى كه پسر عاص به طاغیان شام كرد به حق مایه حیات مجدد قوم اموى گردید. سپاه شام طبق دستور معاویه با نقشه
عمرو عاص هر چه قرآن به همراه داشتند بر نوك نیزه ها قرار دادند و مصحف بزرگ دمشق را به كمك ده نفر حمل نمودند، آن گاه همگى یك صدا شعار داردند كه «حاكم میان ما و شما كتاب خداست.»این نقشه شوم مؤثر افتاد و سپاه عراق ـ جز چند تن از جمله مالك اشتر ـ فریب این توطئه را خوردند و سرانجام امام (علیه السلام) را به پذیرش آن وادار نمودند.

۱۱ ـ ناكامى مالك تحت فشار یاران نادان

منظره بسیار جالب قرآن ها و ناله هاى عاطفه برانگیز(50) شامیان عقل و هوش را از بسیارى از سربازان امام (علیه السلام) ربود و آنان را مبهوت و مدهوش ساخت و همان مردانى كه تا ساعاتى قبل افتخار مى آفریدند و تا مرز پیروزى پیش رفته بودند، همانند
افسون شدگان بر جاى خود میخ كوب شدند. در این میان افراد نیرومند و با ایمانى كه درست راه حق را شناخته و به نیرنگ معاویه واقف بودند، چون مالك اشتر، عمرو بن حمق خزاعى، عدى بن حاتم كه خوب مى دانستند معاویه مى خواهد خود را از سقوط
قطعى نجات دهد، از پاى نایستادند و براى ادامه جنگ به محضر امام (علیه السلام) آمدند و هر كدام سخنى گفتند.مالك اشتر چنین گفت: اى امیرالمؤمنین، براى معاویه چندان نیروى رزمنده اى باقى نمانده است، و حال آن كه خداى را سپاس كه تو هنوز مردان بسیار دارى، و بر فرض او مردانى چون مردان تو داشته باشد، اما صبر سربازان تو را ندارند، و اینك آهن را با آهن بكوب و از پروردگارت یارى بخواه.اما اشعث بن قیس با ادامه جنگ مخالفت كرد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) هم چون بر نیت ناپاك او آگاه بود، فرمود: باید با دقت و مهلت در این كار تأمل شود.(51)ولى با تحریك و دستور معاویه عبدالله فرزند عمرو عاص كه از مقدس نماهاى جامعه آن روز بود، با سخنرانى خود افراد بسیارى از ساده لوحان سپاه امام (علیه السلام) را تحت تأثیر قرار داد و نیرنگ معاویه آنان را فریب داد لذا با فریاد و شعار صلح و ترك جنگ، امام على (علیه السلام) را وارد به تسلیم كردند.(52)حضرت (علیه السلام) براى اتمام حجت در این لحظات حساس و روشن شدن اذهان فریب خوردگان سخنان ارزنده اى گفت و آنان را از فریب و مكر معاویه برحذر داشت، اما تعداد زیادى از رزمندگان میدان نبرد را ترك نموده، نزد امام آمدند و گفتند: اگر داورى قرآن را نپذیرى تو را همانند عثمان مى كشیم. امام باز هم آنان را ارشاد نمود، اما اثرى در دل آنان نداشت و امام با اصرار آن ها دستور داد تا مالك اشتر از جنگ دست بردارد و به اردوگاه برگردد.(53)

۱۲ ـ احضار مالك به هنگام پیروزى بر دشمن

جریان احضار مالك اشتر توسط امام (علیه السلام) را از زبان ابراهیم فرزند مالك اشتر نقل مى كنیم: مردى از قبیله نخع مى گوید: من نزد معصب بن زبیر بودم كه ابراهیم بر او وارد شد و مصعب درباره پدرش مالك از او سؤال كرد. او چنین شرح داد كه: در آن
هنگام كه پدرم بر لشكر معاویه در صفین اشراف داشت تا حمله كند و كار را بر آن ها تمام نماید، من نزد امیرالمؤمنین على (علیه السلام) حاضر بودم كه او را مجبور كردند كه دست از جنگ بردارد و پدرم مالك را از صحنه نبرد فراخواند. حضرت به ناچار یزید بن هانى را نزد پدرم فرستاد و پیام امام (علیه السلام) كه بازگشت به پشت جبهه بود، به اطلاع او رسانید.ابراهیم مى گوید: پدرم مالك در پاسخ به یزید بن هانى گفت: خدمت على (علیه السلام)برگرد و بگو، شایسته نیست در این لحظه ها و ساعت هاىِ سرنوشت ساز، مرا از جایگاهم فراخوانى كه امیدوار به فتح و پیروزى هستم و در مورد احضار من شتاب مكن.یزید بن هانى نزد حضرت (علیه السلام) بازگشت و موضوع را گزارش داد. پسر مالك مى گوید: همین كه ابن هانى برگشت، بانگ هیاهو و گرد و غبار از جایى كه پدرم ایستاده بود، برخاست و نشانه هاى فتح و پیروزى براى مردم عراق نمودار و شكست و خوارى براى مردم شام آشكار شد، ولى در این هنگام همان گروه جاهل و ظاهربین و فریب خورده به امیرالمؤمنین (علیه السلام) گفتند: به خدا سوگند ما چنین مى بینیم كه تو به اشتر فرمان دادى بجنگد. امام فرمود: من هرگز با مأمور خود در حضور شما محرمانه سخن نگفتم، هر چه گفتم شما آن را شنیدید، چگونه مرا بر خلاف آن چه كه آشكارا گفتم، متهم مى كنید؟! اما سران مخالفین گفتند: دوباره كسى را بفرست تا فوراً مالك بازگردد و گرنه به خدا قسم از تو كناره مى گیریم. امیرالمؤمنین (علیه السلام) به یزید بن هانى فرمود: اى پسر هانى، بشتاب و به مالك بگو كه سریعاً نزد من آید كه فتنه واقع شد.یزید بن هانى نزد پدرم رفت و او را آگاه كرد. مالك به ابن هانى گفت: آیا این
آشوب و فتنه تنها به دلیل برافراشتن این قرآن ها است؟ گفت: آرى. مالك گفت: به خدا قسم، هنگامى كه قرآن ها برافراشته شد، گمان بردم كه این عمل بذر اختلاف و تفرقه را در دل هاى اصحاب ما مى كارد هر چند كه خداوند زمینه هاى فتح و پیروزى ما را فراهم
ساخته بود و این توطئه پسر نابغه عمروعاص است. سپس اشتر به یزید بن هانى گفت: آیا نشانه فتخ را نمى بینى؟ آیا نمى بینى چه بر سر آن ها آمده و خداوند چه رحمتى براى ما فراهم آورده است؟ آیا سزاوار است این فرصت را از دست بدهیم و از آن بازگردیم؟ یزید بن هانى به مالك اشتر گفت: آیا دوست دارى تو این جا پیروز شوى و اطراف امیرالمؤمنین (علیه السلام) خالى باشد و او را تسلیم دشمن كنند؟ اشتر گفت: سبحان الله، به خدا سوگند من هرگز چنین چیزى را دوست ندارم. یزید بن هانى گفت: پس بدان كه قواى
خودى و سران قبایل وفادار به على (علیه السلام) آن حضرت را تهدید كرده اند كه چنان چه مالك را احضار نكنى و او را به توقف فورى جنگ ملزم نسازى یا تو را همانند عثمان به قتل خواهیم رساند و یا این كه تو را به دشمن تسلیم خواهیم كرد.با پیام امیرالمؤمنین (علیه السلام) مالك وخامت اوضاع را دریافت و بر خود لرزید و فوراً دست از نبرد كشید و خود نزد امام (علیه السلام) آمد، همین كه چشمش به آشوب گران افتاد، فریاد زد: «اى اهل ذلت و سستى و اى فریب خوردگان، آیا زمانى كه در آستانه پیروزى
قرار گرفتید و پس از آن كه پنداشتید شما بر ایشان چیره مى شوید فریب آنان را خوردید؟ آن ها زمانى قرآن ها را برافراشتند و شما را به پذیرش داورى كتاب خدا دعوت كردند كه از پیروزى بر شما ناامید شدند و در شرف شكست قطعى قرار گرفتند، و به خدا سوگند آن ها خود نخستین كسانى بودند كه از دستورهاى قرآن عدول كرده و روش و سنت رسول خدا را پایمال نمودند پس فریب حیله و توطئه آن ها را نخورید و دعوتشان را پاسخ نگویید و فقط به اندازه فاصله دوشیدن شیر ناقه اى به من مهلت دهید كه من هم اكنون احساس فتح و پیروزى مى كنم.» اما آنان نپذیرفتند و هر چه مالك آنان را نصیحت و سرزنش كرد، مؤثر نیفتاد.(54)

۱۳ ـ مالك نامزد امام (علیه السلام) در حكمیت

پس از پایان جنگ مقرر شد هر گروه یك نفر را به عنوان حكم و داور تعیین كند. معاویه، عمروعاص را تعیین كرد، و اشعث بن قیس و قاریان قرآن فریاد برآوردند كه ما ابو موسى اشعرى را تعیین مى كنیم.امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: من ابو موسى را براى این امر مهم شایسته نمى دانم. از این رو ابن عباس را معرفى نمود، اما اشعث همراهان او نپذیرفتند. این بار امام (علیه السلام)
مالك اشتر را معرفى فرمودند، ولى باز هم آنان نپذیرفتند، از این رو امام (علیه السلام) به ناچار حكمیت ابو موسى اشعرى را پذیرفت و جمع زیادى از اصحاب و یاران طرفین پیمان حكمیت را امضا كردند.مالك اشتر حاكم نصیبین، موصل و ..اینك به بُعد دیگرى از زندگانى این افسر رشید و فداكار كه حكومت دارى او از جانب امیرالمؤمنین (علیه السلام) است، مى پردازیم تا با زوایاى شخصیت كم نظیر مالك بیشتر آشنا شویم.

امیرالمؤمنین على (علیه السلام) پس از جنگ جمل و ورود به كوفه، افرادى را به امارت بعضى مناطق منصوب نمود. از جمله مالك اشتر را به حكومت منطقه وسیع جزیره كه مشتمل بر شهرهاى نصیبین، موصل، دارا، سنجار، آمد، هیت و عانات بود، برگزید.
فراخوانى مالك از نصیبین جهت عزیمت به مصر

پس از جنگ صفین و تحمیل حكمیت بر امام (علیه السلام) و خروج معاویة بن حدیج بر ضد محمّد بن ابوبكر ـ والى مصر از سوى امام (علیه السلام) ـ اوضاع مصر در معرض خطر بود و نیازمند حاكمى شجاع و كارآزموده بود و این اوصاف تنها در مالك وجود داشت، لذا امام طى نامه اى او را از نصیبین و بلاد آن فراخواند تا به مصر اعزام نماید، نامه امام (علیه السلام)به مالك چنین بود: «امّا بعد، من تو را از معدود كسانى مى دانم كه براى برپایى دین از او كمك مى جویم تا ریشه هاى نخوت و خودكامگى خودكامگان را بخشكانم و این شكاف عمیق و خطرناك ـ مصر ـ را مسدود نمایم. من محمّد بن ابى بكر را به ولایت مصر منصوب نمودم، امّا گروهى بر ضد او خروج كرده اند و او به دلیل جوانى و عدم برخودارى از تجارب و فنون جنگى نمى تواند از عهده برآید، پس نزد من بیا در مورد آن چه لازم است بیندیشیم و یكى از یاران خیرخواه و قابل اعتماد خود را براى اداره امور محل انتخاب كن و به سوى ما حركت نما، و السلام.»

لذا مالك اشتر، شبیب بن عامر را براى جانشینى خود گمارد و خود به محضر امام (علیه السلام) شرفیاب شد.(55)حضرت اوضاع مصر را بیان كرد و سفارش هاى لازم را به او گوش زد نمود و مالك با توصیه هاى امام (علیه السلام) عازم مصر شد.(56)

نامه امام (علیه السلام) به مالك اشتر

امام (علیه السلام) بر حسب روش متداول خود نامه اى به عنوان دستور العمل براى مالك نوشت و نامه اى هم براى مردم مصر نوشت و از انتصاب و شخصیت مالك اشتر خبر داد. امام (علیه السلام) در این نامه مالك را شخصیتى نستوه و قاطع و خداترس خواند و مردم را به پیروى از او در جنگ و صلح دعوت كرده و در پایان ـ مانند آغاز آن ـ بر مردم درود و سلام فرستاده بود.(۵۷)

شهادت مالك به زهر معاویه

مالك اشتر پس از دریافت دستورات امام (علیه السلام) به جانب مصر حركت كرد، اما جاسوسان معاویه خبر دادند كه مالك عازم مصر شد، معاویه سخت نگران و ناراحت شد، زیرا او چشم طمع به مصر داشت و مى دانست با حضور مالك در مصر، هرگز
نمى تواند بر آن جا تسلط یابد، لذا به فكر افتاد كه نگذارد مالك وارد مصر شود تا به اوضاع نابسامان آن جا سامان بخشد، ازاین رو برنامه قتل مالك را طراحى كرد.از این رو یكى از بردگانِ آزاد شده خانواده عمر را بر اشتر گمارد. آن مرد در نیمه هاى راه به مالك و عائله اش ملحق شد و به خدمت مالك كمر همت بست و درخدمت گزارى به مالك و احترام نسبت به على (علیه السلام) و خاندان بنى هاشم نهایت سعى و تلاش را از خود نشان داد كه مالك سخت شیفته او شد و به او اعتماد و اطمینان كرد تا
این كه به قُلزم ـ در نزدیكى رود نیل ـ رسید، مالك آب طلب كرد، همان مرد خائن گفت: آیا شربت آمیخته به آرد سرخ كرده مى خورى؟ او در این محل شربت سویق به سمى كشنده آلوده كرده بود(58) به مالك اشتر داد و مالك ساعاتى پس از نوشیدن آن
جان سپرد، و بدین گونه شمشیر برنده اسلام در غلاف فرو رفت. سپس همراهان مالك هر كجا آن مأمور را تعقیب كردند، وى را نیافتند.(59)معاویه مكر دیگرى هم به كار بست و آن این كه از مردم شام خواست تا براى خلاصى از شر مالك اشتر دعا كنند، در حالى كه قبلاً نقشه قتل او را كشید و به شهادت رسانده بود.(60)

اندوه امام (علیه السلام) و تجلیل از مالك

همین كه خبر شهادت مالك اشتر منتشر شد، به همان اندازه كه مردم شام را مسرور كرد، مردم عراق و امام (علیه السلام) را اندوهگین ساخت و در این میان امیرالمؤمنین (علیه السلام)از همه كس در مرگ مالك بیشتر سوخت; به طورى كه با صداى بلند در غم شهادت او گریست و فرمود:«انّا لله و انّا الیه راجعون و الحمد لله ربّ العالمین، اللّهم انى أحتسبُهُ عندك، فإنّ موته من مصائب الدَّهر، فرَحمَ الله مالكاً فقد وفى بعهده و قضى نحبه و لقى ربَّه ... ;ما از خداییم و به سوى او باز مى گردیم. و ستایش و حمد براى
خداوندى است كه پرودگار جهانیان است. خدایا، من مصیبت مالك را در راه تو به حساب مى آورم، زیرا مرگ از مصیبت هاى روزگار است. رحمت خدا بر مالك باد. كه او به پیمان خود وفا كرد و عمر خود را به پایان رساند و پروردگار خود را ملاقات كرد، با این كه ما با خود عهد بستیم كه پس از پیامبر خدا (صلى الله علیه وآله) بر هر مصیبتى شكیبا باشیم، با این حال مى گویم كه این مصیبت ما را غمگین و ناراحت كرد.»(61)

راوى در ادامه مى گوید: على (علیه السلام)روزهاى زیادى در فراق مالك گریست و ایام مدیدى هم چنان محزون بود و سوگوار ماند. و مى فرمود: به خدا سوگند كه دیگر نظیر او را نخواهم یافت و احدى برایم مثل او نخواهد شد.(62)

كشى مى گوید: نقل است كه وقتى خبر مرگ مالك به سمع امیرالمؤمنین رسید آن حضرت از شدت حزن فریاد زد: و فرمود: خداوند او را رحمت كند و شما چه مى دانید كه مالك كه بود، خود از من سبقت گرفت و بر من برترى جست او اگر صخره بود استحكام و صلابت، سرآمد صخره هاى جهان و اگر كوه بود سرآمد كوه ها و سلسله جبال عالم مى شد و گویى كه نیمه تن او بافته شده از تار و پود من بود.»(63)

این گونه تأثر و اندوه امام (علیه السلام) در فراق مالك، حكایت از عمق ایمان و اعتقاد مالك به اسلام و امامت على (علیه السلام) دارد. اما در شام وقتى معاویه از شهادت مالك آگاه شد بسیار شادمانى نمود و مردم آن جا را جمع كرده و گفت: على (علیه السلام) دو دست داشت، یكى عمار یاسر بود كه در صفین قطع شد و دست دیگرش امروز و مردم بى خبر شام از مرگ مالك خوش حال شده و به یك دیگر تبریك گفتند.(64)

تذكارى درباره عهدنامه مالك

امیر مؤمنان (علیه السلام) در عهد نامه اى كه براى كشوردارى براى مالك اشتر تنظیم نمود(65) و در اختیار او قرار داد، نكته ها و دستورهاى بسیار ارزنده و جالبى را گوشزد كرد كه ابن ابى الحدید معتزلى شرح آن را در صد صفحه آورده است كه نقل آن در این
اختصار نمى گنجد، و ما به طور اجمال بر اهمیت و محتواى باارزش این عهدنامه اكتفا مى كنیم:

1 ـ على (علیه السلام) به مالك فرمود: به خاطر دارى كه خودت اخبار حاكمان را گوش مى دادى، (اشاره به انتقاد و اعتراض مالك به ولیدبن عقبه و عثمان بن عفان) گروهى را مى ستودى و برخى را نكوهش مى كردى؟ اینك به زودى مردم درباره چگونگى
حكمرانى تو سخن خواهند گفت، بر حذر باش كه بر تو خرده گرفته نشود و نكوهیده نشوى، آن چنان كه خودت كسانى را كه سزاوار نكوهش بودند، عیب و نكوهش مى كردى، نیكوكاران را با خوشنامى مى توان شناخت و در مورد تبهكاران هم همین گونه است. زبان هاى مردم قلم هاى خداوند سبحان درباره پادشاهان است.

2 ـ هر گاه عظمت ریاست و امارت در نظرت جلوه گر مى شود، مرگ و قیامت و حشر و نشر را در نظرت حاضر كن كه تذكر این موضوع، جوشش غرور و تكبر را فرو مى نشاند و با چنین تذكرى به فروتنى مى گراید.

3 ـ قانون امیرى، كوشش در جلب رضایت عامه مردم است كه اگر عامه مردم از امیر راضى باشند، نارضایتى خواص براى او زیانى ندارد و حال آن كه اگر عامه ناراضى شوند، رضایت خواص براى او سودى نخواهد داشت. وانگهى براى خواص مردم
مى توان بدل و جایگزین فراهم كرد و حال آن كه براى عامه مردم جایگزین و بَدل نیست و اگر عامه مردم بر او بشورند هم چون دریا خواهند بود كه هیچ كس را یاراى ایستادگى در قبال آن نیست و حال آن كه خواص چنین نیستند(66).

آخرین سخن

در خاتمه باید گفت كه مالك اشتر، قهرمان قهرمانان و بازوى توانمند و دست راست امیرمؤمنان (علیه السلام)و پیش مرگِ آن حضرت (علیه السلام) بود، او براى على (علیه السلام) همان گونه بود، كه على (علیه السلام) براى رسول خدا (صلى الله علیه وآله) بود، معاویه مالك را بازوى راست على مى خواند و با مسموم شدن او راه براى تسخیر مصر، حجاز، عراق و یمن توسط
شامیان هموار شد. زندگى او ذلت شام بود و مرگش ذلت عراق، نفوذ او در میان ملت عراق به حدى بود كه پس از شهادت او، لشگر عراق هرگز نتوانستند موضع محكم و روشنى اتخاذ نمایند، خود مردم بارها مى گفتند: اگر ما در اطاعت از امیرالمؤمنین (علیه السلام) این گونه ضعیف و ناتوانیم تنها به این دلیل است كه دیگر مالك اشتر نیست كه در برابر تنگ نظرى و سست عنصرى این جمع پراكنده بایستد و مردم را به دور امیرمؤمنان مجمتع سازد و در همین خصوص امیرمؤمنان آنان را نكوهش مى كرد و مى فرمود: واى بر شما، مگر حق من بر شما از حق مالك كمتر است، آیا مگر او حقى فراتر از حق جوار و حق مسلمانى بر گردن شما داشت و حال آن كه من ولى و امیر شما هستم و با این وجود سخنم را نمى شنوید؟! خدایش او را رحمت كند. ما هم در ادامه دعاى امام (علیه السلام)مى گوییم: خدایا مالك را رحمت كن و در جوار مولایش امیرالمؤمنین على (علیه السلام) قرار
ده، آمین یا رب العالمین.

پانوشت ها:

1 . مالك را بدان جهت اشتر مى گویند كه در جنگ یرموك كه در زمان ابوبكر بین مسلمانان و رومیان اتفاق افتاد، وى شركت كرد و بر اثر ضرباتى كه از جانب رومیان به او وارد شد پلك هاى چشم او شكافته شد و برگشت، و عرب به كسى كه چشمش چنین باشد «اشتر» مى گویند .
2. مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص 7.
3 . تاریخ طبرى، ج 4، ص 401.
4 . همان، ص 441.
5. شرح ابن ابى الحدید، ج 15، ص 99.
6 . همان، ج 2، ص 213.
7 . ر . ك: شرح ابن ابى الحدید، ج 15، ص 99 ; رجال كشى، ص 65، ح 117.
8 . رجال كشى، ص 66، ح 118.
9.ر. ك: اعیان الشیعه، ج 9، ص 40 9
10. اسامى افراد تبعیدى چنین است: مالك اشتر، مالك بن كعب ارحبى، اسود بن یزید نخعى، علقمة بن قیس نخعى، صعصعة بن صوحان عبدى، و افرادى كه در ادامه به حمص تبعید شدند عبارتند از: ثابت بن قیس همدانى، كمیل بن زیاد نخعى، زید بن صوحان، عمرو بن حمق، جندب بن زهیر مدنى، جند بن كعب ازدى، عروة بن جعد.
11. ر . ك: شرح ابن ابى الحدید، ج 2، ص 129 ـ 134 ; تاریخ طبرى، ج 4، ص 317 ـ 325 كامل ابن اثیر، ج 2، ص 267.
12. تفصیل بیشتر آن را در شرح حال ثابت بن قیس، زید بن صوحان، عمرو بن حمق، جندب بن زهیر و جندب بن كعب آورده ایم.
13. مدارك فوق.
14 . همان
15 . ر . ك: شرح ابن ابى الحدید، ج 4، ص 7.
16 . در شرح ابن ابى الحدید آمده: «فى بئر سكن» ولى در كتاب الجمل آمده: «فى بیت سكن فیه».
17 . انسان هاى شریف همواره در كارها تفأل به خیر و نیكى مى زنند و از تفأل به شرّ و بدى خوددارى
مى كنند.
18 . ر . ك: شرح ابن ابى الحدید، ج 4، ص 7.
19. قاموس الرجال، ج 7، ص 466 .
20 . وقعة صفین ص 94، با كمى اختصار ; شرح ابن ابى الحدید ج 3، ص173 .
21 . وقعة صفین، ص 512.
22 . ر . ك: شرح ابن ابى الحدید، ج 2، ص 197 ; معادن الحكمه، ج 1، ص 305
23 . فصّلت (41) آیه 46.
24. بخشى از آیه 249، سوره بقره. (یعنى: چه بسیار گروه كوچكى كه به اذن پروردگار بر گروه زیادى غلبه و پیروزى یابند و خداوند همراه صبركنندگان است.
25 . شرح ابن ابى الحدید، ج 2، ص 197.
26 . متن سخنرانى امام و حمایت مالك در صفحات بعدى خواهد آمد.
27 . شرح ابن ابى الحدید، ج 6، ص 225.
28 . شرح ابن ابى الحدید، ج 1، ص 309.
29. ر . ك: تاریخ طبرى، ج 4، ص 486 ; الجمل، ص 251.
30. ر . ك: همان مدرك ; مسعودى در مروج الذهب، ج 2، ص 368 مى نویسد: هفت هزار و به قولى شش هزار و پانصد و شصت نفر و در نقل ارشاد مفید، ج 1، ص 316 داستانى مفصل آمده كه مختصر آن این است: حضرت فرمود: یك هزار نفر بدون كم و زیاد از كوفه به كمك شما مى آیند. ابن عباس مى گوید: از شنیدن این سخن نگران شدم كه مبادا یك نفر كم یا زیاد باشند، اما وقتى آمدند آنان را شمردم 999 نفر بودند و نگران شدم كه ناگهان چشمم به مردى افتاد كه از دور مى آید و با حضرت بیعت كرد و حضرت از
نام او پرسید، او گفت: نام من اویس قرن است و مطالبى بین امام و اویس رد و بدل شد. احتمال دارد این هزار نفرى كه امام بشارت آن را داده است. غیر از آن مجموعه اى است كه در بالا در متن آمده است.
31 . شرح ابن ابى الحدید، ج 1، ص 258.
32 . شرح ابن ابى الحدید، ج 1، ص 262 ; «حم، آنان یارى داده نخواهند شد، بار خدایا ما را بر مردم پیمان شكن نصرت عنایت كن.»
33 . ر . ك: همان، ص 262.
34 . ر . ك: همان، ص 262.
35. ر . ك: وقعة صفین، ص 150.
36 . ر . ك: همان، ص 151 ; تاریخ طبرى، ج 4، ص 565.
37 . نام ابوالاعور، عمرو بن سفیان است.
38 . تفصیل این مطلب را در شرح حال «زیاد بن نضر حارثى» و «شریح بن هانى» ملاحظه فرمایید.
39 . تاریخ طبرى، ج 4، ص 566 و 567 ; وقعة صفین، ص 152 ـ 156.
40. نهج البلاغه، خطبه 51، فرازى از آن چنین است: «قد استطعموكم القتال ففّروا على مذلَّة و تأخیر محلّه، روُّوا السیوف من الدماء تروُّوا من الماء، فالموت فى حیاتكم مقهورین و الحیاة فى موتكم قاهرین ... .»
41 . ر . ك: مروج الذهب، ج 2، ص 386.
42 . شرح ابن ابى الحدید، ج 4، ص 18 و 19.
43 . ر . ك: شرح ابن ابى الحدید، ج 8، ص 80 ـ 79.
44 . ر . ك: همان، ص 71.
45 . ر . ك: وقعه صفین، ص 250 ـ 255 ; شرح ابن ابى الحدید، ج 5، ص 199 ـ 203.
46 . وقعة صفین، ص 466 ; شرح ابن ابى الحدید، ج 8، ص 101
47 . شرح ابن ابى الحدید، ج 2، ص 206.
48. همان، ص 207.
49 . ر . ك: وقعه صفین، ص 476 و 479 ; شرح ابن ابى الحدید، ج 2، ص 206 و 209.
50. ر . ك: وقعه صفین، ص 481.
51 . همان، ص 482.
52 . همان، ص 483.
53 . ر. ك: وقعه صفین، ص 490 ; تاریخ طبرى، ج 5، ص 49.
54 . ر . ك: تاریخ طبرى، ج 5، ص 49 ; وقعة صفین، ص 490 ; شرح ابن ابى الحدید، ج 2، ص 217.
55 . ر.ك: شرح ابن ابى الحدید، ج 6، ص 73 ; امالى مفید، ص 80.
56 . ر . ك: همان مدارك.
57 . شرح ابن ابى الحدید، ج 6، ص 75 ; امالى مفید، ص 81 ; با تفاوت نهج البلاغه، نامه 38 ; الاختصاص، ص 79.
58. اعیان الشیعه، ج 9، ص 39.
59 . همان.
60 . رجال كشى، ص 66، ح 118 ; شرح ابن ابى الحدید، ج 6، ص 77 ; و با كمى تفاوت امالى مفید، ص 81 ; و به اختصار كامل ابن اثیر، ج 2، ص 410.
61 . در تاریخ طبرى «عسل مسموم» ذكر كرده كه در نقلى دیگر آمده است.
62 . ر . ك: شرح ابن ابى الحدید، ج 6، ص 76 ; تاریخ یعقوبى، ج 5، ص 95 و ج 2، ص 194.
63 . ر . ك: امالى مفید، ص 81.
64. ر . ك: الاختصاص، ص 81 ; الامالى مفید، ص 83.
65 . نهج البلاغه، نامه 53.
66 . ر . ك: شرح ابن ابى الحدید، ج 17، ص 31 به بعد.