تبلیغات
حسینیه حضرت علی اکبر ((ع))

مالک اشتر نخعی (بخش اول)

تولد :

 

 مالك فرزند «حارث بن عبد یغوث نخعى» معروف به «مالك اشتر»(1)، كنیه اش ابو ابراهیم است وى از اهالى یمن بود كه در زمان رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به شرف اسلام نایل آمد و چون به دیدار پیامبر (صلى الله علیه وآله)توفیق نیافت لذا او را جزو تابعین به شمار آورده اند.(2)مالك از یمن به كوفه آمد و در همان جا ساكن گردید و چون مردى شجاع و دلاورى با تقوا بود در جنگ ها و فتوحات اسلامى از جمله در جنگ تبوك در سال

13 هجرى در عصر خلافت ابوبكر به مصاف رومیان رفت(3) و در فتح دمشق به فرماندهى ابو عبیده جراح شركت داشت(4).او در عین دلاورى مقابل دشمنان و منحرفان در برابر ضعیفان و درماندگان دلى رحیم و قلبى مهربان داشت.او در زمان خلافت عثمان به علت اعتراض به كارگزار ناصالح كوفه به شام تبعید شد و از آن جا به كوفه بازگردانده و سپس به «حمص» تبعید گردید و سرانجام در سرنگونى خلافت عثمان به یارى اصحاب رسول خدا (صلى الله علیه وآله)شتافت.

 

مالك پس از كشته شدن عثمان، در خلافت امیر مؤمنان (علیه السلام) بسیار تلاش كرد و با حضرت بیعت نمود و از سرداران بزرگ سپاه حضرت گردید. وى از شیعیان بسیار پاى بند و یارى دهندگان به امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود، به طورى كه رابطه دوستى او با مولاىمتقیان آن قدر زیاد بود كه امام على (علیه السلام) پس از مرگ وى فرمود: «رحم الله مالكاً، فلقد كان لى كما كنت لرسول الله (صلى الله علیه وآله); خداوند مالك را رحمت كند، او براى من همان گونه بود كه من براى رسول خدا (صلى الله علیه وآله)بودم.»

 

از آن جا كه معاویه از این رابطه معنوى بین امام (علیه السلام) و مالك آگاهى داشت دستور داده بود كه در خطبه ها علاوه بر لعن امیرالمؤمنین (علیه السلام)، امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام)، نیز به مالك اشتر و عبدالله بن عباس لعن هم كنند.(۵)

 

در شجاعت و دلاورى این مرد الهى همین بس كه ابن ابى الحدید درباره اش مى گوید: پاداش مادرى كه چون مالك اشتر را پرورده است با خدا باد، كه اگر كسى سوگند بخورد كه خداوند متعال میان عرب و عجم شجاع تر از او، جز استادش على (علیه السلام) نیافریده است، من بر او بیم گناه ندارم، و چه نیكو گفته است آن كسى كه وقتى درباره مالك اشتر از او پرسیدند، گفت: من درباره مردى كه زندگانى او مردم شام را شكست داد و مرگش مردم عراق را شكست داد، چه بگویم؟(6)

 

مالك در حدیث پیامبر (صلى الله علیه وآله)

 

ابن ابى الحدید مى نویسد: محدثان حدیثى از پیامبر (صلى الله علیه وآله) نقل كرده اند كه بر فضیلت و منزلت والاى مالك اشتر دلالت مى كند و آن شهادت و گواهى قاطع پیامبر (صلى الله علیه وآله) بر مؤمن بودن مالك است و حدیث مزبور را در داستان وفات ابوذر در محل تبعیدگاهش ربذه نقل كرده ایم. در این جا به طور اجمال و اشاره به آن حدیث اكتفا مى كنیم.

 

ابوذر مى گوید: از پیامبر خدا شنیدم كه فرمود: «یكى از شما در فلات دور افتاده اى مى میرد و گروهى از مؤمنان بر جنازه اش حاضر مى شوند» و آن كس من هستم كه در بیابان ربذه از دنیا مى روم و عده اى از راه خواهند رسید و مرا كفن و دن خواهند

نمود و طولى نكشید كه عده اى از مسلمانان از راه رسیدند و او را كفن و دفن كردند. از جمله این افراد مالك اشتر است كه پیش نماز آن گروه شد و بر جنازه ابوذر نماز گزارد.(7) بنابراین مالك اشتر از جمله كسانى است كه رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به ایمان و صالح بودن او به طور غیابى شهادت داده است.

 

دعاى مالك كنار قبر ابوذر، حاكى از عمق ایمان اوست

 

پس از آن كه مالك اشتر و همراهان از دفن بدن مطهر ابوذر غفارى فارغ شدند. مالك در كنار قبر ابوذر ایستاد و چنین دعا كرد:

 

«بار پروردگارا، این ابوذر صحابى و یار رسول خدا است كه تو را در میان بندگانت پرستش كرد و در راه تو با مشركان جنگید و در دین تو بدعتى ننهاد و تغییرى ایجاد نكرد، لكن اگر منكرى مى دید با قلب و زبانش اعتراض مى كرد و به همین جهت بر او ستم شد و تبعید شد و از حقش محروم گردید و تحقیر و كوچك شد تا آن كه در غربت تنها جان سپرد. بار پروردگارا آنان كه او را محروم كردند و از سرزمین هجرت و حرم رسول خدا بیرونش نمودند، هلاك و نابود گردان.»آن گاه دیگران آمین گفتند و غذایى را كه همسر ابوذر آماده كرده بود، تناول كردند.(

 

ایستادگى مالك و عزل امیر كوفه

 

هنگامى كه عثمان به خلافت رسید به مرور زمان، بسیارى از فرمانداران زمان خلافت عمر بن خطاب را، كه اكثراً مورد رضایت مردم بودند، از كار بر كنار كرد و در برهه اى از خلافتش، افراد وابسته و اقوام و بستگان خود از بنى امیه را كه نوعاً عیّاش و

منحرف بودند بر سر كار آورد و در بلاد اسلامى، آن افراد ناصالح را بر جان و مال مردم مسلط كرد، از جمله پسر دائى خود «عبدالله بن عامر» را به فرماندارى بصره گماشت، و برادر رضاعى خود «عبدالله بن سعد» را رئیس دارائى و فرمانده سپاه مصر، و برادر مادرى خود «ولید بن عقبه» را والى كوفه قرار داد كه او خیانت هاى زیادى در حق مردم و اسلام انجام داد و در نهایت از حكومت كوفه عزل شد.(9)

 

برخورد مالك با حاكم دوم كوفه

 

عثمان، پس از عزل ولید، «سعید بن عاص» را به جاى او گماشت. سعید در ابتدا با مردم رفتار خوبى داشت، اما روزى در بین مذاكرات گفت: باغ هاى كوفه و اراضى آن خاص قریش و بنى امیه است.مالك اشتر كه با حكم خدا كاملاً آشنایى داشت در پاسخ او گفت: آیا تو چنین مى پندارى كه ناحیه عراق كه خداوند آن را با شمشیرهاى ما گشوده و بر مسلمانان ارزانى فرموده، بوستان اختصاصى براى تو و قوم تو است؟ هر كه چنین قصد كنددماغش را به خاك مى مالیم!عبدالرحمن اسدى رئیس گارد سعید براى جلب رضایت سعید گفت: اى مالك، تو سخن امیر را رد مى كنى و او را اهانت مى نمایى، بعد نسبت به مالك درشتى كرد. به دستور مالك قبیله نخع برخاسته و رئیس گارد را از مجلس بیرون انداختند. این كار بر سعید گران آمد، لذا رابطه خود را با مالك اشتر و دیگر سران كوفه قطع كرد. اما این عمل هیچ اثرى نداشت و مالك از اعتراض به كارهاى خلاف سعید و عثمان دست برنداشت.سعیدبن عاص چون برخورد مالك و همراهان او را مشاهده كرد و دید در آینده از اعتراض بیشتر سران كوفه در امان نخواهد ماند، نامه اى به خلیفه نوشت و از عثمان خواست كه یا مالك و همدستانش را از كوفه ببرد و یا وى را از امارت كوفه بردارد. عثمان در جواب نامه امیر كوفه نوشت، مالك اشتر با تنى چند از یارانش را به شام تبعید كند!(10) تا مردم كوفه را به تباهى نكشانند و براى معاویه حاكم شام هم نامه اى نوشت كه تنى چند از مردم كوفه را كه آهنگ فتنه گرى دارند، پیش تو تبعید كردم، آنان را از این كار

نهى كن و اگر احساس كردى رو به راه شده اند، به آنان نیكى كن و به وطن خودشان برگردان. اما معاویه قادر به مهار آنان نشد و طى نامه اى از عثمان خواست كه آنان را به كوفه بازگرداند.

 

مالك و همراهان چون به كوفه بازگشتند دست از مبارزه و حق گویى بر نداشتند و مجدداً سعیدبن عاص به دستور عثمان آنان را نزد «عبدالرحمان بن خالد بن ولید» حاكم عثمان در حمص تبعید كرد و در راستاى تبعیدى آن گروه، عثمان نامه اى هم براى

مالك و همراهان نوشت:«من شما را به حمص تبعید مى كنم، به محض این كه نامه ام به شما رسید، به سوى حمص حركت كنید; زیرا شما براى اسلام و اهلش جز شرارت خاصیتى ندارید!»

 

وقتى نامه عثمان به مالك اشتر رسید دست ها را به دعا برداشت و گفت:«پروردگارا هریك از ما یا عثمان را كه براى مردم زیان كاریم و در میان مسلمانان مرتكب گناه مى شویم هرچه زودتر به مكافات كردارش برسان.»(11)

 

و بدین ترتیب گروه معترض به رفتار حاكمان مستبد و ستم كار به حمص تبعید شدند، البته آنان در حمص بسیار تحت فشار و اهانت حاكم آن جا قرار گرفتند و با مرارت شدید، مجدداً به كوفه بازگردانده شدند(12). این حوادث در سال 32 هجرى به وقوع پیوسته است.(13)

 

مالك اشتر و سقوط خلافت عثمان

 

پس از آن كه تعدیات و انحرافات كارگزاران عثمان از حد گذشت، مردم به ویژه نخبگان براى اصلاح یا عزل عثمان وارد عمل شدند و چون عثمان اصلاح پذیر نبود و حاضر نشد تقاص اعمال بد خود را پس بدهد بر او شوریدند و سرانجام او را به قتل رساندند. از جمله افرادى كه براى هدایت عثمان و دست كشیدن او از كارهاى خلاف تلاش فراوان نمود اما به نتیجه نرسید، مالك اشتر بود. لذا او هم به صف طرفداران بركنارى یا قتل عثمان پیوست.(14)

 

پیش گامىِ مالك در بیعت با على (علیه السلام)

 

مردم مدینه پس از كشته شدن عثمان، یك صدا با امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیعت كردند تا جامعه اسلامى بدون رهبر نماند.(5 1) حتى سران ناكثین یعنى طلحه و زبیر با اختیار كامل با آن حضرت دست بیعت دادند. مالك اشتر از جمله كسانى بود كه در این راه

پیش گام شد و جزو نخستین كسانى بود كه با سخنان خود مردم را براى بیعت با آن حضرت تشویق نمود.

 

ابن ابى الحدید مى نویسد: چون عثمان كشته شد، مالك اشتر خدمت حضرت (علیه السلام)آمد و گفت: یا على، مردم براى بیعت با شما جمع شده اند و به حكومت و خلافت تو راغب هستند، به خدا سوگند اگر از آن خوددارى كنى، چشمت براى بار چهارم بر آن

اشك خواهد ریخت. امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیرون آمدند و در محلى نشستند.(16) و مردم همه اجتماع كردند كه بیعت كنند، در همین حال طلحه و زبیر آمدند ولى آن دو مى خواستند كه حكومت توسط شورا تعیین شود. اما مالك اشتر گفت: آیا مگر منتظر

كسى هستید؟ اى طلحه برخیز و بیعت كن! طلحه برخاست و جلو آمد و بیعت كرد، كسى در میان جمع و موقع بیعت طلحه تفأل بدى زد و گفت: نخستین كسى كه با على (علیه السلام) بیعت كرد، شل بود، این كار به انجام نمى رسد و تمام نمى شود!(17) سپس اشتر به زبیر گفت: پسر صفیه برخیز، او هم برخاست و بیعت كرد و سپس مردم بر على (علیه السلام)هجوم آوردند و بیعت كردند.در نقلى دیگر آمده است: نخستین كسى كه با على (علیه السلام) بیعت كرد، مالك اشتر بود. او گلیم سیاهى را كه بر دوش داشت، افكند و شمشیرش را بیرون كشید، آن گاه دست على (علیه السلام)را گرفت و بیعت كرد و به زبیر و طلحه گفت: برخیزید و بیعت كنید و

پس از بیعت این دو، مردم بصره كه براى بركنارى عثمان به مدینه آمده بودند، برخاستند و با حضرت بیعت كردند و اول كسى كه از بصریون با حضرت بیعت كرد، عبدالرحمان بن عریس بود، و سپس سایر مردم بیعت كردند(18).